تبلیغات
وبلاگ داستان شاینی!! - fearless-part 5
وبلاگ داستان شاینی!!


سلاااااااااااااااااااااام!

من دیگه چیزی نگم...فقط اینکه ثبت نام هنوز برقراره...

برید ادامه ی مطلب^^
fearless-part 5


گریه هایم تمامی ندارند.
مدام انگشتم را گاز میگیرم تا صدای هق هق هایم بابا را باخبر نکند.
اما او میداند.میداند که اتفاقی برایم افتاده است.
به در اتاقم میکوبد:((نرگس؟نمیای شام؟شام حاضره...)) جوابش را نمیدهم.میترسم از صدایم متوجه بشود که دارم گریه میکنم.
اما او دست بردار نیست:((نرگس؟صدامو میشنوی؟)) سعی میکنم که خیلی کوتاه جواب دهم:((نمیخوام...)) او باز هم میپرسد:((چی؟نمیخوای؟بیا دیگه...خیلی وقته که چیزی نخوردی...)) صبر میکنم تا برود.

- اومدی...؟
داد میزنم:((گفتم نمیخوام...برو!))

- داری گریه میکنی؟درو باز کن ببینم...

آخر تسلیم میشوم:((باشه...تو برو من خودم ده دقه دیگه میام...))

- زودتر.

و صدای پاهایش می آید که اینجا را ترک میکند.

نفس راحتی میکشم.

ناگهان موبایلم زنگ میخورد؛بله,جونگ مین است که برای هزارمین تماس میگیرد.با عصبانیت تماسش را رد میکنم.
واقعا او چه چیزی برای گفتن دارد...؟

آه...

جلوی آیینه نگاهی به چهره ام می اندازم.ریملم پایین ریخته و تمام آرایشی که برای کرده بودم,حالا به توده ای از رنگ و روغن تبدیل شده است.یک دستمال مرطوب برمیدارم و سعی میکنم صورتم را پاک کنم.
 
اس ام اسی برایم می آید.مطمئنا باز هم جونگ مین است که دارد التماس میکند موبایلم را جواب دهم.
برای فرار کردن از تماس های او با صورت نصفه نیمه پاک شده ام به پذیرایی پناه میبرم.

بابا به محض اینکه چهره ی مرا میبیند جا میخورد:((با خودت چیکار کردی؟این دیگه چه قیافه ایه؟)) رو به رویش پشت میز مینشینم:((یه قیافه ی زشت.)) بشقابم را به سمتش میگیرم:((میشه برام بکشی؟)) او هنوز هم محو صورت من است:((تو گریه کردی...)) لبخند تلخی میزنم:((حدس خوب و درستی بود...یه امتیاز.حالا میشه برام بکشی؟)) بابا عصبانی میشود:((میشه دست از شوخی برداری؟من شوخی نکردم...)) هوای سینه ام را بیرون میدهم:((خیل خب عصبانی نشو,خودم میکشم.)) و در قابلمه را باز میکنم و شروع به کشیدن میکنم.

- گریه کردن...اونم تو شب تولد...اصلا نشونه ی خوبی نیست...

- خسته نباشی,مگه روزای عادی نشونه ی خوبیه؟

صورتش کمی از عصبانیت سرخ میشود:((میشه انقد مسخره بازی درنیاری؟من میخوام بدونم تو برای چی گریه کردی.))

- بابا ول کن!من مدت هاس که گریه میکنم,فقط تو نمیدیدی.برو به کارت برس...به فکر گریه های منم نباش.منم ترجیح میدم مسخره بازی دربیارم تا دوباره دعوا نشه.متوجه نشدی؟حرفای من و تو به هیجایی نمیرسه.حالاا اگه میشه بذار شاممو کوفت کنم.))

- باشه,هرطور دوس داری.وانمود کن و سعی کن منو بپیچونی.اما تو هیچوقت اینطوری گریه نمیکردی.

شانه بالا می اندازم.بقیه ی شام را در سکوت میخوریم.

باید زودتر با سه یون صحبت کنم.
دیگر از اینجا ماندن متنفرم.

                                                                           ***

- درو ببند.

در دفتر سه یون را میبندم و به طرفش میروم.:((من از این وضع خسته شدم.نمیتونم یه ماه دیگه صبر کنم.)) سه یون با بی تفاوتی میگوید:((اول بشین...بفرمایید...)) و به صندلی کنارش اشاره میکند.بدون هیچ درنگی مینشینم و شروع به حرف زدن میکنم:((من باید زوودتر برگردم ایران.باید زودتر شاینی رو بینم.)) شانه بالا می اندازد:((ولی قرار شما یه ماه دیگس.باید صبر کنی.))

- من نمیتونم.یه کاری کنید...نمیشه امروز ببینمشون؟

- چه قد عجول!درواقع...جلو انداختن قرار یه کم عجیبه...ما نمیتونیم این کارو بکنیم.مگه اینکه...
از زیر مژه هایش نگاهم میکند.منتظر میمانم که حرف بزند.با خودم زمزمه میکنم:((جونت بالا بیاد!)) با تعجب میپرسد:((چی؟!))

