تبلیغات
وبلاگ داستان شاینی!! - island-4
وبلاگ داستان شاینی!!

IMG4UP

من این عکسرو دیدم که دل به تمین باختم و حاضر شدم دست از سر مینهو بردارم !ه هیییییییییی! روزگار!
برین ادامه!
_: چرا؟
_: چی چرا؟
_: چرا به اونا گفتی بیان تو گروه ما؟!
هه می به جاسمین نگاه کرد و گفت : این همونیه که دنبالش بودیم!
جاسمین: مطمئنی؟!
هه می: اره شک نکن.
جاسمین لبخندی شرارت بار زد.

جونگی به صندلیش تکیه داده بود و تکون نمیخورد!
تمین هم رو به روش نشسته بود و داشت مثل بچه های 4 ساله با موبایلش ماشین بازی میکرد!
جونگی یه نگاه عاقل اندر صفیحی(امیدوارم دیکته ش درست باشه!) به تمین انداخت و گفت: دیوونه!
همون موقع جاسمین با ارنجش محکم زد به پهلوی جونگی!
جونگی از درد به خودش پیچید و گفت: چته؟!!!!!!!!!
جاسمین: فقط اون دهنتو ببند!
جونگی نگاهی به تمین بعد به هه می که لبخند تلخی به تمین زده بود انداخت بعد هدفونش رو گذاشت توی گوشش و صدای اهنگو تا آخر بلند کرد.
جاسمین: هه می؟!
هه می: هوم!
جاسمین: ببخشش یه کم کودنه!
هه می: نه عیبی نداره درسته که تمین زشت و عقب افتاده س ولی بازم برادر منه!
جاسمین: میفهمم!
هه می: اون تا فبل از اینکه آتنا به مدرسه ما بیاد خیلی زندگی خوبی داشت ولی الان.....
دستش رو مشت کرد و سرشو پایین انداخت!
جاسمین به تمین نگاهی انداخت و بعد به هه می!

لباسش رو تنش کرد و پاپیون لباسش رو روی پیرهنش میزون کرد!
خودش رو تو اینه نگاه کرد و لبخندی به خودش زد!
_: اماده شدی؟!
نیلوفر به سمت صدا برگشت آزیتا بود که به ارامی وارد اتاق شده بود!
نیلوفر لبخندی زد و گفت: اره! یه ربع دیگه میرسن!
نیلوفر به سمت در رفت اما آزیتا بازوش رو گرفت و گفت: وایسا!
نیلوفر به آزیتا نگاه کرد چهره ش نگران بود.
نیلوفر: چیزی شده؟!
آزیتا: بهتره به هه می و جاسمین بگی که تو گروهشون نمیری!
نیلوفر: چرا؟!
آزیتا: چون ...
اما تا اومد حرفش رو بزنه روزان وارد اتاق شد وگفت: وووووویییی! نیلو چقده خوشگل شدی!
بعد جلو اومد و دست نیلوفر رو گرفت و با خودش بردش بیرون!
آزیتا در حالی که همونطور سرجاش مونده بود با نگرانی به جای خالی نیلوفر نگاه کرد وبعدش اهسته از اتاق بیرون رفت.

دخترا جلوی در خونه منتظر بودن که یه لیموزین مدل بالای شیک جلوشون وایساد! در ماشین باز شد و جاسمین درحالی که عینک دودی زده بود تو دخترا اشاره کرد سوار شن. نیلوفر اول رفت بعد روژان ولی آزیتا وایساد روژان که دید آزیتا نمیاد دستش رو گرفت و به زور سوارش کرد.
دخترا تو ماشین بودن جونگ هیون کنار پنجره نشسته بود و صدای اهنگ رو تا اخر زیاد کرده بود روژان که کنار اون نشسته بود گوشاش رو گرفته بود! نیلوفر کنار روژان و آزیتا هم هم کنار پنجره و به بیرون نگاه میکرد رو به روشون هم هه می و جاسمین و تمین نشسته بودن.
نیلوفر نگاهی به تمین که خودشو پشت هه می قایم کرده بود انداخت.

_: اونجارو!
اتنا امتداد جایی که نگین نشون میداد رو نگاه کرد . اتنا با عصبانیت به اون سمت نگاه کرد!
_: از امروز به بعد این سه نفر جزو گروه خطر هستن!
اتنا جلو اومد و همه با دیدن اتنا از سر راهش کنار رفتن!
اتنا: تبریک میگم!
هه می: ممنونم!
جاسمین: به به نگاه کن سر گروه گروه 6 ! راه گم کردین!
آتنا: اره شاید!
نگین: خیلی جالبه!
و به آزیتا و روژان و نیلوفر نگاه کرد!
اتنا از کنار نیلوفر رد شو وقتی داشت راه میرفت تو گوشش گفت: با بد کسی در افتادی!
لبخندی زد و رفت!
نگین هم از بین آزیتا و روژان رد شد و بهشون تنه زد!
ازیتا توی دلش گفت: باید میدونستم اینجوری میشه!

نگین: حالا چیکار میکنی؟
اتنا: کاری میکنم که دیگه حتی اسمشون رو یادشون نیاد!
_: منم کمکتون میکنم!
آتنا لبخندی به نفر سوم زد و گفت: عالیه!



سوری کوتاه شد اخه چیزی زیاد به ذهنم نمیرسید بنویسم!


طبقه بندی: story، taemin، minho، onew، key، jung hyun، island، 
[ چهارشنبه 25 مرداد 1391 ] [ 04:13 ب.ظ ] [ A10A love kai ] نظرات



      قالب ساز آنلاین