تبلیغات
وبلاگ داستان شاینی!! - Fearless-part 6
وبلاگ داستان شاینی!!

سلاااااااااااااااااااااام!

میدونم کمه اما شرمنده دیگه وقت ندارم...همینشم یه ساعت از درسم زدم...
بچه ها,خواهشن بقیتونم داستان بذارید
من 20 روز دیگه نهایی دارم
برید ادمه ی مطلب.


- قیافم خوبه؟

این را با نگرانی از شیوا میپرسم.شیوا که هنوز هم اطراف را با گیجی نگاه میکند میگوید:((نمیدونم...اصن واسه چی...)) و باز هم نگاهش را در اطراف جابه جا میکند.
نلی برای هزارمین بار میپرسد:((ما الان دقیقا کجاییم؟))و جوری نگاهم میکند که انگار که ایندفعه اگر جواب ندهم کتکم میزند. میگویم:((گفتم که...دم خونه ی لیدر شاینی دیگه...)) شیوا با عصبانیت نگاهم میکند:((اگه واقعا راست میگی پس چرا نمیاد بیرون؟)) حالا انگار او هم قصد کتک زدنم را دارد.

- ما باید صبر کنیم تا اون بیاد...راستش...باید تصادفی ببینیمش.

عصبانی تر میشود:((چی؟)) خنده ای عصبی میکند:((شاید اون تصادفی تا صبحم از خونشون بیرون نیومد!اونوقت چی؟تو...ما رو مسخره کردی؟)) نگاهم از را ازش برمیگردانم:((سوال نپرس شیوا.من مجبورم.اگه سختته که صبر کنی خودت یه فکری کن که زودتر از خونه بیاد بیرون.)) یکی از ابروهایش را بالا می اندازد:((واقعا از من میخوای که دراین مورد یه فکری بکنم...؟)) به تقلید از خودم ابرویم را بالا می اندازم:((واقعا از تو میخوام دراین مورد یه فکری بکنی.))

- ممکنه پشیمون بشیا...

- نترس,خلاص شدن از غرغرای تو به هر نحویم که باشه منو پشیمون نمیکنه.

-غرغر...؟

چند لحظه سرش را پایین می اندازد و فکر میکند.بعد دوباره بهم نگاه میکند:((کفتی خونش کدوم بود؟)) با دست به خانه ی قهوه ای رنگ ویلایی آن طرف خیابان اشاره میکنم:((اون.فکری داری؟)) سرتکان میدهد:((آره.من میدونم باید چیکار کنیم.فقط دنبالم بیاید.))
و به آن طرف خیابان میرود.من و نلی هم نگاهی رد و بدل میکنیم و دنبالش میرویم.
وقتی که ما هم درکنارش قرار میگیریم,نگاهی به ساختمان می اندازد و آن را برانداز میکند.تصویر ساختمان در چشمان یاقوتی اش میدرخشد.بعد, به من نگاهی میکند:((حاضری؟)) با تعجب نگاهش میکنم.اصلا نمیتوانم بفهمم که چه فکری درسر دارد.از چهره اش هیچی نمیتوان فهمید...
او با لحن تندتری میپرسد:((گفتم حاضری؟)) صدایم بزور از بین دندان هایم بیرون می آید:((اوهوم...)) و پیوسته حرکاتش را دنبال میکنم.
اما او ناگهان دستش را روی زنگ میگذارد.وحشت میکنم:((چیکار داری میکنی؟)) اما به من اعتنایی نمیکند:((ببخشید منزل آقای لی جینکی؟)) صدای خواب آلودی که انگار زیاد هم خوشحال نیست میگوید:((بله,درسته...)) 

- میشه یه لحظه خودشون بیان دم در؟

- شما؟

- ما برای یه پیشنهاد مزاحم شدیم.

