تبلیغات
وبلاگ داستان شاینی!! - Fearless-part3
وبلاگ داستان شاینی!!

سلااااااااااااااااااااام!

ولنتاین همگی مبارک!Kitty Bear emoticon



                          برید ادامه ی مطلب
در سکوت دیوانه کننده ی بیمارستان متظر جونگ مین میمانم.اما هنوز خبری از او نیست...
درست نمیدانم چه بلایی سر آن دختر آمد...اما مثل اینکه حدسم درست از آب درآمد,چون او یک اسم ایرانی داشت.
درست متوجه نشدم...اما دوستش موقعی که وحشت زده بود او را به اسمی که ایرانی به نظر می آمد صدا میزد,و اسم خود دوستش هم سارینا بود.
و تا جایی که یادم می آید این اسم ایرانی است.

آه...پس چرا جونگ مین نمی آید...؟

ناگهان او را میبینم که از ته سالن به طرف من میدود.و بعد از آن همه صبر واقعا خوشحال کننده است!

وقتی بهم میرسد بدون هیچ مقدمه ای میگوید:((بیا بریم...)) با تعجب میپرسم:((کجا بریم؟)) میگوید:((خب بریم برسونمت دیگه.)) و دست من را میکشد و شروع به راه رفتن میکند.درحالی که سعی میکنم از قدم های بلندش عقب نمانم میپرسم:((پس اون دختره چی شد؟حالش خوب شد؟)) با لحن مسترسی میگوید:((نه.کار اون طول میکشه.من تو رو میرسونم و برمیگردم.)) با نگرانی نگاهش میکنم:((تو دردسر افتادی؟)) ناگهان لبخند مهربانی میزند:((نه...نمیخواد نگران باشی.)) لبخندش واقعا حالم را بهتر میکند.

بالاخره از بیمارستان خارج و سوار ماشینش میشویم.

با اینکه من انتظار میکشم تا جواب سوالی که قبلا پرسیده بودم را بدهد,اما او هیچ حرفی نمیزند.
و من هم دیگر چیزی نمیپرسم.
اینطوری میشود که کل راه را با سکوتی سنگین سپری میکنیم.

                                                                 ***

بالاخره روز اجرای شاینی فرا میرسد.

بدون اینکه به بابا چیزی بگویم یکی از بهترین لباس هایی را که میتوانم میپوشم و از خانه جیم میشوم.
شیوا را میبینم که دم در منتظر من است.با لبخند به او سلام میکنم.او که از لبخند و حال خوش من جا خورده است میگوید:((سللللام!چیزی شده؟حالت خوبه؟!)) لبخند بزرگتری میزنم:((آره,هیچوقت به این خوبی نبودم!)) او که هنوز چهره ی متعجبی دارد میگوید:((اونکه البته...)) 

- خب دیگه,بیا بریم,جونگ مین دم آپارتمان منتظره.

و شروع به راه رفتن میکنیم.
او سرش را خم میکند نگاهی با لباسم می اندازد:((لباس خیلی قشنگیه.خبریه؟!)) با تعجب نگاهش میکنم:((آره,مگه نمیدونی؟!امروز شاینی رو قراره ملاقات کنیم.کاش تو هم یه لباس بهتر میپوشیدی!)) او خودش را برانداز میکند:((مگه این لباس چشه؟به این قشنگی...تو خیلی خیلی...زیادی شیک پوشیدی!فکرم نمیکنم که به خاطر شاینی باشه...))

-هی!منظورت چیه؟

- نگو که اصلا از جونگ مین...

حرفش را قطع میکنم:((آره خب,آره خب!من...از اون خوشم میاد...)) و بعد نگاهم را از او میدزدم. او مخندد:((نمیخواد خجالت بکشی!به نظر من خیلی هم عالیه!حالا اون چی؟تو رو دوست داره...؟)) با  کجکی نگاهش میکنم:((خب...نمیدونم.فکر میکنم که داشته باشه.))
و شروع به زمزمه کردن آهنگی میکنم.شیوا باز هم میخندد:(( این هم مال اونه!))

بعد از حدود بیست دقیقه پیاده روی به جلوی ساختمان میرسیم.
جونگ مین هم درست همانجا ایستاده است...با خوشحالی به طرف او میروم:((سلام جونگ مین!)) او لبخند بزرگی میزند:((سلام,خوبی؟)) لبخند میزنم:((آره.)) بعد به شیوا نگاه میکند و با او هم سلام احوال پرسی میکند.

