تبلیغات
وبلاگ داستان شاینی!! - کنسرت در تاریکی-قسمت آخر
وبلاگ داستان شاینی!!

سلاااااااااااااااااااااااااام!

چطورین؟

هی بچه ها...از این آپ خیلی میترسم!

راستش به نظر من پایان داستان خیلی مهمه.و سخت ترین قسمت داستان برای نویسندس...موافقین؟

واسه همین همیشه با ترس و لرز پایان داستانامو مینویسم!

اما چه با ترس و رعشه,چه با خیال راحت دارم مینویسمش...!


       فونت زیبا ساز فونت زیبا ساز فونت زیبا ساز    فونت زیبا سازفونت زیبا ساز   فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز       


       فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز  

قسمت آخر



تقدیم به؛
                                                                       
همه ی دوستای عزیزم که تو داستان حضور داشتن

همه ی دوستای عزیزم که تو داستان حضور نداشتن و با این حال داستانو دنبال کردن.

همه ی دوستای عزیزی که در آینده این داستانو میخونن

همه ی دوستایی که در گذشته این داستانو میخوندن

                                                                                                                                                 
امیدوارم خوشتون بیاد!

                            

- باید حقیقتو بگیم...


سعی میکنم او را از انجام این کار منصرف کنم:((ما هیچ کاری نکردیم که بخوایم حقیقتو بگیم.یعنی...درستش کردیم...این...این معلوم نیست چطور اتفاق افتاده.)) صدای نلی را میشنوم:((آره...ما کنسرتو نجات دادیم...)) صدای بغض آلود آتنا از پشت سرم می آید:((اما این چطور ممکنه؟واسه چی اینطوری شد؟ما که همه چیزو درست کردیم...)) روژان آهی میکشد:((شاید...اما,فعلا که باز هم برقا رفته.و خودت میدونی این یعنی چی.)) و نفس میگیرد تا حرف بزند.اما ناگهان غزاله میگوید:((صبر کن روژان!هیچ میدونی با این کار ممکنه چه بلایی سرمون بیاد؟)) روژان,خنده ی تلخی میکند:((هیچ بلایی بدتر از اینکه به کسی که دوسش دارم دروغ بگم نیست.))

و با این حرف همه ی ما را از تلاش برای متوقف کردنش باز میدارد.

و ناگهان,او شروع به حرف زدن میکند...

چیزی طول نمیکشد که پچ پچ ها خاموش میشوند,و صدای آهنگین او,کل سالن را فرا میگیرد؛

you smiled,i fell in love

and your eyes, made me die

you said hey,and next day

i just wanted to be your girl


the days burned,the days passed

and my dreams,came and danced

ناگهان متوجه صدای پیانوئی میشوم که او را همراهی میکند. و آتنا بعد از آن ,با همان لحن آهنگین ادامه میدهد؛

now i could feel

all my dreams

you were there,you were best

we laughed laughed

we ran ran

said you'r my superman

and my dreams,came in true

but i forgot to tell you

و متوقف میشود.

متوجه میشوم که حالا نوبت من است.در واقع من بودم که این دروغ را گفتم,پس خودم هم باید بهش اعتراف کنم.

هوای سینه ام را بیرون میدهم,و با بلندترین صدایی که میتوانم شروع به خواندن میکنم؛

sorry baby,i lied to you

i was in love,and still i do

sorry baby,i wanted you 

and my pretend,could make it true

sorry baby,we were in love

and it was a thing,couldn't be lost

بغض گلویم را میگیرد,و دیگر نمیتوانم ادامه دهم.صدای نلی را میشنوم که ادامه میدهد؛

sorry baby,i hid my face

now i do the same

cause i'm afraid

i lied maybe,

but we were in love

now you watch our live

in the dark

و در آخر غزاله میگوید؛

...with the face that i just can always hide


و دیگر,هیچکداممان چیزی به ذهنمان نمیرسد.انگار همه اش همین بود...تمام اتفاق هایی که افتاد...

ناگهان کل سالن روشن میشود,و متوجه میشویم که برق ها برگشته اند.

مردم دست میزنند و با صدای بلندی ما را تشویق میکنند.

متوجه نمیشوم...

چه اتفاقی افتاده است...؟

آقای مدیر,درحالی که هنوزهم حیرت زده است,میکروفون را برمیدارد و شروع به خندیدن میکند:((وای!عالی بود!پس برنامتون این بود...خیلی عالی بود!)) و باز هم همه دست میزنند.

