تبلیغات
وبلاگ داستان شاینی!! - Fearless-part 1
وبلاگ داستان شاینی!!

سلااااااااااااااااااااااام!

بببخشید دیر شد بچه ها...مخابرات تلفنا رو واسه کابل برگردون قطع کرده بود دستم از وب کوتاه بود!

کیو جونگ:ترلان

یونگ سنگ :آتنا
جونگ مین:صدف

هیون جونگ:شیوا

هیونگ جون:روژان

مینهو:نلی

انیو:تارا

جونگهیون:خودم

تمین:سارینا
کیبوم:نگین

فقط بچه ها این داستان مثل داستان قبلی لطیف نیست!یه ذره دست خودمو بازتر کردم...گرفتین؟؟

منظورم اینه که آخرش به طرف میرسین در طول داستان ناراحت نشین.

برید ادامه ی مطلب قسمت اول منتظره. Tuzki Rabbit emoticon
Fearless-part 1



-نه...چندبار باید بگم؟نه نه...دست از سرم بردار...این امکان نداره!

و بازهم مثل همیشه تلفن را میکوبد.

چند قدمی نزدیک تر میروم تا بتوانم چهره اش را بررسی کنم؛چهره ی او برافروخته است و رگ های صورتش برجسته شده اند.با اینکه جواب سوالم را میدانم,از او میپرسم:((اون...کی بود بابا؟)) با همان چشمان شاکی نگاهم میکند:((هیچ حدسی نمیزنی؟)) و با خنده ی تمسخر آمیزی از جایش بلند میشود و شروع به قدم زدن میکند.
میگویم:((مامان بود,آره؟)) جوابی نمیدهد.بازهم به طرف او میروم:((هنوزم؟هنوزم نمیخوای برگردیم؟)) او بالاخره از حرکت می ایشتد و شروع به حرف زدن میکند:((من نمیتونم برگردم.اینجا کار دارم...اینو میفهمی؟)) نیشخند میزنم:((کار؟هه!کدوم کار؟منظورت اون شرکت لعنتیه...؟)) 

- منظورت از لعنتی چیه؟من اونجا قرارداد دارم...نمیتونم همینطوری ول کنم برم.چرا شماها اینو نمیفهین؟

- واسه اینکه بهانس!کدوم قرارداد؟تو الان پنج ساله که اینجا موندی واسه اینکه عاشق اینجایی.اصلا هم بحث قرارداد نیست.اما فکر میکنم که یادت رفته که من چقدر از اینجا بدم میاد...

- چطور ممکنه که بعد از این همه سال...

- بعد از این همه سال چی؟

کم کم شروع به داد کشیدن میکنم:((من فقط این همه سال تحمل کردم!من میخوام برگردم ایران...تهران...پیش مامان...)) او هم کمی صدایش را بلند میکند:((پیش مامان پیش مامان!پیش مامان چی داره,ها؟پیش اون چی داره که که مدت هاس داری منو باهاش دیوونه میکنی؟فکر میکنی اون نصف این امکاناتی که من برات فراهم کردمو میتونه برات فراهم کنه؟آخه تو چی کم داری...؟))

- از زندگی کردن با تو خستم.

ناگهان سکوت برقرار میشود و نگاه شک زده ای درچشمان بابا ظاهر میشود.او در سکوت مرا تماشا میکند.

بالاخره دست از خیره شدن او برمیدارم و به طرف چوب رختی میروم و پالتوی صورتی رنگم را قاپ میزنم.او با عصبانیت میپرسد:((کجا داری میری؟)) بدون اینکه جوابش را بدهم پالتو را تنم میکنم و به طرف در میروم.او باز هم تکرار میکند:((گفتم کجا داری میری؟)) و به طرفم می آید.برمیگردم و نگاهش میکنم:((هرجا...!هرجایی که اینجا نباشه!))

- آخه من نمیفهمم...تو چرا...

- الان نه بابا,دیگه ادامش نده.نمیخوام بیشتر از این داد بزنم.

و بدون هیچ حرف دیگری از خانه خارج میشوم.

                                                            ***

شیوا روی پل خم میشود و بازهم با چشمانش ماشین ها را دنبال میکند:((میبینی از اینجا چقدر کوچولو بنظر میان...؟!)) با تعجب نگاهش میکنم:((چی؟!من یه ساعته دارم با تو دردودل میکنم,اونوقت تنها چیزی که واسه گفتن داری همینه؟)) او نگاهش را به من منتقل میکند و نخودی میخندد:((آخه چی بگم؟!دفعه ی اول برام جذابیت داشت...اما حالا با دیویستو هشتادو یکمه که از این دعواها میکنی!)) یکی از ابروهایم را بالا می اندازم:((دیویستو هشتادو یک...؟)) او چهره اش شوک زده میشود:((چی؟نکنه...دیویستو هشتادو دومه...؟یا شایدم دیویستو هشتادو سه!یا شایدم...وای نه...میدونستم حسابش از دستم در رفته!))

