تبلیغات
وبلاگ داستان شاینی!! - کنسرت در تاریکی-قسمت بیستم
وبلاگ داستان شاینی!!

سلااااااااااااااااااام!

چطورین؟چه خبرا؟

ببخشید میدونم قول داده بودم زودتر داستانو بذارم,اما همینطوریشم که من کارای مدرسمو نصفه نیمه انجام میدم وقت نمیشه.

در رابطه با گروه جدیدی که به داستان اضافه میشه هم باید بگم هنوز تصمیمی گرفته نشده.تا قبل تموم شدن کنسرت در تاریکی میتونید رای بدید.

و من هر گروهی که رای بیشتر بیاره هم اضافه میکنم.پس اگه گروه مورد علاقه تون نشد از دست من ناراحت نشید من مامورمو معذور!!!

خب دیگه,بریم ادامه ی داستان تا ببینیم چی میشه!



                                                                                                                                  


- چه روز فوق العاده ای!من بالاخره بعد از مدت ها شما رو پیدا کردم!

درحالی که سعی میکنم خونسرد به نظر بیایم لبخند میزنم:((بله,روز خوبی به نظر میاد.)) او باز هم لبخند میزند و چروک دور چشمانش عمیق تر میشود:((بله!بعد از اون همه موش و گربه بازی...بالاخره...)) یکی از ابروهایم را بالا می اندازم:((موش و گربه بازی؟))

- بله,موش و گربه بازی.من خیلی دنبال شما و دوستاتون گشتم,اما مدام مثل صابون از کف دست لیز میخوردین!نتونستم پیداتون کنم...

شانه بالا می اندازم:((خب حتما خوب نگشتید!)) سرتکان میدهد:((درهرحال,این مهم نیست.چیزی که مهمه اینه که الان شما اینجایین.و خب...من آرامش کنسرت امشبو مدیون شما ام!)) و لبخندش بزرگتر میشود.
نگاهم را ازش میدزدم.واقعا احساس گناه میکنم...

- خب...پس شما هم در کنسرت شرکت دارین؟

ناگهان جا میخورم:((خب...خب من...راستش...)) او منتظر میماند تا من حرفم را تمام کنم.انکار کردن این مسئله در حال حاضر احمقانه است.دیگر هیچ تاثیری ندارد:((بله,الان داشتم به سالن کنسرت میرفتم.)) میخندد:((این عالیه!))

- عالیه؟

-بله!چون من قصد دارم که شما رو به همه معرفی کنم و بگم که کی به امنیت همه ی کنسرت های ما کمک کرد!

ناگهان,انگار که آب سردی روی من خالی کرده باشند.احساس میکنم چشمانم سیاهی میروند.

از این وحشتناکتر نمیشود.

او که انگار متوجه حال من شده است میگوید:((چیزی شده؟چرا یهو رنگتون پرید...)) و عینکش را روی دماغش به بالا سر میدهد و دقیق تر بررسی ام میکند.

سعی میکنم لبخند بزنم:((نه نه...من خوبم.چیزیم نیست.)) سرتکان میدهد:((نه.من فکر میکنم به یه شربت احتیاج داری.بیا با هم به اتاق گریم بریم...اونجا یکی پیدا میشه!)) و میچرخد تا به طرف اتاق گریم برود.با پافشاری بیشتر میگویم:((نه من خوبم!الانم دوستام منتظرن...فکر میکنم باید زودتر برم...))

- هی نه!من نمیذارم وسط کنسرت از حال بری و همه ی برنامه های من بهم بریزه!دنبالم بیا...

- نه من خوبم!

ناگهان,باز هم صدای جونگهیون و آن پسر را میشنوم که در اطراف ماست.و ظاهرا دارد به ما نزدیک میشود.

به سرم میزند که مدیر را رها کنم و فلنگ را همین الان ببندم.
اما نه,اینطور او به من شک میکند.
در اتاق گریم هم تقربا تمام شربت ها مسموم اند.

- ای وای!مثل اینکه دارن صدام میکنن...من باید برم!

مدیر با تعجب به طرف من برمیگردد:((چی؟ولی منکه چیزی...)) اما مثل اینکه بالاخره نگاه خشمگین من روی او تاثیر میگذارد:((یعنی آره,بله!بعدا میبینمتون!)) و میچرخد و با قدم هایی بلند از من دور میشود.

اه!مردک ول کن نبود!
 