نه...دیگر نمیخواهم پشت این دروغ احمقانه قایم شوم...

داد میزنم:((نه!)) آقا مدیر,با تعجب مرا نگاه میکند,و صدای دست ها متوقف میشود.
میکروفون را از دست روژان میگیرم و شروع به حرف زدن میکنم:((این یه برنامه نبود.ما...فقط حقیقتو گفتیم...)) به چهره ی درهم رفته ی مدیر نگاه میکنم.انگار که حتی یک کلمه از حرف های من را متوجه نشده است.ادامه میدهم:((من نمیدونم چه اتفاقی افتاده...ما...کنسرتو نجات دادیم...ولی از اول قرار نبود که این اتفاق بیفته.ما...))

- خودش بود!

ناگهان صدایی,این را فریاد میکشد.همه به طرف صدا برمیگردیم؛مردی با یونیفرم اینجا به طرف صحنه میدود.وقتی دقیق تر نگاه میکنم,متوجه میشوم که این یکی از همان دو مرد بیهوش درون اتاق تنظیمات است.

مرد بالاخره روی بالاترین پله ی صحنه می ایستد و ادامه میدهد:((خودشون بودن!همونایی که تو اتاق تنظیمات اومده بودن...)) مدیر میکروفون را از دهنش دور میکند و خطاب به مرد میگوید:((منظورت از این کارا چیه؟تو داری برنامه رو خراب میکنی...)) مرد داد میزند:((نه!اونا!اونا ما رو بیهوش کردن...میخواستن بازم خرابی به بار بیارن...من...زود بهوش اومدم....یکیشونو دیدم...آره,خوش بود!همون دختره ی لباس صورتی...))
مدیر به طرف من برمیگردد:((پس...منظورت از تمام اون حرفا این بود...)) در چشمانش خشم موج میزند.
به آن مرد میگوید:((از اینجا ببرشون...همشونو...گاردیا هم خبر کن.)) مرد روی صحنه می آید تا مارا با خود ببرد.اول از همه به طرف نلی میرود.نلی جیغ میکشد:((به من دست نزن!ما کاری نکردیم...ما...کنسرتتونو نجات دادیم!)) انیو به طرف او میدود:((تو حق نداری به اونا دست بزنی!حرف تو سند نیست!)) مینهو با عصبانیت میگوید:((آره!تو داری دروغ میگی!)) و بازوانش را دور روژان محکم میکند.مدیر با عصبانیت میگوید:((ولش کن مینهو!آبروی خودتو روی صحنه نبر!اون داره راستشو میگه.مگه نشنیدی؟خود اون دختره هم همین الان داشت اعتراف میکرد.))
جونگهیون چند قدمی جلو می آِید:((اون نمیخواست اینو بگه.شما ها دارین بیخودی اونا رو متهم میکنید.دارید الکی آبرشونو میبرید.اگه این ادامه پیدا کنه من از همتون شکایت میکنم.)) تمین پشت آتنا قرار میگیرد:((شماها حق این کار رو ندارین.)) مدیر,چند قدمی به طرف آن ها جلو میرود.بعد پوزخندی تحویلشان میدهد:((با این عشق احمقانه خودتونو گول نزنین.اون خودش همین الان داشت میگفت که متاسفم و بهت روغ گفتم,نشنیندین؟)) به طرف جونگهیون برمیگردم.حالا چشمان او پر از تردید شده است.
مرد میگوید:((آقای کیم,من هیچ دروغی ندارم که بخوام بگم.اون خودشم داشت اعتراف میکرد.بعد از دادگاه هم این مشخص میشه.)) مدیر میگوید:((حالا زودتر برید کنار,تا آبروی هممون رو نبردین.مطمئن باشین که به خاطر این کارتون توبیخ میشین.)) همه ی آن ها میترسند و چند قدمی به عقب میروند.

دستان جونگهیون را میگیرم:((متاسفم...من راجع به آهنگسازی به همتون دروغ گفتم.اما...این کار ما نیست.ما اینکارو نکردیم...تو رو خدا باور نکن...)) و با صدای بلندتری رو به همشان میگویم:((این کار ما نیست...باور نکنید...)) آتنا با صدای لرزانی میگوید:((ما...فقط میخواستیم کمک کنیم...این کار ما نیست...))
تمین رویش را از او برمیگرداند.انگار دیگر به هیچ کدام از ما اطمینان ندارند.
مدیر دست آتنا را میگیرد و او را به پایین صحنه راهنمایی میکند:((تو دادگاه معلوم میشه.)) بازهم داد میزنم:((نه!این کار ما نیست!ما اینکارو نکردیم...قسم میخورم...))

