تبلیغات
وبلاگ داستان شاینی!! - Fearless-part4
وبلاگ داستان شاینی!!

سلاااااااااااااااااااااام!Onion Head emoticon

عیدتون یه کم پیشاپیش مبارک!

بالاخره قسمت بعدیو گذاشتم!Kitty Bear emoticon

خب...
بچه ها نمیخوام دم عیدی به کسی بتوپم...فقط بذارید خیلی خلاصه و غیر مستقیم به یه سری نکات اشاره کنم...

دیگه خودتون میدونید که هرکس نسبت به خودش تو این وب داره چی کارا میکنه...(نویسنده,مخاطب و...)
 
خب...این آخرین داستان من خواهد بود...و من همینم دارم به احترام اون 3 ,4 نفری که هستن میذارم.

فقط تو یه جمله بگم تمومش کنم؛ اگه من مدیر این وب بودم,با توجه به شرایط فعلی کلا این وبو میبستم.
خب دیگه برید ادامه ی مطلب!

امیدوارم خوشتون بیاد!Tuzki Rabbit emoticon




انیو با گیجی نگاهش را بین ما و آن دختر جابه جا میکند:((این...این...)) و من فقط منتظر فاجعه میمانم.
دیگر نقشه ای نیست که بتوانم بکشم.یا باید تسلیم شوم و یا دعا کنم.که من ترجیح میدهم تسلیم شدم.
انیو بالاخره ادامه میدهد:((این یعنی شما با همین!)) و این حرف را با لبخند و بدون لحن سوالی میزند.دختر چهره ی حق به جانبی به خودش میگیرد:((با هم؟)) با عصبانیت به شیوا نگاه میکند:((یعنی شما هم از طرف آقای سه یون اومدین؟)) شیوا فقط درسکوت او را تماشا میکند.انگار زبانش بند آمده است.
من بجای او با شتاب میگویم:((بله!)) دختر به طرف من برمیگردد و با لحن تمسخر آمیزی تکرار میکند:((بله؟)) با چشمانی مملو اعتماد بنفس نگاهش میکنم:((بله همون مودبانه ی آره س دیگه,متوجه نشدی چی گفتم؟)) حتی اگر مجبور شوم او را جای خودم دروغگو جلوه میدهم.
اما درکمل تعجب ناگهان لبخند بزرگی میزند:((پس درسته!)) ناگهان همه با هم میگوییم:((درسته؟)) سرتکان میدهد:((بله!ما باهمیم!)) شیوا درحالی که هنوز هم حیرت زده است میگوید:((ولی ما که همکار نداشتیم,داشتیم؟)) با عصبانیت به او سقلمه ای میزنم تا ساکنت باشد.اما دختر با لبخند میگوید:((ولی ظاهرا که دارید!)) و با گرمی با او دست میدهد:((من تارا هستم,خوشوقتم.)) شیوا درجواب او  فقط لبخند نصفه نیمه ای میزند.
انیو میگوید:((حالا بریم؟)) از چهره اش مشخص است که خیلی عجله دارد.لبخند میزنم:((نه شما برید,دیگه خیلی دیره.یه قرار دیگه میذاریمو اطلاعات بیشترو در اختیارتون میذارم.)) اینو لبخند میزند:((باشه.)) و کارتی را از جیبش در می آورد و به من میدهد:((با این شماره تماس بگیرید...فعلا.))و سوار ماشین میشود و میرود.
به شیوا اشاره میکنم و میگویم:((بیا بریم,جونگ مین منتظره.)) اما تارا هم دنبال ما می آید:((کجا میرید؟)) شیوا با چهره ی حق به جانبی به طرف او برمیگردد:((ببخشید...؟)) تارا میگوید:((ما همکاریم,باید همه جا با هم باشیم!)) با شیوا نگاهی رد و بدل میکنم.بعد با لبخندی مصنوعی به طرف تارا میروم:((درسته ولی...ما الان با کسی قرار داریم.بعدا با هم قرار میذاریم صحبت میکنیم واسه برنامه های آینده.)) او چند لحظه نگاهم میکند.بعد کارتی از جیبش درمی آورد و دست من میدهد:((این کارتمه.با این شماره تماس بگیرید.)) و بعد,بدون هیچ خداحافظی میرود.
وقتی دور میشود شیوا میگوید:((اوهو!کارتم داره!)) بعد نگاه تمسخر آمیزش را به من منتقل میکند:((شایدم ما از دنیا خیلی عقبیم...)) رویم را ازش برمیگردانم:((ول کن شیوا.باید زودتر بریم.او پقی میخندد:((آها!ببخشید حواسم نبود که خانوم تحمل دوری جونگ مین آقا رو ندارن!)) بی اعتنا به متلکش شروع به راه رفتن میکنم.او هم که میبیند من واقعا حوصله ندارم,دیگر چیزی نمیگوید.فقط در سکوت مرا همراهی میکند.

