تبلیغات
وبلاگ داستان شاینی!! - Fearless-part 2
وبلاگ داستان شاینی!!

سلااااااااااااااااام!

به به...میبینم که نمیسیس خانوم هم تشریف آوردن!Onion Head emoticon

خدایا شکرت من دیگه تنها نیستم...!Onion Head emoticon

خب بیاین به رو خودمون نیاریم که قرار بود هفته ی پیش داستان بذارم!

اینم پارت 2Tuzki Rabbit emoticon

عکس های زیبای رویایی و فانتزی


Fearless-part 2

با شیوا آرام آرام به طرف در خروجی میرویم.
هنوز هم شک و تردید اذیتم میکند.

یعنی واقعا باید این کار را بکنم...؟آه...

شیوا که انگار متوجه من میشود میگوید:((بنظر نمیاد خبر خوشحال کننده ای بهت داده باشه.اون چی گفت...؟)) سعی میکنم بازهم از جواب دادن طفره بروم:((همشون عین همن.هی چرت و پرت میگن...)) بعد ادامه میدهم:((راستی شیوا,تو گروه شاینی رو میشناسی؟))
او که فکر میکند میخواهم بحث را عوض کنم میگوید:((حالا این موقع تو با اونا چیکار داری؟)) اخم میکند:((اصلا میدونی چیه...؟من تا وقتی که بهم نگی چی گفت از جام جم نمیخورم!)) و از حرکت می ایستد.
با قیافه ای کج و کوله نگاهش میکنم:((بهت میگم دیگه.حالا فعلا تا کسی مارو ندیده بیا از اینجا بریم.)) شیوا پقی میخندد:((کسی ما رو ندیده؟هه!فقط کم مونده تو تلویزیون نشونمون بدن!)) دستش را میگرم و میکشم:((بیا بریم دیگه...باور کن بهت میگم...)) مقاومت میکند:((الان بگو.)) 

- اینجا نمیشه.

به طرفش خم میشوم و با صدای آهسته ای میگویم:((میترسم کسی صدامونو بش...))

- بازم شمایید؟؟

به پشت سرم نگاه میکنم:((ا...سلام.شما...شما...همون آقای ام...)) سعی میکنم اسمش را بخاطر بیاورم.شیوا اسمش را آهسته زمزمه میکند تا به من کمک کند:((...مین.)) میگویم:((ام...آقای شین میم هستین دیگه؟)) پسر میخندد:((چی؟!)) شیوا بهم سیخونک میزند:(( جونگ مین!آخه میگه حروف الفبائه؟!)) و زیر لب ادایم را درمی آورد:((شین میم...!))
 جونگ مین بعد از خنده هایش میگوید:((نه جونگ مین!حالا رفتین پیش اون آقا؟)) سرتکان میدهم:((آره.)) و بعد فکری به سرم میزند:((راستی شما گروه شاینی رو میشناسین؟))
 متوجه نگاه های تعجب زده ی شیوا میشوم.جونگ مین میگوید:((آره خب,معلومه.چطور؟)) سعی میکنم لبخند بزنم:((آخه این آقای شانگ جی یه چیزی دادن به ما که بدیم به اونا.)) حرفم را کامل میکنم:((همون آقاهه.)) او با گیجی نگاهم میکند:((اون از شما خواسته که اینکارو بکنید؟)) سرتکان میدهم:((البته من خیلی کلی گفتم.)) 

- آها,یعنی خودتونم یه کاری باهاشون دارین,آره؟

- تقریبا میشه گفت.

او در فکر فرو میرود:(( خب...من چه کمکی میتونم بهتون بکنم؟)) با شتاب میگویم:((ما رو ببر پیششون.)) ناگهان او و شیوا همزمان با هم میگویند:((چی؟)) 
یاد حرف های شانگ جی می افتم و میگویم:((البته آقای شانگ گفتن که اینطور باشه بهتره.)) 

- واسه کی بهتره؟

- خب...واسه گروهتون.

- آخه دبل اس چه ربطی به شاینی داره؟این شانگ هم دیوونه شده!