- هیچی...میگم,مگه اینکه چی؟

- مگه اینکه تصادفی ببینیش.

چهره ام را درهم میکشم:((ببینمش؟کیو؟)) با لبخند مسخره اش دندان تلایش را به نمایش میگذارد:((لی جینکی.))

-ها؟!

- انیو.لیدرشون رو میگم.

- خب...واسه چی باید اونو بیینم؟یعنی...حتما باید اون باشه؟

- بهتره که اون باشه....
ناگهان به جلو خم میشود:((ببینم,مگه تو نمیدونی باید چیکار کنی؟)) شانه بالا می اندازم:((نقشه ی کاملی ندارم.))

- دوستت کجاس؟

- واسه چی؟

با عصبانیت به پشتی صندلی تکیه میدهد:((چون تو اونو لازم داری!تو آدمای بیشتریو واسه نفوذ به اونا لازم داری!میفهمی؟تو و دوستات باید سعی کنید اعتمادشونو جلب کنید,این قدم اوله.تا قدم اولو برنداری نمیتونی واسه قدم های بعدی برنامه ریزی کنی.)) سرتکان میدهم:((چه جالب...حالا چطور اینکارو بکنم؟کار آسونیو از من نمیخوای...میدونی,من هیچوقت عضو سازمان سیاه نبودم.))

- آه...خدای من!لازم نیست که عضو سازمان سیاه بوده باشی!میفهمی؟تو یه دختری.تو باید از جذابیت هات استفاده کنی!)) خنده ام میگیرد:((واقعا...؟!)) 

- نخند!دارم جدی حرف میزنم!تو...باید قلب انیو رو بدست بیاری.

بازهم میخندم:((قلب اونو؟؟)) از شدت خنده صورتم را میگیرم:((خیل خب باشه دیگه بسته,خیلی خندیدم!)) ناگهان چشمانش حالت جدی ای به خودشان میگیرند:((من اینو نگفتم که تو بخندی.داشتم بهترین راه حلو بهت نشون میدادم.)) با تعجب نگاهش میکنم:((اوه خواهش میکنم!آخه من چطوری باید قلب اونو بدست بیارم؟!آخه...))

- من نمیدونم چطوری,هرطوری که میتونی.این بهترین راهه.و درضمن,من تو رو انتخاب کردم چون فکر میکردم تو تواناییشو داری.تو اگه اون جذب خودت کنی...اونم بهت اعتماد میکنه.میدونی,آدم عاشق چشماش کور میشه,گوشاش کر میشه.تا یه مدت نمیفهمه که اصن داره به یه آدم نگاه میکنه.تا وقتی که عاشقه,فکر بی اعتمادی و خیانت حتی از گوشه ی ذهنشم نمیگذره.سعی کن جذبش کنی.تو و دوستت میتونید.اگه هرکدوم از شماها اونو جذب کنید...خب,اون لیدره,اون مهره ی اصلیه.شما بعدش خیلی راحت تر میبرید.))

در سکوت نگاهش میکنم.
باورم نمیشود که برای ایران برگشتن باید انقدر عوضی باشم.

اما چاره ای نیست.

- حالا...شما میدونید اون کجاس؟

- البته.اون خونشونه.

- خونشون؟

پقی میخندم:((هه!خب من چطور باید یه نفرو تو خونه ی خودش تصادفی ببینم؟!برم تو بعد بگم ببخشید من داشتم از اینجا رد میشدم فکر کردم خونه ی شما پل عابر پیادس؟!)) شانه بالا می اندازد:((من نمیدونم.ولی اگه میخوای زودتر برگردی باید یه فکر بکنی.)) روی یک برگ کوچک چیزی مینویسد و به دستم میدهد:((اینم آدرس خونه ی لی جینکی.دیگه خودت میدونی.))

از جایم بلند میشوم:((خیل خب.یه کاریش میکنم.فعلا.)) و از اتاقش بیرون میروم.

بااین راه حل هایش...

یعنی تا حالا انقدر قانع نشده بودم!

موبایلم را برمیدارم و شماره ی شیوا را میگرم؛

- بله؟

- شیوا بدو بیا دم شرکت بابام.باید بریم جایی.

- من الان مهمون دارم...دختر خالم پیشمه.

- خب چه بهتر,اونم بیار.هرکی دم دستته رو بیار.کار مهمی دارم.

- خیل خب...ببینم چی میشه...

- من منتظرم.زودتر اینجا باش.

و قطع میکنم.

شروع به راه رفتن در راه پله میکنم.شاید بهتر باشد که دم در شرکت منتظر بمانم.اما ناگهان صدایی متوقفم میکند...

- نرگس!