وای...این دختره دیگر از کجا پیدایش شد...؟

حالا او را چطور بپیچانم؟

وای مامان!دیدن تو چقدر دردسر دارد...

اما بالاخره میرسیم و جونگ مین را از بین جمعیت تشخیص میدهم.به لطف قد بلندش در اکثر مواقع به سرعت شناسایی میشود.
و ناگهان همه چیز را فراموش میکنم.
هی...مهم نیست...من او را دارم...

او کمکم میکند...

                                                                  ***

روزها با جونگ مین به سرعت سپری میشوند.قرار با شاینی هم به ماه دیگر موکول شد.

اما من اهمیتی نمیدهم.

حالا دیگر آنقدر ها هم از این شهر بدم نمی آید.جونگ مین  به من چیز های زیادی از این شهر و کشور یاد داده است.و من را به جاهای مختلف برد من را با جذابیت هایش آشنا کرد.او به من یاد داد که همیشه میتوان هر جایی و هرچیزی دوست داشتنی باشد.

هنوز هم نمیتوانم باور کنم که او حقیقی است.او مثل فرشته ایست که با نور خودش زندگی تاریک من را روشن کرد و از بین همه ی تاریکی ها روزنه ای از امید را به من نشان داد.که من به این روزنه ای دوست داشتنی جونگ مین میگویم.

حتی اگر میتوانستم از ماموریتی که بر عهده گرفتم هم انصراف میدادم.انگار با وجود او درکنارم میتوانم چیزهای دیگر را فراموش کنم.حتی مامان را.

او برایم کافی است...

او مرا همه جا میبرد و کارهایی بایم میکند که تاحالا شبیه شان را ندیده ام.
حتی دفعه ی قبل که من را با خودش به رستوران مخصوصشان برد طوری رفتار کرد که همه بفهمند ما با همیم.حتی وقتی چند نفر درمورد ما و دلیل همراه کردن من به خودش پرسیدند او گفت که من دوست دخترش هستم.

و این برای من مثل یک رویاست...

ناگهان زنگ خانه من را از جا میپراند.
به طرف در میدوم و آن را باز میکنم.
و البته...با چهره ی خروشان شیوا مواجه میشوم.او با عصبانیت میگوید:((مثل اینکه یه پسر دراز بد قواره باعث میشه همه رو فراموش کنی!)) و بدون هیچ تعارفی وارد خانه میشود و اطراف را بررسی میکند:((بابات خونه نیست؟)) به طرفش میروم و با عصبانیت میگویم:((اینا به جای سلام کردنته؟)) او برمیگردد و با عصبانیت میگوید:((آهای!تو اونی نیستی که قراره عصبانی باشه.)) و به طرف اتاق نشیمن میرود:((تو الان تقربا دو هفتس که به من یه زنگم نزدی.)) خودش را روی مبل می اندازد:((زنگ که هیچی...یه اس ام اس هم ندادی!)) با عصبانیت به طرفش میروم.ناگهان دستانش را در هوا تکان میدهد:((ببخشید,پیامک!))

- منظورم این نیست.میخواستم بگم که چرا تو...

اما ناگهان به سمت راستش نگاه میکند و حرف من را با فریادش قطع میکند:((اینجارو ببین...)) و دفترچه خاطراتم را از کنارم برمیدارد و شروع به خواندنش میکند.

-شیوا...اونو بذار سرجاش...

اما ناگهان دربین خواندن هایش میگوید:((آها!پس چون اون برات کافی بود بهم اس ام اس نمیدادی!)) با عصبانیت نگاهش میکنم.میگوید:((ببخشید,پیامک!)) سعی میکنم دفترم را ازش بگیرم:((بدش به من...)) اما او دستش را کنار میکشد:((صبر کن تازه داره به جاهای خوبش میرسه...)) لبش را گاز میگیرد:((وا...با هم دوست هم شدین؟)) بیشتر تقلا میکنم.تقریبا داد میزنم:((گفتم بدش به من!)) اما او از جایش بلند میشود:((صبر کن ببینم...)) و برای فرار از من شروع به راه رفتن میکند.
و بالاخره به جمله ی آخر میرسد و آن را بلند میخواند:((و این برای من مثل یک رویاست!)) بعد نگاهم کیند:((واقعا؟)) با عصبانیت دفترم را از دستش می قاپم:((این اصلا کار درستی نیست که دفترچه خاطرات یه نفرو باز کنی و بخونی!)) با بی تفاوتی شانه بالا می اندازد:((من که بازش نکردم,خودش باز بود!)) داد میزنم:((بس کنم شیوا!))