- کار من بود.

همه به طرف صدا برمیگردیم.

دختر لاغر اندامی,با تی شرت بگی و کلاه لبه کج روی صحنه می آید:((من...من بودم.))

او لورا است.

ناهان با لحن خشنی میگوید:((پس چرا هنوز وایسادین,هان؟نشنیدین چی گفتم؟من بودم که کنسرت هاتونو خراب کردم.اونا هم تو اتاق تنظیمات بودن تا جلوی منو بگیرن!)) و به مرد نگهبان چشم غره میرود:((اگه میدونستم انقدر خنگی اصلا بیهوشت نمیکردم!))

دلم به حال او میسوزد.سعی میکنم متوقفش کنم:((لورا...لازم نیست...)) اما او حرفم را قطع میکند:((هیچی نگو!)) لبخند مهربانی جای خشم را روی صورتش میگرد:((من...به تو خیلی بد کردم.به تو ...به جیمز...به همه.ولی تو کمکم کردی.تو...مثل بقیه با من رفتار نکردی.)) کمی جلوتر می آید و دستم را میگرد:((به خاطر تموم کارایی که کردم متاسفم.منکه نتونستم برای تو کاری بکنم,بذار حداقل برای جیمز کاری کرده باشم.)) به پشت من نگاه میکند و فریا د میکشد:((هی!کیم جونگهیون!به خودت نگیر!من این کارو برای تو نمیکنم!)) و باز دوباره به من نگاه میکند:((خیلی متاسفم...میشه...منو ببخشی؟)) به چشمان لرزانش نگاه میکنم و لبخند میزنم:((هی لورا,تو دختر خیلی مهربونی هستی.تو نباید از من عذر خواهی کنی,جونگ هیون باید از تو عذر خواهی کنه که انقدر اذیتت کرد!))

- این یعنی منو میبخشی؟!

در جوابش نخودی میخندم.او باز هم لبخندی میزند:((قلب خیلی بزرگی داری.)) و دستم را ول میکند.

بازهم شروع به دادکشیدن میکند:((پس معطل چی هستین؟بیاین منو ببرین!)) مدیر هم با چشمانی حیرت زده,به نگهبان علامت میدهد که او را ببرند.

و بعد از چند ثانیه,وضع کنسرت دوباره عادی میشود.

آقای مدیر به طرف ما می آید:((من...متاسفم!خب یه کم زود قضاوت کردم!)) با عصبانیت به او چشم غره میروم.کی بالاخره دست از گوشه گیری برمیدارد و با عصبانیت به آقای مدیر میگوید:((کاش یکی هم بود که بتونه شما رو توبیخ کنه!)) انگار از بلایی که داشت سر غزاله می آمد حسابی عصبانی است. غزاله چند قدمی به طرف او میرود:((سلام کی!)) همه با تعجب او را نگاه میکنیم.اما کیبوم,با دلخوری رویش را برمیگرداند.غزاله میکروفون را از دست من میگیرد و به طرف دهنش میبرد.بعد شروع به حرف زدن میکند:((متاسفم کی.من خیلی اذیتت کردم.اما راستش...چیزایی که گفتم حقیقت نداشت.)) کیبوم که تخت تاثیر این کار او قرار میگیرد,برمیگردد و با تعجب او را نگاه میکند.
روژان درحالی که هنوز میکروفون جلوی دهانش است,لبخند میزند و میگوید:((من...خیلی دوست دارم!)) و بدون هیچ مقدمه ای,ناگهان او را می*بو*سد!

همه با تعجب به او نگاه میکنم.ناگهان جمعیت دست میزند!
روژان سقلمه ای به من میزند و میگوید:((این غزاله هم زرنگه ها!))
                                           
تمین به طرف آتنا می آید و میگوید:((حالا که تا رو صحنه اومدی...میخوای زوج من بشی واست یه آهنگ بخونم؟!)) آتنا یکی از ابروهایش را بالا می اندازد:((آهنگ؟!)) تمین سر تکان میدهد:((آره.راستش...به اونا حسودیم شد!من که جنم انجام دادن این کارا رو روی صحنه ندارم,حداقل بذار یه آهنگی بخونم!)) آتنا میخندد:((من اشکالی توش نمیبنم!)) تمین لبخند میزند:((ولی من میبینم...!)) و ناگهان جلو می آید و آتنا را می*بو*سد!