- وای شیوا!دست از مسخره بازی بردار!

او چهره اش را درهم میکشد:((کدوم مسخره بازی؟اصلا ببینم,تو چرا اینطوریی؟))

- چطوریم...؟

-اینطوری...همش دعوا داری!

میخندم:((خیل خب باشه,من تسلیمم.)) و من هم روی پل خم میشوم.

شیوا تنها دوست واقعی من درکل کره ی جنوبی است.اواو موهای طلایی و چشمان سبزی کمی روشن تر از مال من دارد.واقعا شانس آوردم که یک ایرانی دیگر هم اینجا پیدا کردم...
ما هروقت که یکیمان ناراحت است,به این پل عابرپیاده می آییم و با هم حرف میزنیم.که البته,معمولا آن یک نفر من هستم...
 
- میدونی مشکل من چیه؟

از گوشه ی چشمش نگاهم میکند:((که یه تختت کمه؟!)) نگاه معنی داری بهش می اندازم.او زیر لب میخندد.ادامه میدهم:((من از کره متنفرم.))

- آخه از چی کره متنفری؟به این خوبی!واقعا دیوونه ای...

- شاید.اما از این خیابونا...از این مردم...وای...واقعا اصلا دوسشون ندارم.

- یه بار که گلوت گیر کنه درست میشی.

-چی؟!

-هیچی...از منظره لذت ببر!

و باز هم چشمش را به ماشین ها میدوزد.

امان از دست او!

ناگهان موبایلم زنگ میخورد.آن را از جیبم در می آورم و به صفحه اش خیره میشوم:((بابائه.)) شیوا با جدیت میگوید:((جواب بده.)) دستم را به طرف دکمه ی ریجکت میبرم.اما او با قاطعیت بیشتری میگوید:((بهت میگم جواب بده.)) 

-اه...

و بالاخره جواب میدهم؛

- بله؟

- الو؟سلام...گوش کن...دخترم...من باید باهات حرف بزنم...

-حالا واسه حرف زدن وقت زیاده.فعلا باید برم...

- با شیوایی,آره؟گوش کن...با اون بیا به شرکت...هم سرگرم میشینو هم من میتونم باهات حرف بزنم.

- آخه من واسه چی باید تا اونجا بیام تا با تو...

- به خاطر من.فقط یه بار.

- حالا فکرامو میکنم.خدافظ.

و گوشی را قطع میکنم.

شیوا میپرسد:((چی گفت؟)) هوای سینه ام را بیرون میدهم:((هیچی...فقط...بازم باید بریم شرکت.))

                                                          ***

- زودتر بگو بابا.شیوا بیرون منتظره.

بابا سرتکان میدهد:((خیل خب,بیا بشین.)) به طرف مبل کناری میزش میروم.

من حتی از دفتر شیک و تمیز او هم متنفرم.

او در حالی که با گیجی دست به صورتش میکشد میگوید:((خب خب...نمیدونم چطوری باید شروع کنم...)) منتظر میمانم تا خود درگیری او تمام شود...

و بالاخره شروع به حرف زدن میکند:((خب,ببین دخترم,آدما گاهی اوقات نمیتونن چندتا چیزو باهم داشته باشن.)) سرتکان میدهم:((آره خب.میشه زودتر ادامه بدی؟))

- خب...موقعی که من اومدم اینجا,قرار نبود خیلی اینجا بمونم.درواقع,قرار نبود که خیلی از اتفاقایی که افتاد بیفته.و من و مامانت,هیچکدوم اینو نمیدونستیم.))

- منو جا انداختی.منم نمیدونستم.

- درسته اما...

کمی به جلو خم میشود:((این مسئله درمورد من و مامانته.)) بعد با دست پاچگی ادامه میدهد:((تو میدونی که من مامانتو خیلی دوس دارم.)) سرتکان میدهم:((نه.)) او چپکی نگاهم میکند.لبخند میزنم:((منظورم اینه که نه,تو خیلی خیلی دوسش داری!)) او ادامه میدهد:((اما...خب میدونی,من دوس داشتم مامانتم همین حسو نسبت به من داشت.))

- مگه نداره؟

- اگه داشت که طلاق غیابی نمی گرفت...!

انگار که آبی را روی من خالی کرده باشند.در وحشت نگاهش میکنم.او با دست به پیشانی اش میکوبد:((وای نه...اصلا حواسم نبود...))
از جایم بلند میشوم و با عصبانیت میگویم:((چی؟مامان از تو طلاق غیابی گرفته؟)) او دستانش را در هوا تکان میدهد:((آروم باش!باور کن نمیخواستم این طوری بهت بگم!))