-خیل خب حالا...

اما ناگهان نگاهش حالت شیطنت آمیزی به خودش می اندازد:((حالا واقعا با هم دوست شدین...؟!))

- آخه با تو هم شوخی داشته باشم که دیگه تو دفترچه خاطراتم با خودم شوخی ندارم.

-تو خواب شبتم مث اونو نمیدیدی,نه؟

- هی!تو نباید از اینکه خاطراتمو خوندی سو استفاده کنی!

- الان بریم ببینیمش؟!

-الان؟زیر این بارون؟

- آره...من خیلی دوس دارم شما رو درکنار هم ببینم!

- نه الان نه...

رو مبل من میدهم و با لبخند بزرگی میگویم:((پس فردا شب تولدمه.اونشب قراره بیاد خونمون که بابامم ببینتش.تو هم اگه خواستی بیا ما رو درکنار هم ببین.الان بذار آزادش بذاریم بیشتر کادو بخره!))
کنار من مینشیند و آهی میکشد:((واقعا منتظر پس فردا شبم...))

                                                                 ***

ساعت 5.

قرار ما راس ساعت 5 بود.اما حالا ساعت 7 و 5 دقیقه است و از او خبری نیست.
هرچقدر هم که به موبایلش زنگ میزنم جواب نمیدهد...
آن هم روز تولدم...
کم کم دلم دارد شور میزند...

همچنان سر میز تزئیین کرده مان منتظر نشسته ام که بابا با سوالش داغ دلم را تازه میکند:((پس دوستت نمیاد؟)) آهی میکشم و سرم را در بین دستانم قرار میدهم:((قرار نبود نیاد...))

و ناگهان زنگ خانه به صدا درمی آید.

با خوشحالی به طرف در می دوم:((جونگ مین...)) اما وقتی در را باز میکنم چهره ی هیجان زده ی شیوا را میبینم.

شیوا در شیپور تولدش فوت میکند و میگوید:((تولدت مبارک!)) اما چهره ی ناامید من متعجبش میکند:((چی شد؟دوس نداشتی بیام؟مزاحمم؟آخه...خودت گفتی بیام...)) درجوابش فقط به زمین زل میزنم.او با ناراحتی میگوید:((خئل خب...باشه...من رفتم...))

- شیوا...

برمیگردد.ادامه میدهم:((مشکل این نیست...جونگ مین...هنوز نیومده.)) چهره اش حیرت زده میشود:((چی؟نیومده؟)) اما ناراحتی من را که میبیند سعی میکند لحنش را عوض کند:((خب...حتما مشکلی واسش پیش اومده...)) بعد دستش را روی شانه ام میگذارد و میگوید:((بیخیال!بیا خودمون میریم بیرون خوش میگذره.من یه جای باحال سراغ دارم.))

و من را با خود میبرد.

                                                               ***
    همه چیز خوب به نظر میرسد.شهربازی فوق العاده ای است.
همه چیز به غیر از...وجود جونگ مین.
 
موبایلم را از جیبم در می آورم و دوباره شماره ی او را میگیرم...
اما ناگهان شیوا آن را از دستم می قاپد:((آهای!قرار نبود که یواشکی بهش زنگ بزنی.)) ملتمسانه نگاهش میکنم:((شیوا خواهش میکنم,امشب تولدمه...اون چطور میتونه کنارم نباشه؟)) شیوا هوای سینه اش را بیرون میدهد.حالا چهره اش کلافه بنظر میرسد:((ببین,اون میدونه که امشب تولدته,درسته؟اگه بخواد خودش بهت زنگ میزنه.فعلا سعی کن از امشب لذت ببری.اونم حتما توضیح منطقیی واسه امشب داره,خب؟دیگه بهش فکر نکن...)) موبایلم را بهم پس میدهد:((و خواهشا تماس هم نگیر.))

- اوهوم...