برمیگردم و به راه نصفه نیمه ام ادامه میدهم.البته اینبار,با قدم هایی بلند تر.

حالا باید یک فکری هم به حال این برنامه ی آقای مدیر بکنم...

لعنتی!
                                                     ***

- ای وای!پس چرا شروع نمیشه؟

روژان این را با لحن مسترسی میپرسد.
سالن کنسرت نیمه پر به نظر میرسد,و هنوز هم بویی از اجرا نمی آید.
باید صبر کرد.
با ناراحتی سرتکان میدهم:((امیدوارم هیچوقت هم شروع نشه.فعلا باید یه فکری به حال برنامه ی مدیر کنیم...لعنتی...))آتنا غرولند میکند:((ای بابا!تو هم یه دقه رفتی یه ذره سم بریزی تو شربت چند نفر کل خاورمیانه رو ملاقات کردی!اصلا خودم باید میرفتم...)) این حرفش عصبانی ام میکند:((منظورت چیه؟اگه میتونستی میرفتی!من اصراری نداشتم که خودم برم...)) جبهه گیری میکند:((آره تو اصرار نداشتی,وضعیت فعلی اصرار داشت!اون گندی که تو خیابون با جونگی زدی اصرار داشت!))

- تو حالیت نیست من چیکار کردم؟اگه واقعا به اندازه ی کافی شجاع بودی درهر حال خودت میرفتی!

- خودتم خوب میدونی که هیچ ربطی نداره...

- ساکت شو!منو فرستادین تو دهن شیر اونوقت...

ناگهان نلی میگوید:((بسته دیگه!تمومش کنید!)) هردو به طرف او برمیگردیم.او ادامه میدهد:((الان وقت دعوا کردنه؟بقیه ی دعواهاتونو بذارید اگه از اینجا خلاص شدیم کنید.الان باید متحد باشیم,این تنها چیزیه که کمکون میکنه.)) نگاهی با آتنا رد و بدل میکنیم.بعد او میگوید:((خب تو بگو,باید چیکار کنیم؟وقتی صدامون کرد,اونوقت...دیگه راه فراری نیست...)) غزاله چهره ی متفکری به خودش میگرد:((خب,ما میتونیم قبلش فلنگو ببندیم.قبل از اینکه صدامون کنه.)) سرتکان میدهم:((بی فایدس.اینطور بازهم گیر میفتیم,چون اون منو دیده.)) روژان هم تایید میکند:((آره,تنها کاری که میتونیم بکنیم دعا کردنه.دعا کنیم که نوازنده ی گیتار قبل از اینکه اون صدامون کنه از حال بره.)) به نلی نگاه میکند:((اونقدر پودری که دادی چقدر طول میکشه تا تاثیر کنه؟)) نلی شانه بالا می اندازد:((شاید...اووم...بعد از نیم ساعتی کامل از حال بره.)) غزاله میخندد:((خب این دیگه عالیه!نیم ساعت بعد...تقریبا میشه همون اولای کنسرت دیگه.کار به اون جا ها نمیکشه...))
با صدای آهسته ای میگویم:((آخه...مشکل اینه که من همشو نریختم...)) همه همزمان به طرف من برمیگردند:((چی؟))

- خب...خب نتونستم لیوان گیتاریستو تشخیص بدم...واسه همین هم تو لیوان همشون یه مقداری ریختم...
نلی با ناراحتی دستش را در بین موهایش میبرد:((وای نه...اینطوری خیلی بیشتر طول میکشه.حالا چند نفر بودن؟)) شانه بالا می اندازم:((شیش...هفت...)) آتنا باز هم غر میزند:((واقعا که!گفتم که باید من میرفتم!))

بهش چشم غره میروم.اما واقعا رویم نمیشود که جوابش را بدهم.

من همه جوره گند زده ام...