- منظورت چیه؟چند وقته؟

- تقریبا یه سالو نیمه.میخواستم بگم...درواقع واسه همینه که ما نمیتونیم و لزومی نداره که به ایران برگردیم.

با نفرت نگاهش میکنم و دهانم را باز میکنم تا جوابش را بدهم.اما بغض به شدت به گلویم فشار می آورد,و به بیرون میدوم.او پشت سرم داد میزند:((نرگس!صبر کن!یهو چی شد؟)) در دفترش را میکوبم و بی توجه به شیوا که پشت سرم مدام سوال میپرسد به گوشه ی دیوار پناه میبرم.شیوا پشت سرم می ایستد و میپرسد:((چی شد؟حالت خوبه؟)) و از صدای هن هن هایم متوجه میشود که دارم گریه میکنم:((ببینمت...)) و مرا به طرف خودش میچرخاند:((وای!داری گریه میکنی؟))

- پ نه,دارم میخندم اینا هم اشک شوقه!

- خوبه حالا...

اطراف را بررسی میکند:((درهرحال خوب نیست فوضولای اینجا تو رو در این حال ببینن.صورتتو پاک کن تا بریم بیرون.)) آستینم را زیر چشمانم میکشم تا رد اشک ها را پاک کنم.او هم بهم علامت میدهد و شروع به راه رفتن میکنیم.
میگوید:((سعی کن عادی باشی...هرچی که شده بهش فکر نکن.)) با عصبانیت میگویم:((مگه تو میدونی چی شده که انقدر راحت ازم میخوای ک...))

- به به...شما که بازم اینجایید...

برمیگردم و پسر فضول مغروری که هرگز اسمش را یاد نگرفتم را پشت سرم میبینم.او ادامه میدهد:((بابای تو اینجا یه کارمنده,رئیس نیست که دخترش هرروز اینجا پرسه بزنه.)) با عصبانیت نگاهش میکنم:((به تو ربطی نداره.)) شیوا سرتکان میدهد:((آره راست میگه.اصلا تو خودت اینجا چیکاره ای که هرروز باید ببینیمت؟)) پسر چشم بادمی اخم میکند:((هرروز نیا اینجا تا هر روز منو نبینی.))

-چی؟تو دیگه داری خیلی پررو م...

ناگهان پسری می آید و با تشر به او میگوید:((با اونا کاری نداشته باش!)) و جلو می آید و دستش را روی شانه ی او میگذارد:((مامان بابات بهت یاد ندادن که نباید مزاحم خانومای محترم بشی؟)) پسر با حیرت به قد بلند پاو نگاه میکند:((خانوم چی...))

- زودباش برو.اگه یه بار دیگه اطراف دخترا ببینمت میگم که از اینجا پرتت کنن بیرون.

پسر دهانش را باز میکند تا با او بحث کند.اما بعد با عصبانیت نگاهش میکند و از اینجا دور میشود.
پسر قد به طرف ما لبخند میزند:((زیاد حرفای اونو جدی نگرید...اینجا بیکاره و فقط دنبال یه سوژه میگرده.)) شیوا به او لبخند میزند:((خیلی ممنون که کمکمون کردین.قیافه ی شما خیلی آشناست,هنرپیشه این؟)) پسر نخودی میخندد:((نه من...درواقع...خوانندم.اسمم جونگ مینه.)) با خودم زمزمه میکنم:((جونگ مین...)) او به طرف من برمیگردد:((چیزی گفتین؟)) سرتکان میدهم:((نه نه...داشتم میگفتم...فقط...)) او میخندد:((هی,مهم نیست!)) و چشمکی میزند.احساس میکنم که سرخ میشوم.

او ادامه میدهد:((راستش...من داشتم رد میشدم که اون آقای اونجا...گفت که صداتون کنم باهاتون کار داره.)) شیوا سرتکان میدهد:((باشه میریم.واسه همه چی ممنون.)) او هم در جواب شیوا,لبخند بزرگی میزند و میرود.
شیوا دستم را میکشد و میگوید:((پس زودباش دیگه...بیا بریم...)) ناگهان حواسم جمع میشود:((ها؟کجا؟))

- اون آقایی که اونجا وایساده کارمون داره.

-خیل خب.