دوباره لبخند میزند:((خب,حالا کجا بریم؟بلیط بگیرم بریم سینما؟)) شانه بالا می اندازم:((حالا اصلا فیلم چی داره؟)) اخم میکند:((هی!من اصلا اینطوری دوس ندارم ها!شونه بالا انداختنو شل بازی!)) چهره ی متفکری به خودش میگیرد:((اصلا...تو بگو کجا بریم,ها؟))

- اووووم...من بگم؟

سر تکان میدهد. لبخند شیطنت آمیزی میزنم:((من دوس دارم بریم پشمک و نوشابه بخریم و بریم بشینیم ردیف آخر سینما اونا رو بخوریم!)) لب هایش را کج میکند:((چه احمقانه...))

- چی گفتی؟

لبخند میزند:((هیچی,گفتم چه جالب!آره باشه...جای پاپ کورن پشمک و نوشابه میخوریم!فقط من یه ایده ای دارم,تیتاپو نوشابه هم بد نمیشه ها!)) اخم میکنم:((مسخره میکنی؟!))

- نه بخدا...فقط دارم تو سلیقه ی خودت یه سری پیشنهادات دیگه هم ارائه میدم!

- بس کن بیمزه.بیا بریم.

و او را با خودم به طرف قرفه ی پشمک فروشی میکشم:((بدو برو بخر.)) 

- من؟!

- آره دیگه.تولد منه پس هرچی میگم باید انجام بدی!بپرس نوشابه هم داره...

- خواهش میکنم!از من اینو نخواه!من اینجا آبرو دارم!

- زودباش برو تا پیشنهاد خودتم بهش اضافه نکردم...

-پیشنهاد خودم؟

- تیتاپ!

- اوه!

شیوا چپکی نگاهم میکند و به طرف قرفه ی پشمک فروشی میرود.در جلوی او یک آقا هم برای پسربچه اش درحال پشمک خریدن است.بی صبرانه منتظر رسیدن نوبت او میمانم.
بالاخره نوبت او میرسد.او دوتا پشمک درخواست میکنم.اما انگار قصد خریدن نوشابه را ندارد.
صدایش میکنم و با اخم بهش میفهمانم که نوشابه را نباید فراموش کند.
او هم با نارضایتی درحالی که به فروشنده لبخند میزند میپرسد:((نوشابه هم دارید...؟!)) فروشنده ناگهان سرش را بلند میکند و طوری به او نگاه میکند که واقعا نمیتوانم جلوی خنده ام را بگیرم...

با صدای بلند قهقهه میزنم!طوری که خیلی ها به طرف من برمیگردند و مرا نگاه میکنند.
برمیگردم و جمعیت را نگاه میکنم تا ببینم که چند نفر درحال تماشای من هستند...
خنده ام را جمع میکنم...

اما ناگهان در بین جمعیت چهره ای را میبینم که باعث میشود لبخند بزرگی به صورتم بنشیند...

جونگ مین!

میدانستم که او مرا تنها نمی گذارد...میدانستم که درپی نیامدنش حتما نقشه ای بوده!

حتما این نقشه ی شیوا بده تا من را غافل گیر کنند.

به طرف شیوا که با چهره  ی عاجزی به من نگاه میکند نگاه میکنم و لبخند میزنم.
ولی انگار او نمیداند که من ماجرا را فهمیده ام.

با خوشحالی به طرف جونگ مین میروم تا دست او را بگیرم و بگویم که دیگر او را دیده ام.و او هنوز هم حواسش به من نیست و من را ندیده است.
دهانم را باز میکنم تا او را صدا کنم:((جو....)) اما وقتی جمعیت کنار میرود کلمات در دهانم میخشکند...

و او واقعا مرا غافل گیر میکند...


جونگ مین تنها نیست.

دختری با موهای بلند مشکی رنگ و قد نسبتا بلند کنار او ایستاده است.
جونگ مین دستش را در بین موهای او میکشد و با او لاس میزند.
نه...به نظر نمی آید رابطه ی جدیدی باشد.خیلی صمیمی تر به نظر میرسند.

بالاخره جونگ مین دربین لاس زدن هایش متوجه من میشود.و نگاه حیرت زده اش با نگاه سرد و اشک آلود من گره میخورد.

دوباره به دختر نگاه میکنم.و حالا میفهمم که قبلا او را کجا دیده ام...

او همان دختری است که جونگ مین با او تصادف کرد.
                                                     
                                                      ادامه دارد...



طبقه بندی: story، 
[ یکشنبه 27 اسفند 1391 ] [ 11:27 ب.ظ ] [ Nargess ] نظرات



      قالب ساز آنلاین