و بالاخره بعد از این همه مقدمات سوار ماشین میشویم.من با شیوا عقب مینشینم.

جونگ مین با تعجب نگاهمانم میکند:((از جلو نشستن میترسین؟!)) میخندم:((نه,از تو میترسیم!)) حالت مظلومی به چهره اش میدهد:((از من...؟)) و ما به شکلکی که درآورده است میخندیم.
و بالاخره ماشین را به حرکت درمی آورد.

و بعد از زمتن کوتاهی به محل اجرای شاینی میرسیم.آن ها درحال اجرا هستند.
فوری از ماشین پیاده میشویم.جونگ مین میگوید:((انگار یه کم دیر رسیدیم...)) میگویم:((اشکال نداره.من عجله ای نداشتم.)) میگوید:((خب,حالا میخوای چیکار کنی؟صبر میکنی تا اجرا تموم بشه؟)) شانه بالا می اندازم:((نمیدونم...من میرم یه زنگی به آقای شانگ جی بزنم...)) و از آن ها فصله میگیرم و به گوشه ای پناهنده میشوم و تماس میگیرم...

- بله؟

- سلام آقای شانگ.من الان سر اجرای شاینیم.حالا باید چیکار کنم؟

- سلام.خب...برو بهشون نزدیک شو.بهشون بگو که از طرف آقای سه یون اومدی.

- خب که چی؟منظورم اینه که...از آقای سه یون اومدم که چی؟

- بگو اون یه پیشنهاد داره.بگو اون یه موزیک ویدئوی جدید میخواد بسازه که تو و دوستت هم توش هستین.و از شاینی هم دعوت به همکاری میکنه.بگو هنوز گروه دوم مشخص نشده.

-مطمئنی که کار میکنه؟

- به من اعتماد کن.حالا برو و وقتو تلف نکن.فعلا.

و گوشی را قطع میکند.
معلوم نیست برای چند نفر دارد نقشه میکشد که سرش انقدر شلوغ است...
در بین جمعیتی که برای شاینی فریاد میکشند دنبال جونگ مین و شیوا میگردم.ناگهان از اینکه او را با شیوا تنها گذاشته ام داغ میکنم...
اما جونگ مین را میبینم که به طرف من می آید:(( چقدر زود حرفات تموم شد.)) و لبخند میزند.به او لبخند میزن:((فکر کردم  با شیوا منو قال گذاشتین.)) او میخندد:((آخه مگه دیوونم که تو رو قال بذارم...؟!)) سرخ میشوم.
عاشق این کلمات او هستم.
او میگوید:((بدو بیا.دوستت اونجا منتظرمونه.)) و با دستش به نقطه ای اشاره میکند.شیوا را میبینم که از دور برایم دست تکان میدهد.
با جونگ مین آهسته به طرف او میروم.جونگ مین میگوید:((حالا با شاینی چیکار داری؟)) شانه بالا می اندازم:((باید یه چیزی بهشون بگم.)) لبخند میزند:((خب میگفتی من بشون بگم!چرا خودتو به زحمت انداختی؟))

- میخواستم یه دوریم با تو بزنم!

بالاخره به شیوا میرسیم.او با لبخند تمسخر آمیزی می گوید:((لازم نبود که انقد تند تند راه بیاید,من منتظر میموندم.)) میگویم:((تو به ما چیکار داری؟!کنسرتتو ببین!)) شیوا اخم میکند:((هی!رفیق فروشی...؟))

ناگهان صدای موسیقی متوقف میشود.

شیوا با گیجی میپرسد:((چی شد؟)) جونگ مین نگاهش را میدزدد:((تموم شد.فکر کنم به آخرش رسیده بودیم!)) نفس عمیقی میکشم:((خب...بهتر من!)) و دست شیوا را میگیرم:((بیا بریم,باید زود بهشون برسیم.)) بعد به جونگ مین نگاه میکنم:((تو اینجا منتظر میمونی؟))
سرتکان میدهد.

به سرعت به طرف صحنه میرویم.
پایین پله ها منتظر میمانیم تا آن ها بیایند.و بالاخره شروع به پایین آمدن میکنند. با خوشحالی چند قدمی جلو میروم که ناگهان احساس میکنم چیزی محکم بهم میخورد,

آی!

و باز هم...و باز هم...