و دیگه جوابی نمی آید.
با عصبانیت به شیوا پرخاش میکنم:((این چه کاری بود که کردی؟ها؟نقشه ی فوق العادت این بود؟)) نلی هم با قاطعیت نگاهش میکند:((کارت اصلا جالب نبود.)) 
که ناگهان درباز میشود.لیدر جوان شاینی در حالی که پتویی را دور خود پیچیده است از لای در نمایان میشود:((بله...؟))  شیوا با لبخند شروع به حرف زدن میکند:((سلام آای لی جینکی!امیدوارم حالتون خوب باشه!)) انیو درحالی که دماغش را بالا میکشد,از زیر چشمان بی حالش نگاهی به شیوا می اندازد:((امید مسخره ایه...)) شیوا صدایش را صاف میکند و ادامه میدهد:((درهرحال,ما داشتیم خیلی تصادفی از اینجا رد میشدیم که یهو دیدیم جلوی خونه ی شماییم!گفتیم بیایم درمورد اون مسئله باهاتون حرف بزنیم...ما رو که یادتون هست؟)) انیو با دستمال چروکیده ی در دستش دماغش را پاک میکند,بعد مارا برانداز میکند:((نه.)) شیوا که انگار حالا کمی ناراحت شده است,میگوید:((ما همونایی هستیم که از شما برای شرکت تو موزیک ویدئوی جدید دعوت کردیم...از طرف آقای سه یون اومده بودیم...)) او باز هم سرتکان میدهد:((یادم نیست...متاسفم...)) و باز هم سعی میکند که از با چشمان کبودش نگاهمان کند.
کمی دقیق تر به او نگاه میکنم.او شبیه آن پسری که آن روز به عنوان انیو باهاش صحبت کردیم نیست...حداقل,من اینطور به یاد دارم که او شکل دیگری داشت.
به نلی نگاه میکنم.چون میدانم که او شاینی را خوب میشناسد با صدای آرامی ازش میپرسم:((این همونه؟لیدر شاینی؟)) نلی با تعجب نگاهم میکند:((آره خب...مگه نمیشناسیش؟قبلا ندیده بودیش؟)) سرتکان میدهم.

و حالا...کمی گیج شده ام...

پس آن پسری که آن روز با او صحبت کردیم چه کسی بود...؟

                                                                             ***
لیدر خواب آلود شاینی روی مبل های اشرافی شان روبه روی ما مینشیند.به سختی سعی میکند که چشمانش را باز نگه دارد و با ما صحبت کند:((خب,گفتین ما باهم قبلا صحبت کرده بودیم؟)) شیوا سرتکان میدهد.اما من درجواب او میگویم:((نه.اون یه نفر دیگه بود که...منحل شد.حالا ما میخوایم درخواستمون رو دوباره تکرار کنیم....)) و کمی به جلو خم میشوم:((شما حاضرین که تو موزیک ویدئوی جدید ما بازی کنید؟)) انیو میپرسد:((من؟به تنهایی؟))

- نه.فقط شما نه.منظورم...کلا گروهتونه.

انیو شانه بالا می اندازد:((من نمیدونم...اول باید نظر بقیه رو بشنوم...بعد هم باید با اس ام هماهنگ بشه...)) چهره اش را درهم میکشد:((واسه چی میخواین که ما هم شرکت کنیم؟دیگه کیا هستن؟))

- خب راستش,گروه دوم هنوز مشخص نشده...
در ذهنم دنبال جملات مناسبی برای خالی بستن میکنم:((ما چندتا گروهو میاریم و از هرکدوم دونفرو که بهتر کار کنن انتخاب میکنیم.قراره کار بزرگی بشه.البته...دستمزد خوبی هم داره.)) و لبخند میزنم.سعی میکنم که لبخند گیرایی داشته باشم.باید توصیه های سه یون را جدی بگیرم...

شیوا که هنوزهم درگیر انکار کردن من است, باهام نگاهی را رد و بدل میکند.سعی میکند که بهم بفهماند که دارد میپرسد چرا گفتم که قبل او را ندیده ایم.و من هم سعی میکنم به اون نشان دهم که بعدا باهم صحبت میکنیم.
انیو شانه بالا می اندازد:((نمیدونم...درهرحال باید با بچه ها صحبت کنم.اتفاقا اونا الا...))