و به طرف او میرویم. وقتی به او میرسیم مرد با لبخند بزرگی میگوید:((سلام.ممنون که وقتتونو گذاشتین.میشه یه لحظه تا تو اتاقم بیاین؟باید مسئله ای رو باهاتون درمیون بذارم.)) به شیوا نگاه میکنم تا ببینم چه میگوید.او بهم علامت میدهد که تنها بروم.رو به مرد سرتکان میدهم:((خیل خب,من میام.)) او لبخند میزند و تعارف میکند تا وارد شوم.من هم زودتر داخل میروم و روی صندلی مینشینم.
دفتر او بزرگ است با یک میز بزرگ مثل میز های همایش در وسط آن.
او هم در را میبندد و روی صندلی روبه روی من مینشیند:((خیلی خوشحالم که...)) حرفش را قطع میکنم:((زودتر تمومش کنین.من عجله دارم.)) سر تکان میدهد:((خب...بذار اینطور شروع کنم؛همیشه مسائل آزار دهنده ی زیادی برای موفقیت وجود دارن که هم میتونی با هزارتا دردسر و طی یه زمان طولانی رفعشون کنی,و هم میتونی یه راه کوتاه در و بهتر پیدا کنی و به خودت کمک کنی...))

- خب که چی؟

- من همیشه راه های کوتاه ترو انتخاب میکنم.

- خیلی جالبه...خوش به حال زنتون.این بود اون مسئله ای که...

- نه نه...منظورم اینه که...من به کمک شما احتیاج دارم.

- واسه انتخاب راه کوتاه تر؟

- دقیقا!

-خب...راه کوتاه تر اونیه که وقت کمتری میگیره.

- نه,منظورم این نیست.ما درواقع...برای موفقیت گروه هامون,باید گروه های دیگه رو پشت سر بزاریم.و دوست داریم که این اتفاق زودتر بیفته.و از شما میخوایم که کمکمون کنید.و البته,هرکس که کمک کنه,خیلی هم بی نسیب نمیمونه...

-آهان!حالا فهمیدم!پس این دستای پشت پرده که میگن شمایین...!

- اون واسه فوتباله.

و به پشتی صندلی اش تکیه می دهد.با عصبانیت میگویم:((درهرحال من هرگز و هرگز حاضر نیستم که...)) او حرفم را قطع میکند:((اول درموردش فکر کن.خوب فکر کن.)) به جلو خم میشوم:((اصلا واسه چی من؟ها؟چرا یه آدم پخته ترو انتخاب نمیکنی؟))

- چون تو و دوستت واسه این کار خیلی مناسبین.و درضمن,من وقت برای گشتن ندارم.گفتم که,راه کوتاه تر.

سرتکان میدهم:((آره گفتی.)) و ازجایم بلند میشوم تا دفترش را ترک کنم.

-  نمیخوای پیش مامانت برگردی؟

برمیگردم و با تعجب نگاهش مییکنم.او ادامه میدهد:((اگه اینکارو بکنی,علاوه بر پول,این کار هم برات میکنم.کاری میکنم تا به ایران برگردی.با بابات.حتی کاری میکنم تا همه چی مثل قبل بشه.)) اخم میکنم:((تو اینا رو از کجا میدونی؟)) شانه بالا می اندازد:((معامله؟))

- چطور میتونم بهت اعتماد کنم؟

- قرارداد میبندیم.

نیشخند میزنم:((قرارداد تبهکاری؟!)) دست هایش را به حالت تسلیم بالا میبرد:((خیل خب باشه.هرجور تو بگی.)) به سمتش میروم:((حالا کیو باید...)) او لبخند میزند و فوری عکسی را از جیبش درمی آورد و روی میز میگذارد:((این گروهو.)) کجکی به عکس نگاه میکنم.

- تو و دوستت باید به اونا نزدیک و نزدیک تر بشین و بعد از پشت خنجر...یعنی...

- من اینا رو نمیشناسم.

- منم تا یه جایی کمکت میکنم.تا جایی که بتونم.حالا هستی؟

- باید درموردش فکر کنمو...مشورت...

- نه نه.اصلا نمیخواد به دوستت بگی قضیه چیه.ممکنه همه چیو خراب کنه.بذار اون...فقط درکنارت باشه.

- باشه.

- یعنی این کارو میکنی؟

- فکر کنم...

-وای این عالیه!حالا میخوای شرطتو بگی؟

- میگم بهت...راستی,نگفتی اینا کین؟

او لبخند بزرگی میزند و به جلو خم میشود:((اولین گروهی که باید به پایین کشیده بشه.

اونا...گروه شاینی هستن...))

                                              ادامه دارد...

داستان هر آخر هفته پنجشنبه یا جمعه گذاشته میشه.
این هفته هم شامل میشه ها منتظر باشید!
بازم ببخشید دیر شد تقصیر مخابراته((:



برچسب ها:Fearless-part 1،  
[ چهارشنبه 4 بهمن 1391 ] [ 01:49 ق.ظ ] [ Nargess ] نظرات

نمایش نظرات 1 تا 30


      قالب ساز آنلاین