ناگهان صدایی کل سالن را میلرزاند.
کنسرت در حال آغاز شدن است.
وقتی اطراف را نگاه میکنم متوجه میشوم که سالن پر شده است.غزاله با دست به شانه ام میکوبد:((راستی,حددس بزن کیو جلوی در دیدم...)) از روی شانه ام نگاهش میکنم:((چه میدونم.لابد بازهم امیرحسین بوده که اومده آویزنمون بشه.)) سرتکان میدهد:((نه.منفور ترین آدم دنیا.لورا رو دم در دیدم.)) ناگهان نلی با عصبانیت میگوید:((چی داری میگی غزاله؟ما اعصابمون خورده,اونوقت تو داری میگی لولا رو دم در دیدی؟!)) غزاله حرف او را اصلاح میکند:((لورا.))
- حالا هرچی!فعلا باید به فکر یه راه چاره باشیم,قبل از اینکه گیر بیفتیم...
آتنا میگوید:((دیگه میخوای چیکار بکنیم؟بریم مدیرو بکشیم؟!آره حق با توئه!اینطوری همه ی مشکلاتمونم حل میشه!)) روژان با چشمان نگرانی به صحنه نگاه میکند:((نه.هنوزم میتونیم دعا کنیم که مدیر قصد داشته باشه ما رو آخر برنامه صدا کنه.)) غزاله می غرد:((چی چیو دعا کنیم؟میگم تو که انقدر اعتقاد داری قبل از کنسرت یه سر میرفتی امام زاده یه دخیل هم میبستی!)) آتنا پوزخند میزند:((آره!اینطوری همه ی مشکلاتمون حل میشد!)) روژان عصبانی میشود:((خودتونو مسخره کنید!اگه راه دیگه ای سراغ دارید بگید...منکه چیزی جز دعا کردن به ذهنم نمیرسه!)) نلی درحالی که با خوشحالی به صحنه چشم دوخته است میگوید:((هی بچه ها نگاه کنید!دارن میان رو صحنه!)) غزاله با ناراحتی سرتکان میدهد:((این اصلا خوشحالی نداره نلی.این فقط نشون دهده ی اینه که فاجعه داره نزدیکتر میشه...)) نلی سرتکان میدهد:((آره ولی,میدونی چیه؟من دیگه از نقشه کشیدن خسته شدم.ولش کن,بذار از کنسرت لذت ببریم.))
آتنا می غرد:((چی؟چطور میتونی انقدر راحت کنار بکشی؟))
عصبانی میشوم:((بس کنید!انقدر با هم دعوا نکنید.باید فکرامونو بریزیم رو هم تا راه حلی پیدا کنیم.یادتون رفته گفتین تا آخرش با همیم؟)) نلی با صدای آهسته ای میگوید:((خب,آره.تو میگی چیکار کنیم؟))

در فکر فرو میروم.دستم را به سمت چانه ام میبرم که ناگهان,به پهلوی بقل دستی ام میخورد:((وای ببخشید...)) به طرف او برمیگردم.اما باز هم با دیدن او نفسم بند می آید.

دوباره خودش است,جیمز.

او لبخند بزرگی تحویلم میدهد:((اشکال نداره!)) و باز هم نگین کنار لبش برق میزند.و من حالا در این نور متوجه میشوم که نگین کنار لبش,چقدر با نگین های بنفش رنگ روی سوییشرتش همخونی دارد.
هه!چه اهریمن خوش تیپی!
اما سریعا رویم را از او برمیگردانم.حتی نگاه کردن به او در بین این همه جمعیت هم,مرا میترساند.
اما ناگهان متوجه چیزی میشوم.
دستم را باز میکنم و به کیسه ی پودر نگاه میکنم.خودش است,نگین بنفشی که در راه پله پیدا کردم هنوز هم آنجاست.

لازم نیست که باز هم جیمز را برانداز کنم,مشخص است که نگین درون کیسه از همان نگین های روی سوییشرت اوست.
لرزه ای به اندامم می افتد.
به طرف غزاله خم میشوم:((گفتی لورا رو دم در دیدی؟)) سرتکان میدهد:((آره,خودش بود.))

- داشت چیکار میکرد؟

غزاله با چشمانی گرد نگاهم میکند.اما وقتی چهره ی مصمم را میبیند,بالاخره جواب میدهد:((نمیدونم,ناراحت بود,عصبانی.یه گوشه رو زمین نشسته بود.شایدم داشت گریه میکرد.))

- گریه؟

سرتکان میدهد.چند لحظه در فکر میروم.

همه چیز عجیب به نظر میرسد.همه چیز.

به طرف جیمز برمیگردم تا بازهم او را برانداز کنم.

اما...

او غیب شده است.

رو به غزاله میگویم:((میتونی بری بیاریش؟)) چپ چپ نگاهم میکند:((برم بیارمش؟چیو؟)) هوای سینه ام را بیرون میدهم:((لورا رو.))

- چی؟لورا رو بیارم؟کجا بیارم؟اصلا...اصلا...