نگاهی با نلی رد و بدل میکنم:((میگم...تمین هم زرنگه!)) نلی یکی از ابروهایش را بالا می اندازد:((زرنگ چی؟پروئه!)) انیو از پشت سر صدایش میکند:((نلی...؟)) نلی به طرف او بر میگردد و خیلی سریع با دست او را به عقب هل می دهد:((نزدیک نیایا!من از این جلف بازیا روی صحنه اصلا خوشم نمیاد!)) کمی به طرف او خم میشود و من صدایش را میشنوم که آهسته میگوید:((باشه بعدا!)) میخندم:((اونوقت به تمین میگه پرو!)) ناگهان به طرف من برمیگردد:((هی!وقتی من آروم حرف میزنم معنیش اینه که تو نباید بشنوی!)) شانه بالا می اندازم:((میخواستی آرومتر بگی!))

کسی از پشت سرمان صدایش را صاف میکند.به طرف او برمیگردیم.

آقای مدیر است.

او لبخندی میزند و میگوید:((ببخشید...میخواستم بگم کارتون عالی بود!)) نلی چپکی نگاهش میکند:((آره,ولی شما قطعش کردین!))  مدیر متعجب میشود:((ببخشید؟!)) نلی میگوید:((داشتیم همدیگه رو ضایع میکردیم...نوبت من بود ضایعش کنم که شما یهو امدی!اونوقت میگید کارتون عالی بود؟!)) مدیر میخندد:((هه...نه نه!من اونو نمیگم!منظورم ترانه ای بو که خوندین.)) شانه بالا می اندازم:((تازه این فلبداهه بود!))
سرتکان میدهد:((آره.من فکر میکنم...ترانه های شما خیلی عالی خواهند بود.بهتر نیست یه قرار داد ببندیم؟)) کیبوم از پشت سر او داد میزند:((اینو ازشون نخواید!اونا از قرار داد بستن فرارین!)) غزاله که در کنار او ایستاده است به او سقلمه ای میزند:((چقدر خنگی!اون واسه قبلا بود!))  مدیر بازهم به من نگاه میکند:((افتخار میدید؟)) نگاهی با بقیه ی بچه ها رد و بدل میکنم.همه ی آن ها با لبخند سرتکان میدهند.
با لبخند به آقای مدیر نگاه میکنم:((خوشحال میشیم.))
مدیر لبخند میزند:((عالیه!فقط...))نگاهی به اطراف می اندازد:((اگه میشه زودتر خداحافظی کنید و از صحنه برید پایین!مردم منتظر بقیه ی کنسرتن!)) در جوابش سرتکان میدهم.به بقیه ی بچه ها علامت میدهم که برویم.
آن ها به طرف من می آیند و به طرف پله ها میرویم.اما ناگهان جونگهیون صدایم میکند:((نرگس...؟)) برمیگردم و نگاهش میکنم:((بله؟)) به طرفم می آید:((میخواستم بگم منتظر بمونید بعد از کنسرت بریم بستنی بخوریم.)) میخندم:((تو هنوزم گیر بستنیی؟!)) سرتکان میدهد:(( بستنی خیلی دوست دارم.)) ناگهان چشمانش را باریک میکند:((این خط های سیاه چیه روی گونه ات؟))

- خط سیاه؟

با تعجب روی گونه ام دست میکشم.او دست من را کنار میزند و گونه ام را پاک میکند:((چیزی نیست...درواقع...جای قطره ی سیاهه!گریه کردی؟))شانه بالا می اندازم:((نمیدونم...خب...بالاخره استرس زیاد بود...)) لبخند میزند:((دیگه لازم نیست نگران چیزی باشی.حالا دیگه...اوضاع خیلی بهتر میشه.)) میخندد:((لازم نیست بیخودی آرایشتو خراب کنی!)) میخندم:((هی!)) و به بازویش میکوبم.اما باز دستم درد میگیرد:((آی!)) میخندد:((بازهم این کارو کردی؟!)) سرتکان میدهم:((آره.عادت احمقانه ایه...باید ترکش کنم...))

- راستی...

نگاهش میکنم.ادامه میدهد:((تو درمورد رویات حرف زدی...تو اون ترانه...)) لبخند میزند:((میخواستم بگم...اون رویای منم هست.))لبخند بزرگی میزنم:((پس بالاخره بعد از اون همه بازی کنار اومدی؟!)) نگاهش را میدزدد.نگاهش میکنم:((هی...دوست دارم.)) و او را می*بو*سم.