صدایی آشنا و عذاب آور.تصمیم میگیرم که برای آخرین بار به حرف هایش گوش کنم.
برمیگردم.جونگ مین سراسیمه به طرفم می آید:(( هی,چطوری؟)) در جوابش فقط با عصبانیت نگاهش میکنم.او ادامه میدهد:((راستش...اون اتفاق...چیزی که پیش اومد...اون چیزی نیست که به نظر میومد.)) پوزخند میزنم:((آره میدونم.خیلی بیشتر از اون بود.)) و صورتم را برمیگردانم تا بروم.اما او دستم را میگیرد:((صبر کن.من نمیخوام تو رو از دست بدم...تو نباید انقدر زود قضاوت کنی.اون دختر فقط...))

- جونگ مین...؟کجا رفتی؟
 دختری پشت سر او ظاهر میشود.همان دختر.

- عزیزم...بیا زودتر باید حاضر بشیم...همه منتظرن.

به واژه ی "عزیزم" او لبخندی میزنم.یاد جمله ی آخر جونگ مین می افتم:"اون دختر فقط..."
ناگهان چشمان دختر به من می افتد:((اون دیگه کیه؟)) به دست جونگ مین که دست من را فشار میدهد خیره میشود:((اون کیه؟)) عصبانی به نظر میرسد.ولی از این عصبانیتش من بیشتر عصبانی میشوم:((اصلا تو کی هستی؟)) جونگ مین سعی میکند ما را متوقف کند.رو به دختر میگوید:(( صدف جان تو برو من الان میام برات کامل توضیح میدم.)) دختر برای آخرین بار چم غره ای به من میرود و برمیگردد تا ما را ترک کند.
جونگ مین با چهره ی مسترسی به من نگاه میکند. لبخند تلخی میزنم:((صدف؟پس اسمش این بود,ها؟صدف جان...)) بغض گلویم را فشار میدهد:((تو...چیو میخواستی توضیح بدی؟)) جونگ مین شروع به حرف زدن میکند:((گوش کن من...)) حرفش را قطع میکنم:((نمیخوام گوش کنم.به چی باید گوش کنم ها؟به کی؟به حرف کسی که حتی درست نمیدونم کیه؟)) با ناراحتی نگاهم میکند.مطمئنم که دارد دنبال حرفی برای گفتن میگردد.

اما تلاش او بی فایده است.هیچ وازه ای وجود ندارد.

به جای او من حرف میزنم:((زیاد نگرد...چیزی باری گفتن وجود نداره.)) قطره اشکی از روی گونه ام سر میخورد:((من دوست داشتم....با همه ی قلبم اما...برای تو...من کافی نبودم؟)) سرتکان میدهد:((اینطور نیست...من  فقط...))

- تو دنبال همچین دختری میگشتی؟خیل خب...برگرد پیشش.مشکل از تو نیست.مشکل از منه که فکر کردم...تو فرق داری...)) و قبل از اینکه سیل اشک هایم سرازیر شوند,او را با حرف های نداشته اش تنها میگذارم.
           
                                                                                ***

جلوی در شرکت.

بالاخره شیوا از راه میرسد.او از راه دور در کنار دختری برای من دست تکان میدهد.
بالاخره به من میرسد و قبل از سلام کردن شروع به معرفی دختر میکند:((این دختر خالمه...نلی.با مامانش از ایران اومده تا ما رو ببینن.)) به نلی نگاه میکند:((اینم همون دوستمه که بهت گفتم.)) نلی دستش را جلو می آور و دست می دهیم:((خوشوقتم.)) شیوا ازم میپرسد:((خب,حالا کجا میخوای بری؟))

- زیاد نزدیک نیست.باید بریم دم خونه ی لیدر شاینی.

- چی؟شوخی میکنی؟تو...اصن...واسه چی؟

- زیاد وقت نیست شیوا.ما باید عجله کنیم.

نلی با خوشحالی میگوید:((چی؟!شاینی؟ما...قراره اونا رو ببینیم...؟)) لبخند میزنم:((یکیشونو.)) چشمانش برق میزند:((کدوم...؟!))

- لیدرشونو.اسمشو خوب یادم نیس...

- آها فهمیدم...

انگار کمی تو حالش خورده است!بهش لبخند میزنم:((حالا نگران نباش,بقیشونم میبینم!ولی فعلا با این یکی کار دارم...)) به شیوا نگاه میکنم:((شیوا...تو چی؟از این پسره خوشت نمیاد؟لیدر شاینی؟)) پوزخند میزند:((واسه چی؟دنبال زن میگرده؟!یا چشمش منو گرفته؟))

- آخه فک کن یه درصد چشمش تو رو بگیره...هیچی بابا.پس خوراک خودمه.

هردو با تعجب به من نگاه میکنند:((ها؟!))

- ام...منظورم اینه که باید خودم یکیو براش پیدا کنم!حالا زودتر بیاید بریم,از اتوبوس جا میمونیما!

و رویم را از آن ها برمیگردانم.

آه...من واقعا برای این کار ساخته نشده ام...!

                                             ادامه دارد...






طبقه بندی: story، 
[ شنبه 24 فروردین 1392 ] [ 01:57 ب.ظ ] [ Nargess ] نظرات

نمایش نظرات 1 تا 30


      قالب ساز آنلاین