تبلیغات
وبلاگ داستان شاینی!! - Fearless-part 7
وبلاگ داستان شاینی!!

سلاااااااااااااااام!

کامپیوترم یه مدت خراب بود sry

برید ادامه ی مطلب

Fearless-part 7

پسر چشمانش را باریک میکند.با دستپاچگی سرفه میکنم و میگویم:((ام...خب...اینطور فکر میکردم...)) اما او با خنده ی نخودی اش شوکه ام میکند:((آره خب,من یه سوپراستارم!اولین نفر نیستین که منو میشناسه!)) و خودش به شوخی بی مزه اش قاه قاه میخندد.دوستانش هم لبخندهای بزرگی تحویلش میدهند و پسرک موبلوند بقل دستش هم چند بار پشتش میکوبد.

با خشم نگاهش میکنم:((آره خب,ولی من یه سوپراستار نیستم,و سوپراستارای زیادی هم نمیشناسم.)) کمی به طرفش خم میشوم:((دلیل سوالمم نگاهای بلند مدت شما بود...فکر کردم شاید همو بشناسیم.البته,شایدم شما عادت دارین که به خانم ها اینطوری نگاه کنین...؟)) ناگهان رنگ از رخسارش میپرد.دوستانش با تعجبی آمیخته با سوظن نگاهش میکنند,و من پیروزمندانه لبخند میزنم.

حالا انگار پرده ای از خشم چهره ی او را هم پوشانده.اما من سعی میکنم که با یک لبخند مختصر به این کینه توزی ها خاتمه دهم.او هم سعی میکند لبخند بزند.اما کاملا مصنوعی...

نلی که انگار متوجه وخاومت اوضاع شده سعی میکند با سرفه ای توجه جمع را به خودش جلب کند:((اهم...خب,بالاخره ما باید چیکار کنیم؟یعنی...شما میخواین چیکار کنین؟)) کمی دستپاچه به نظر میرسد.توجهم به یکی از اعضا جلب میشود که از زیر مژه هایش نگاهش میکند و به این دستپاچگی او لبخند میزند.سعی میکند که خودش جواب نلی را بدهد:((خب ما...))اما من حرفش را قطع میکنم:((کی میتونید با ما تماس بگیرید؟چون ظاهرا باید با شرکتتون هم هماهنگ کنید.)) انیو سر تکان میدهد:((بله...)) حالا صدایش خیلی تو دماغی تر شده است:((ما فردا باهاتون تماس میگیریم...کارت دارین؟)) باز هم دستپاچه میشوم:((کا...کارت؟)) اما ناگهان یادم می افتد که قبلا فکر اینجایش را کرده بودم:((اوه بله!)) و تکه ای از مقوا را که دیشب با خوش نویس شماره ام را رویش نوشته بودم از جیبم درمی آورم و به طرفش تکان میدهم:((این شماره ی منه...میتونید با این شماره تماس بگیرید.)) انیو کاغذ را از دستم میگیرد و با تعجب نگاهش میکند:((این خودکاره؟)) با شتاب میگویم:((خودنویس!)) و لبخند بزرگی میزنم.انیو از این لبخند بزرگ من فقط متعجب میشود.

لب هایم را جمع میکنم و او را زیر نظر میگیرم.باید جوری در قلب او نفوذ کنم...و این,کمی سخت بنظر میرسد.

از بین پتویی که درو خودش پیچیده توجهم به پیراهن کرم رنگش جلب میشود.لبخند تحسین آمیزی میزنم:((تی شرت جالبیه...)) انیو جا میخورد:((این...؟)) پتویش را کمی از دور خودش باز میکند:((این پیرهن پیژامه ی خوابمه...)) آستین های راه راهش نمایان میشود:((قشنگ به نظر میاد؟!))

- ام ام...خب...

شیوا سعی میکند درماست مالی کردن کمکم کند:((راحت بنظر میاد!اون یه کم گاهی...واژه ها رو باهم قاطی میکنه...بالاخره زبون مادریمون نیس که!)) و نگاه خشنی را با من ردو بدل میکند.از گوشه ی چشمم آن پسری که با او بحثم شد را میبینم که با لبخند تمسخر آمیزی نگاهم میکند.دوست دارم و برگردم و با گفتن متکلی حالش را بگیرم,اما به جایش از جایم بلند میشوم تا برویم.فکر کنم بهتر است دزدیدن قلب او را به بعد موکول کنم...

- فکر کنم ما دیگه بهتره بریم...

بقیه ی بچه ها هم از جایشان بلند میشوند.شاینی هم به علامت احترام می ایستند.بازهم آن پسرک سمج میگوید:((کاش برای شام هم میموندین...)) و پوزخند میزند.بهش چشم غره میروم:((نگران نباشید,احتملا شام های زیادی رو باهم خواهیم خورد.)) بی اعتنا به لحن تهدید آمیزم میخندد:((آره خب.))