                                                        ***

تمین چمدان را از دست مامان آتنا میگیرد:((خواهش میکنم...من میبرمش...)) و به طرف هواپیما میرود تا چمدان را داخل بگذارد.مامان آتنا میخندد:((عجب پسر مودبیه!)) آتنا به او چپ چپ نگاه میکند:((منکه قبلا هم گفته بودم.))

ما در فرودگاه هستیم.من و آتنا و مامان هایمان(و البته امیرحسین) بچه ها و شاینی.

مینهو درحالی که امیرحسین را در آغوش گرفته به طرف روژان میرود:((حالا نمیشد اصلا نرید؟)) روژان لبخند میزند:((زودبرمیگردیم.با هم میریم که زود هم باهم برگردیم!البته...غزاله که مهمون شماست!)) غزاله دستش را دور کمر کیبوم که کنارش ایستاده است حلقه میکند و میگوید:((مامانم تصمیم گرفته که دیگه اینجا زندگی کنیم.)) کیبوم با خوشحالی موهای او را بهم میریزد.روژان به مینهو میگوید:((حالا میشه اونو پایین بذاری؟!گاهی اوقات حس میکنم که اونو بیشتر از من دوست داری!)) و اخم میکند.مینهو فوری امیرحسین را پایین میگذارد:((نه نه!اصلاا اینطور نیست!)) و دست روژان را میگیرد.امیرحسین زیر گریه میزند:((مینهوووووووووو!)) مینهو دوباره او را بقل میکند:((تو رو خدا گریه نکن من اینجام!)) روژان اخم میکند:((بذارش پایین!))

-چشم!

و امیرحسین را پایین میگذارد.امیرحسین دوباره گریه میکند:((مینهووووووووووو!)) مینهو او را بقل میکند.

- بذارش پاییین!

- مینهوووووووووووووووووو!

مینهو با عجز روی زمین فرودگاه مینشیند:((خدا!))

نلی به طرف انیو میرود:((انقدر ناراحت نباش بابا!بخدا زود میام...مگه قرار داد نبستیم؟بذار کارامونو جور کنن, اقامت میگیریم برمیگردیم.)) انیو سرتکان میدهد:((دلم برات تنگ میشه...)) و او را در آغوش میگیرد.نلی آهی میکشد:((منم همینطور عزیزم.))

جونگهیون میگوید:((قول بده زود برگردین.بستنی خوردن با شما یه مزه ی دیگه میده!)) شانه بالا می اندازم:((خب تو بیا اونجا!بستنی های ایرانم خوشمزن!)) لبخند میزند:((باشه...قول میدم یه دفعه بیایم.بذار ببینیم کی وقتمون خالی میشه.)) و چشمکی میزند.میگویم:((دلم برات تنگ میشه...)) و دستانم را باز میکنم تا او را در آغوش بکشم.اما متوجه مامانم میشوم  که دارد بهم چشم غره میرود.فوری خودم را جمع میکنم و با صدای آهسته ای به او میگیویم:((حالا باشه یه دفعه دیگه!)) ناگهان نلی به بازویم مشت میکوبد:((اونوقت بگو من پروئم!))

ناگهان ته مین از هواپیما بیرون میدود:((زودباشین!میخواد بپره!)) مامانم دستم را میکشد:((بدو!بیا بریم!))
جونگهیون دسته گلی را که برای ما خریده بودند را دستم میدهد:((دلم برات تنگ میشه...خدافظ!))

- خدافظ!

خیلی زود سوار هواپیما میشویم.

از پنجره آن ها را نگاه میکنیم و برایشان دست تکان میدهیم.آنقدر این کار را میکنیم تا بالاخره از دیدمان خارج میشوند.

لبخند میزنیم.

همه خوب میدانیم که به زودی بازهم در اینجا خواهیم بود.

و این دفعه,مخفی نخواهیم کرد که برای چه چیزی درکنار هم هستیم...

           فونت زیبا ساز فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز         فونت زیبا ساز فونت زیبا سازفونت زیبا ساز       فونت زیبا سازفونت زیبا ساز      فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز  


                                                                فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز 



[ جمعه 19 آبان 1391 ] [ 10:51 ب.ظ ] [ Nargess ] نظرات



      قالب ساز آنلاین