بله...

ما داریم بین جمعیت له میشویم!

شیوا داد میزند:((چه خبرتونه؟)) و دشنام میدهد.درحالی که سعی میکنم از بین دختران جیغ جیغوی بینمان به او برسم میگویم:((حالا میگی چیکار کنیم؟)) جیغ میکشد:((نمیدونم!))ناگهان صدایی از پشتم می آید:((میخواید برید اون جلو؟)) برمیگردم و دختر را در پشت سرم میبینم.او موهای بلند مشکی رنگ و قد متوسطی دارد.با لباس های براقی که قیمتی به نظر میرسند.
میگویم:((چطور؟جلوبری؟!)) شانه بالا می اندازد:((یه چیزی شبیه اون.))سرتکان میدهم:((خوشحال میشم اگه قبل از اینکه لباسم تبدیل به تیکه های دست مال کاغذی بشه اگه میتونی جلو ببری اینکارو بکنی!)) با خونسردی میگوید:((پس بیاید عقب.وقتی دورشون خلوت شد من میبرمتون پیششون.)) یکی از ابروهایم را بالا می اندازم و براندازش میکنم.میگوید:((من ترانه نویس وآهنگسازشون هستم.))با شیوا نگاهیی رد و بدل میکنم و بعد تصمیم میگیریم که عقب برویم.
دخترک میپرسد:((چیکارشون دارید؟)) شیوا با اکراه نگاهش میکند:((مگه مهمه؟))

- آره خب,من دست هرکسیو نمیگیرم و برای رضای خدا پیش اونا نمیبرم.

میگویم:((ما از طرف آقای سه یون پیغامی براشون داریم.)) بعد دخترک را برانداز میکنم:((شما کره ای به نظر نمیای...)) لبخند میزند:((بله.من کره ای نیستم.همونطوری که شما نیستید.اسمم آتناست.)) شیوا نگاهش را با عصبانیت از او میگیرد:((جالبه...)) و متوجه میشوم که  زیاد از او خوشش نیامده است.

ما حدود ده دقیقه کنار او می ایستیم تا بالاخره آتنا ما را پیش آن ها میبرد.آن ها کنار ماشینی گوشه ی خیابان ایستاده اند.
آتنا جلو میرود و به یکی از آن ها میگوید:((این خانوما میگن که از طرف آقای سه یون یه پیغامی برای شما آوردن.)) و بعد ما را با پسر تنها میگذارد.
او با لبخند میگوید:((میشنوم.)) هوای سینه ام را بیرون میدهم و افکارم را جمع میکنم.بعد شروع به حرف زدن میکنم:((آقای سه یون یه ویدئو موزیک جدید میخوان بسازن که دوست دارن شما هم توش باشین.ما هم توش بازی میکنیم و...گروه دوم هم هنوز مشخص نشده.))
پسر میخندد:((همه  گروه؟)) سرتکان میدهم:((بله,همه ی اعضا.)) 

- خیل خب باشه,خبرشو بهتون میدم...

صدایم را صاف میکنم:((ببخشید,من دارم با کی حرف میزنم؟)) او با تعجب نگاهم میکند:((منو نمیشناسین؟!)) سرتکان میدهم.او لبخند میزند:((من لیدر گروه شاینی,انیو هستم.)) اما چهره اش هنوز هم متعجب است.
لبخند میزنم:((خیل خب...آقای انیو...حالا میشه ما رو تا یه جایی برسونید تا تو راه هم درمورد موزیک ویدئو بیشتر باهم حرف بزنیم؟))
لبخند میزند:((چرا که نه...)) و ما را به درون ماشین تعارف میکند.
اما ناگهان صدایی ما را متوقف میکند؛

- سلام آقای لیدر عزیز.

ما همه به طرف او برمیگردیم.دختری پشت سرما ایستاده است.انیو برای او سرتکان میدهد:((سلام.)) دخترک میگوید:((من از طرف آقای سه یون اومدم,باهاتون کاری داشتم...))

انیو با تعجب به ما نگاه میکند:(( دوست شماس...؟))

با وحشت به دخترک نگاه میکنم.
دیگر مغزم کار نمیکند...

                                                             ادامه دارد...







طبقه بندی: story، 
[ پنجشنبه 26 بهمن 1391 ] [ 10:53 ب.ظ ] [ Nargess ] نظرات



      قالب ساز آنلاین