بقیه هم سرتکان میدهند و از دعوت ما تشکر میکنند.و بعد از یک خداحافظی خیلی مختصر,از خانه ی انیو خارج میشویم.

به محض اینکه کمی از خانه دور میشویم شروع به ناسزا گفتن میکنم:((احمقا!اونا همشون احمقن!یه مشت احمق!)) شیوا با بی تفاوتی نگاهم میکند:((اونا احمق نیستن,تو زیادی سوتی میدی.اصن کدوم احمقی تشخیص داده که تو واسه این کار مناسبی؟)) با عصبانیت نگاهش میکنم:((همون احمقی که تشخیص داده تو واسه این کار مناسبی!)) شیوا جبهه گیری میکند:((حداقل اینه که من سوتی ندادم.تازه...سوتی جنابالی هم من جمع کردم!))

- اوه خدا!حسته نباشی شیوا خانوم!منم بودم یه گوشه ساکت میشستمو فقط نگاه میکردم اصلا سوتی نمیدادم.با چی میخواستی سوتی بدی؟با حرکت چشات؟

- برو بابا!تو اصن خودت سرخود رفتی تو خونه به ما نگفتی قراره چیکار کنی.انتظار داشتی چیکار کنم وقتی اصلا نمیدونم که ما خونه ی مردم چیکار میکنیم؟

ناگهان نلی پا در میانی میکند:((بچه ها بسه!تمومش کنید دیگه!)) کمی آروم میشویم و به او نگاه میکنیم.ادامه میدهد:((با این که من نمیدونم اصلا قضیه چیه اما...هرچی که بود تموم شد.اونقدرا هم بد پیش نرفت...قرار شد زنگ بزنن دیگه.)) شیوا پوزخندی میزند:((با وجود اون همه سوتی...تو خودت بودی زنگ میزدی؟)) آهی میکشد:((نمیدونم...درهر حال من واستون دعا میکنم...)) دستم را روی شانه اش میگذارم:((ممنون.منم امیدوارم تو هم بالاخره به اون پسر قد بلنده برسی!)) جا میخورد:((چی؟کی؟!)) اما نمیتواند جلوی لبخند بزرگش را بگیرد:((هی...من میدونم!فکر کنم اونم از تو خوشش اومده بود!دیدم که نگات میکنه.)) نلی سرخ میشود:((واقعا؟!)) سرتکان میدهم:((آره.فکر کنم از این به بعد تو هم باید با ما بیای.)) تغریبا جیغ میکشد:((میتونم؟!)) شیوا هم با عصبانیت میپرسد:((میتونه؟)) و بهم چشم غره میرود.به نگاه های او اعتنایی نمیکنم::((چرا که نه.)) نلی درحالی که میخندد میگوید:((تو کارت چیه؟انجمن کمک به جوانان عاشق؟!واسه چی این کارو میکنی؟)) سرتکان میدهم:((نه.تنها دلیلش اینه که فکر میکنم تو واسه این کار با استعدادتر از هردوی مایی.)) او و شیوا همزمان میپرسند:((کدوم کار؟)) به سوالشان جوابی نمیدهم.فقط رویم را برمیگردانم و لبخند میزنم:((بیاید,باید زودتر بریم.))

دردلم جواب میدهم"خب معلومه دیگه...مخ زدن!"

به طرف اتوبوس راه می افتیم.بهترین راه برای برگشتن همیشه اتوبوس است.روی صندلی های انتظار مینشینیم و منتظر میمانیم.اما ناگهان توجهم به کسی جلب میشود که از آن سوی خیابان بهم خیره شده است.نگاهش میکنم تا بهش نشان دهم برای دور کردن نگاهش خجالتی نیستم.اما به محض دیدن چهره اش نفسم میگیرد...

او همان همان...

به شقیقه هایم فشار می آورم تا اسمش را به یاد بیاورم.اما چون شروع به راه رفتن میکند از جایم بلند میشوم و به این فکر کردن خاتمه میدهم.فوری به طرف آنسوی خیلبان جست میزنم.بچه پشت سرم کلماتی را داد میزنند که به آن ها گوش نمیدهم و بی معنی به نظر میرسند.

دختر دیگری هم درکنار او راه میرود...باید گیرشان بیندازم.

او که متوجه من شده است سرعتش را تند تر میکند.انگار دوست ندارد گیر بیفتد.

درحالی که با تمام وجود به طرفش  میدوم ناگهان اسمش را به یاد می آورم...

آتنا

                                                                                  ادامه دارد...




طبقه بندی: story، 
[ یکشنبه 2 تیر 1392 ] [ 06:51 ب.ظ ] [ Nargess ] نظرات

نمایش نظرات 1 تا 30


      قالب ساز آنلاین