و متوجه نگاه های بهت زده ی ما میشود:(( آقای شانگ...!)) شیوا بهم سیخونک میزند:((شانگ دیگه کیه؟)) آهسته میگویم:((مشاور شرکت.)) بعد رو به جونگ مین که با گیجی سرتکان میدهد میگویم:((منم نمیدونم...شاید یکی از شاینیا کارت داره.)) او میگوید:((باشه.من با آقای شانگ صحبت میکنم.فردا بیاید اینجا تا ببینیم باید چیکار کنیم.)) میگویم:((واسه چی این همه راهو بازم بیایم؟شمارتو بدی راحت تر نیست؟!)) او با تعجب نگاهم میکند.
انگار زیادی پرو به نظر آمده ام!
اما بعد لبخند میزند و میگوید:((نه مشکلی نداره....حق با توئه.)) بعد به طرفم خم میشود و آهسته در گوشم میگوید:((فکر کنم اینطوری از هر نظر بهتر باشه...))

                                                                  ***
شیوا با عصبانیت میگوید:((به من نگفتی چی شده!تو هنوزم طفره میری من  میتونم اینو بفهمم.تو با شاینی چیکار داری؟با جونگ مین چی؟میخوای چیکار کنی؟)) 

نفس عمیقی میکشم.
با اینکه شانگ جی بهم گفت که نباید به او بگویم,اما فکر میکنم که حق دارد بداند که دارد در چه کاری همکاری میکند.
البته تا حدی.
میگویم:((بهت گفتم که از اینجا متنفرم.و بهت گفتم که میخوام برگردم پیش مامانم...)) او حرفم را قطع میکند:((نکنه شاینی میخواد تا اونجا ببردت؟یا شایدم جونگ مین...؟البته,من فکر نمیکنم که تو هنوزم همونقدر از اینجا متنفر باشی!)) و از لبه ی پل به ماشین ها نگاه میکند.
با گیجی میپرسم:((منظورت چیه؟)) نیشخندی میزند:((جونگ مین...)) احساس میکنم که سرخ میشوم:((من واقعا...)) شیوا حرفم را قطع میکند:((بس کن!حتی اگه نشناسمتم اینو میفهمیدم!اون...خودشم فهمید.)) کجکی نگاهش میکنم:((داشتم درمورد چیز دیگه ای حرف میزدم...)) او سرتکان میدهد:((خیل خب,باشه,میگفتی؟))

- اون مرده بهم گفت اگه کمکش کنم کاری میکنه که بابام منو برگردونه.

- بابات خودش برمیگرده دیوونه.اونکه نمیتونه تا ابد اینجا دور از زنش...

- مامانم طلاق غیابی گرفته.

شیوا جا میخورد:((چی؟م...من...واقعا متاسفم.)) سرتکان میدهم:((نمیخواد باشی.من درستش میکنم.من بابا رو برمیگردونم.اینطوری شاید مامانم ببخشدش...البته اگه تو کمکم کنی.)) او با من من میگوید:((خ خب...من...راستش...نمیدونم.تو نگفتی که قراره چیکار کنی؟))
نگاهی به ساعتم میکنم؛هفت و نیم است.
به شیوا میگویم:((چیز خاصی نیست.بعدا بیشتر برات توضیح میدم.فعلا خیلی دیره,دیگه هردومون باید بریم.)) او میگوید:((اما...)) حرفش را قطع میکنم:((به من اعتماد کن,باشه؟))
                                                              
                                                                ***
بالاخره او ظاهر میشود.
درست آن طرف خیابان.
هنوز هم نمیتوانم باور کنم که او با من قرا ر گذاشته است.
او با لبخند به سمت من می آید و میگوید:((هی...خیلی وقته منتظری؟)) لبخند میزنم:((آره.)) شکلکی درمی آورد:((خوبه که انقدر صادقی,بریم؟))

- کجا؟

- قدم بزنیم.

- چی؟آقای...جونگ مین!میخوای با من قدم بزنی که چی بشه؟!

او با تعجب نگاهم میکند:((مگه تا حالا سر قرار نرفتی؟)) با جدیت میگویم:(( مثل اینکه تو زیاد رفتی.)) و رویم را برمیگردانم.او میگوید:((چی شد؟از قدم زدن خوشت نمیاد؟)) برمیگردم و با عصبانیت نگاهش میکنم:((قرار بود منو ببری پیش شاینی,نه اینکه...)) حرفم ار قطع میکند:((خب میخوام همین کارو بکنم دیگه.))

