تبلیغات
وبلاگ داستان شاینی!! - کنسرت در تاریکی-قسمت بیست و یکم
وبلاگ داستان شاینی!!


سلااااااااااااااااااااااااام!

چه خبرا؟

باشه,دیگه حرف نمیزنم...

بریم واسه قسمت یکی مونده به آخر!

                                                             


                                                                                                             



-گاهی اوقات,آدما فکر میکنن خیلی باهوشن.و این همون چیزیه که برای گیر انداختنشون لازمه...!

بازهم فکر میکنم,و فکر میکنم.

و بالاخره نقشه ای میکشم؛
درحالی که سعی میکنم صدایم نلرزد,میگویم:((هه!چی؟ما گیرافتادیم؟!فکر نمیکنم...اونی که گیر افتاده در واقع تویی!)) جیمز همچنان با خونسردی لبخند میزند.ادامه میدهم:((بهت توصیه میکنم که فرار کنی...الان...)) اما او با همان لحن خونسردش,حرفم را قطع میکند:((اوه...خواهش میکنم تمومش کن!)) با تعجب نگاهش میکنم. او ادامه میدهد:((نمیتونی با این نقشه های بچه گونه,منم مثل اونا فریب بدی!فراموش نکن,من همونیم که فریبکار بزرگی مثل تو رو فریب داد!))نلی با عصبانیت میگوید:((تو یه دیوونه ای!اصلا هیچ معلوم هست که به ما چیکار داری؟با اون موهای ضایت!)) جیمز فقط پوزخند میزند.
 
هرچه نگاهش میکنم,باز هم نمیفهمم.بالاخره میپرسم:((ولی...چرا ما؟چی گیر تو میاد؟)) میخندد:((فکر کنم واضحه...تموم کارایی که تا الان کردم گردن ساده لوحایی مثل شما میفته و من...یه جورایی تبرئه میشم.)) شانه بالا می اندازد:((و خب,دل لورا هم خنک میشه!)) و نخودی می خندد.
با دقت نگاهش میکنم:((لورا؟)) لبخند تلخی میزنم:((پس...همه ی کارایی که میکردی...برای لورا بود,آره؟))
بالاخره لبخندش محو میشود:((نباید تو چیزایی که بهت مربوط نیست دخالت کنی.)) باز هه لبخند میزنم:((حالا میفهمم...)) تقریبا عصبانی میشود:((منظورت از این حرفا چیه؟دیگه حق نداری که حرف بزنی...)) نلی سقلمه ای بهم میزند:((چیو میفهمی؟!)) نگاهش میکنم.و سعی میکنم که پیغامی که باید را بهش برسانم.بعد رویم را برمیگردانم و شروع به توضیح دادن میکنم:((همه چیزو.همه چیزو جیمز.)) و با خشم جیمز را نگاه میکنم. جیمز سعی میکند باز هم لبخند بزند:((زیاد مغز کوچیک خودتو خسته نکن,درهرحال,دیگه کاری پیش نمیبری.))

- تو لورا رو دوست داری.

- نه,یعنی...نه!

- من سوال نپرسیدم که تو بخوای جواب بدی.

او باز هم عصبانی میشود:((گفتم به تو ربطی نداره!منو عصبانی نکن که اوضاعت خیلی بدتر میشه!)) لبخند میزنم:((چرا درموردش حرف نمیزنی؟من که دیگه کاری نمیتونم علیهت انجام بدم.حرف بزن...منکه دیگه همه چیزو میدونم.)) نگاه خشمگینش,کمی میلرزد.ادامه میدهم:((فکر نمیکنی به جای این همه بازی و خسارت زدن به دیگران,با یه کلمه میتونستی به چیزی که میخوای برسی و لورا هم نجات بدی؟)) سعی میکند نگاه با غرورش را حفظ کند:((دست از چرت و پرت گفتن بردار.تو...الان باید به فکر خودت و دوستات باشی.))

- نه.کار ما دیگه تمومه.دیگه کسایی که میخوایمو بدست نمیاریم.و همه ی اینا به خاطر عشق بچه گانه ی توئه.پس حق دارم که درموردش بدونم.
نلی سرتکان میدهد:((البته حق داریم!)) سرتکان میدهم:((آره.)) جیمز بیشتر عصبانی میشود.با خشم نگاهم میکند.و بالاخره,تصمیم میگیرد که حرف بزند:((متنفرم!از اون پسره ی احمق که همه ی دنیای لورا رو گرفته متنفرم!هزاران بار سعی کردم که بهش آسیب بزنم,و هرطوری که تونستم اینو امتحان کردم.حتی با خراب کردن کنسرتش.)) نگاهش میلرزد:((اما,وقتی که دیدم...لورا چطور سعی میکنه به دختری که برای اون مهمه آسیب بزنه,من هم تصمیم گرفتم به کسی که برای خودش مهمه آسیب بزنم,خیلی شدیدتر از قبل.که شاید...با کنار رفتن اون برای همیشه...من رو هم ببینه...شاید نوبت به دوست داشتن منم برسه....)) اما نگاه احساساتی اش  بازهم خشمگین میشود:((که توی لعنتی جلومو گرفتی!))
لبخند میزنم:((فکر نمیکنی به جای این همه بازی,بهتر بود فقط یه کلمه بهش میگفتی که دوسش داری؟))
میغرد:((چی؟فکر میکنی به همین راحتیاس؟اون پسره ی لعنتی همه ی زندگیشو گرفته!فایده ای نداشت...))