که ناگهان زنگ خانه به صدا در می آید.انیو بلند میشود و به طرف آیفون میرود و در را باز میکند.وقتی برمیگردد شوق خاصی در چهره ی سرماخورده اش دیده میشود:((اونان,خودشونن!اومدن که منو ببینن...)) نلی با تعجب میپرسد:((واسه سرماخوردگی؟)) انیو درحالی که هنوز هم شوق کودکانه اش را بر چهره دارد سرتکان میدهد.سعی میکنم نگاه های آزار دهنده ی نلی را جبران کنم:((سرمای سختی خوردین.)) و به نلی علامت میدهم که انقدر به او تمسخر آمیز نگاه نکند.

بالاخره در باز میشود و سیلی از صدا با هوای سرد به داخل خانه می آید.و چیزی نمیگذرد که چهارتا پسر در چهارچوب در قرار میگیرند.
که البته احتمالا همان چهار عضو دیگر شاینی هستند.
آن ها درحالی که با انیو احوال پرسی میکنند یکی یکی داخل می آیند.یکی از آن ها که چشمان نافذ و زیبایی دارد به محض دیدن ما به انیو سلقمه میزند میزند و با خنده چیزی را به او میگوید.
که البته,میتوانم حدس بزنم که چه چیزی است.
 آن ها یکی یکی روی مبل ها لم میدهند و البته,سلامی هم به ما میکنند.چیزی نمیگذرد که خود لیدر کسل هم به جمع ما میپیوندد و بعد از لبخندهی کش دار به دوستانش شروع به معرفی ما میکند:((این خانوما از طرف آقای سه یون اومدن.میخوان که ما تو موزیک ویئوی جدیدشون شرکت کنیم.گفتم که باید نظر شما رو هم بپرسم...)) و دماغش را بالا میکشد.

یکی از آن ها که قد بلندی دارد میگید:((میتونه خوب باشه,ولی اجازه ی ما کاملا دست خودمون نیست...میدونین که...)) و شکلکی در می آورد.
انیو وقتی میبیند که ما مبهوت به او نگاه میکنیم میگوید:((منظورش همونیه که منم گفتم.باید با شرکت هماهنگ کنیم.)) و با این توضیح مختصر به بهت ما خاتمه میدهد.البته...نگاه های بهت زده ی نلی به روی پسرک جذاب هنوز هم ادامه دارد...

به پسری که از بین جمعشان بهم خیره شده است نگاه میکنم,اما او فوری نگاهش را میدزدد.و به محض اینکه آنطرف را نگاه میکنم دوباره شروع به خیره شدن میکند.نگاه های عجیبش من را میترساند...

نکند او مرا میشناسد؟یا به ما شک کرده است...؟

با نگرانی از زیر مژه هایم نگاهش میکنم.باید جوری بفهمم که در سر او چه میگذرد...
سعی میکنم که بهش یه دستی بزنم:((ام...شما چهرتون خیلی برای من آشناست,ما قبلا همدیگه رو ندیدیم؟)) او چشمان کشیده اش را باریک میکند و من را زیر نظر میگیرد,بعد با لحن آرامی میگوید:((واقعا قیافه ی من برای شما آشناس...؟)) با این سوالش نفس من در سینه حبس میشود.
از گوشه ی چشم نگاه های بهت زده ی شیوا و نلی را میبینم.انگار آن ها هم از این سوال من متعجب شده اند...

 چیزی که بیشتر مرا میترساند این است که او,سوال من را با سوال جواب داد.و این...شک من را بیشتر میکند.

خدایا...کاش میدانستم که دقیقا روبه روی چه کسی نشسته ام...


                                                      ادامه دارد...



طبقه بندی: story، 
برچسب ها:Fearless-part 6،  
[ شنبه 31 فروردین 1392 ] [ 04:16 ب.ظ ] [ Nargess ] نظرات



      قالب ساز آنلاین