- پیاده...؟

- میخوام برات توضیح بدم.حالا میشه قدم بزنیم؟
 
سرتکان میدهم و او شروع میکند به قدم زدن:((شانگ جی...آقای شانگ جی گفت که اونا پس فردا یه اجرا دارن.)) موازی با او راه میروم:((همون...شاینی؟)) سرتکان میدهد:((آره.)) بعد با نیشخند میگوید:((تو مثل اینکه هیچی از خواننده ها و گروه ها نمیدونیا.اصلا انگار نه انگار تو این کشور زندگی میکنی.)) بعد ادامه میدهد:((قرار شده من  تو رو ببرم سر اون اجرا.بعد هم...مثل اینکه خودت میدونی که باید چیکار کنی.یعنی اون اینو گفت.)) 
آهی میکشم.او میگوید:((چیزی شده؟تو...واسه چی اینکارو میکنی؟)) با گیجی سرتکان میدهم:((دقیقا نمیدونم.راستی...)) به چهره ی جذابش نگاه میکنم:((تو چند سالته؟)) خنده ای میکند:((واسه چی میخوای بدونی؟)) مطمئنم که سرخ میشوم.
فکر کنم خیلی ناشیانه عمل میکنم...
او درحالی که روی صورت من زوم کرده است میگوید:((چرا خیلی واضح اینو نمیگی...؟!)) با تعجب میپرسم:((چی؟!)) لبخند میزند:((هی...اشکالی نداره!من طرفدارای زیادی دارم!))

- هی!من طرفدار تو نیستم!

- هرچی.اگه تو درخواستی داشته باشی,میتونی بگی.نگران نباش.

- درخواست...؟!اوه!

- خب...من شاید بخوام درخواست کنم...

- در...درخواست؟

نگاهم را از او میدزدم.او میخندد:((بریم یه چیزی بخوریم...؟)) چشمانم را در کاسه میچرخانم:((وای...چه درخواست بزرگی!))

- مگه انتظار چیز دیگه ای رو داشتی؟!

و باز هم با حرف هایش گیرم می اندازد.

بعد از خوردن قهوه و تماشا کردن پاساژ اطراف,وقتی دیگر شب شده است, او ماشینش را رو میکند تا مرا برساند.

او با سرعت نسبتا کمی رانندگی میکند.انگار هیچ عجله ای ندارد.
او را از نیمرخ نگاه میکنم.و ناگهان متوجه میشوم که چه اتفاقی درحال رخ دادن است...

او جذاب به نظر میرسد.
و من دارم وابسته میشوم.

چیزی که هرگز فکر نمیکردم در این کشور برای من اتفاق بیفتد.

و کم کم دارم میترسم.

با ناراحتی رویم را برمیگردانم.او که متوجه عکس العمل من میشود میپرسد:((چیزی شده؟)) سرتکان میدهم:((نه.)) میگوید:((ولی کاملا مشخصه که یه چیزی شده,ناراحتی؟))

-میترسم.

- میترسی؟چی؟نکنه از من میترسی؟!

- آره.

-چی...؟

مصمم میشوم تا از او بپرسم:((من قبلا اینو تجربه نکردم اما...))
با جدیت در چشمانش نگاه میکنم :((تو به من...علاقه داری؟)) او که از این سوال من جا خورده است به طرفم برمیگردد و دهانش را باز میکند تا حرف بزند...

اما صدای جیغ گوش خراشی زودتر از صدای او بلند میشود.

- اوه خدای من...
جونگ مین سراسیمه از ماشین پیاده میشود تا صحنه را بررسی کند.

دختر جوان قدبلندی جلوی ماشین پهن زمین شده است.موهای بلند مشکی رنگ او اجازه نمیدهد تا در این هوای تاریک وجود خون را در روی زمین تشخیص دهم.
دوست او که در کنار او ایستاده است,جیغ میکشد و به جونگ مین مشت میکوبد تا اورژانس را خبر کند.
آن ها کره ای به نظر نمیرسند.

بله...یک تصادف...

جونگ مین مسئول سلامتی این دختر است...

                                                              ادامه دارد...




طبقه بندی: story، 
[ پنجشنبه 12 بهمن 1391 ] [ 06:48 ب.ظ ] [ Nargess ] نظرات

نمایش نظرات 1 تا 30


      قالب ساز آنلاین