- شاید هم داشت.

جیمز,جا میخورد و به سرعت برمیگردد:((لورا!)) و با دیدن لورا در پشت سرش,خیلی بیشتر متعجب میشود.
اما من و نلی,با خونسردی نگاه میکنیم.و به آتنا غزاله که در پشت سر لورا ایستاده اند,لبخند میزنیم.

حداقل اینبار,همه چیز بر طبق نقشه پیش رفت!

لورا چند قدم به طرف جیمز جلو میرود:((چطور تونستی اینطور فکر کنی؟چطور تونستی به تنهایی تصمیم بگیری که باید چیکار کنی؟شاید هم همین کافی بود.)) جیمز,فقط در سکوت به لورا خیره میشود.
لورا کمی نزدیکتر میرود:((شاید...همه ی چیزی که احتیاج داشتم همین بود.یه قلب دیگه که دوسم داشته باشه.چطور تونستی اینو از من مخفی کنی...؟)) جیمز شروع به حرف زدن میکند:((لورا من...)) لورا انگشتش را روی لب های او میگذارد:((هیس!دیگه هیچی نگو!دیگه نمیذارم...هیچ چیز دیگه ای هردومونو اذیت کنه...)) و بدون هیچ مقدمه ای,او را در آغوش میکشد.

صدای فین فین کنار دستم  مرا متعجب میکند.

نلی درحال گریه کردن است!

میگوید:((من...من عاشق این صحنه های رمانتیکم!)) با خنده با مشت بهش میکوبم:((دیوونه!)) اما میبینم که چشمان آتنا و غزاله هم پر از اشک شده است.

مثل اینکه تنها آدم بی احساس این جمع من هستم!

بالاخره لورا و جیمز همدیگر را رها میکنند و هردو با هم با قدم های آهسته ای اتاق را ترک میکنند.

نفس راحتی میکشم و به پشت تکیه میدهم:((هووووووف!بالاخره راحت شدیم!)) نلی میخندد:((آره!میگم...الکی الکی کنسرتو نجات دادیما!)) چپ چپ نگاهش میکنم:((الکی؟نزدیک بود سرمونو به باد بدیم!))
آتنا لبخند میزند:((آره ولی...حالا میتونیم بریم و با خیال راحت از بقیه ی کنسرت لذت ببریم!)) غزاله میگوید:((آره.زودباشین,باید زودتر به سالن برگردیم.))

                                                      ***

روژان با عصبانیت میگوید:((کجا بودین یه ساعت؟خیلی وقته که داره ما رو صدا میکنه تا بریم روی صحنه!))
آتنا میپرسد:((حالا؟)) روژان سر تکان میدهد.
نلی میخندد:((اشکال نداره!به جاش دیگه خیالمون راحته...هووووف...)) روژان با شتاب میگوید:((خیل خب باشه,حالا بعدا برام تعریف کنید چی شده.الان باید زودتر بریم.)) و خودش راهش را از بین جمعیت باز میکند. به بقیه علامت میدهم:((بریم.))
راهمان را از بین جمعیتی که ما را با انگشت نشان میدهند و با هم پچ پچ میکنند باز میکنیم,و بالاخره به صحنه میرسیم.
درحالی که لبخند آقای مدیر از روی صحنه را تماشا میکنیم,از پله ها بالا میرویم.

- بله!خودشونن!این خانم ها همون کسانی هستن که ما آرامش امشبمون رو بهشون مدیونیم!

همه دست میزنند.تمام اعضای شاینی,با تعجب ما را نگاه میکنند.اما چیزی نمیگذرد که این تعجب,جای خودش را به نگاه هایی تحسین آمیز میدهد.
در بین آن ها توجهم به جونگهیون جلب میشود که با لبخندی بزرگ برایم دست تکان میدهد.
با خوشحالی به او لبخند میزنم.
مدیر میگوید:((خب,یه کم برای ما توضیح بدین!درمورد...کار بزرگی که کردین.)) و میکروفون را به دست روژان میدهد.روژان با چشمانی وحشت زده,به جمعیت نگاه میکند:((خب...من...نمیدونم باید چی بگم...))

جمعیت با صدای دستانشان او را به حرف زدن تشویق میکنند.روژان,نگاهی به مینهو که با لبخند بزرگی او را نگاه میکند می اندازد,و بالاخره تصمیم میگیرد که حرف بزند:((راستش ما...))
اما ناگهان,
تشویق جمعیت به آه بلندی تبدیل میشود,
و هیچ تاملی لازم نیست تا بفهمیم که

برق ها رفته است.

با وحشت اطراف را برانداز میکنم:((چی؟این...چطور ممکنه...؟))

و صدای روژان مرا بیشتر وحشت زده میکند:((بچه ها,دیگه وقتشه.باید...راستشو بگیم...))


                                             ادامه دارد...
نظر که اصولا یادتون نمیره...


برچسب ها:کنسرت در تاریکی-قسمت بیست و یکم،  
[ جمعه 12 آبان 1391 ] [ 12:16 ب.ظ ] [ Nargess ] نظرات



      قالب ساز آنلاین