- خواهش میکنم.

-تو...به سرت زده؟واسه چی؟تو این شرایط به اون چیکار داری؟

با صدای بلند تری میگویم:((بچه ها,به کمکتون احتیاج دارم.)) همه به طرف من برمیگردند:((ها؟)) میگویم:((فکر کنم...فکر کنم یه چیزایی از این ماجرای برقا دست گیرم شده.)) آتنا پوزخند میزند:((منظورت چیه؟)) سرتکان میدهم:((شوخی نمیکنم.الانم وقت توضیح دادن ندارم.فقط لطفا کاری که میگمو انجام بدین.)) به غزاله نگاه میکنم:((غزاله,تو همون کاری که گفتمو بکن.)) به آتنا اشاره میکنم:((آتنا,تو هم باهاش برو و کمکش کن.)) غزاله مخالفت میکند:((ولی...)) حرفش را قطع میکنم:((خواهش میکنم.برو و بهش بگو چیزی هست که باید بدونه.برو دنبالش و هرطور شده بیارش.من باهات تماس میگیرمو میگم که دقیقا کجا بیای.)) 
به نلی نگاه میکنم:((تو هم با من بیا و کمکم کن.)) بعد رو به رو؟ژان میگویم:((تو هم اینجا بمون و مراقب اوضاع باش.)) همه ی آن ها با منگی نگاهم میکنند.

به طرفشان میروم و دستانشان را میگیرم:((این آخرین کاریه که میتونیم بکنیم.بهم اعتماد کنید,همه چیز دوباره درست میشه...)) و لبخند میزنم.

                                                             ***


نلی درحالی که سعی میکند موازی با من راه برود میگوید:((حالا کجا داریم میریم؟)) میگویم:((چیزی نپرس,فقط بیا.بعدا خودت میفهمی.)) و پایم را روی اولین پله میگذارم تا از راه پله بالا برویم. نلی میگوید:((نرگس,تو از کاری که داری میکنی مطمئنی؟))

- نه.

- پس چرا داری اینکارو میکنی؟

درحالی که از پله ها بالا میرویم,روی پله ها هم نگاه میکنم تا شاید یک نگین دیگر پیدا کنم.

امیدوارم جیمز را در اینجا نبینم.

بالاخره به جلوی در اتاق تنظیمات سالن میرسیم.نلی میگوید:((چی؟اتاق تنظیمات؟اینجا چیکار داری؟نکنه میخوای صبر کنی تا...)) حرفش را قطع میکنم:((هیسسسسسس!)) و از لای در داخل را نگاه میکنم.

اما چیزی معلوم نیست.به نلی میگویم:((باید بریم تو.)) و گوش میدهم.

هیچ صدایی هم از اتاق نمی آید:((آره...باید بریم...)) نلی به آرامی هولم میدهد:((خب پس برو دیگه!)) نگاهش میکنم:((خیل خب,دارم میرم!)) و آب دهانم را قورت میدهم.
بعد با تردید,در را به آرامی هل میدهم.و در,بالاخره باز میشود.
نلی با دیدن صحنه میگوید:((اینجا چه خبره؟))

در اتاقک کوچک,دو مسئول اتاق,روی صندلی هایشان,و در حالی که پشتشان به ما است نشسته اند.

اما نه,آن ها نشسته اند,خوابیده اند.

سرشان روی پشتی صندلی افتاده است و بی حرکت اند.نلی زودتر از من داخل اتاق میرود.من هم پشت سرش داخل میروم.او باز هم تکرار میکند:((اینجا چه خبره؟چه بلایی سر اینا اومده؟)) و به سمت آن ها میرود و دقیق نگاهشان میکند:((اونا...خوابیدن؟)) من هم به طرف نلی میروم و آنها را بررسی میکنم.

چشمانشان بسته است.و دیگر هیچ چیز مشخص نیست.اطراف را نگاه میکنم.روی میز جلووی هردوی آن ها,یک لیوان خالی است.یکی از لیوان ها را برمیدارم و برانداز میکنم. لیوان خیس است و در ته آن,کمی پور خیس و له شده مشخص است.نلی لیوان را از دست من میقاپد و براندازش میکند:((هی!اینکه از همون پودریه که من به تو دادم.تو اونو تو شربت اینا ریختی؟)) با گیجی سرتکان میدهم:((نه مگه به سرم زده؟اگه هم همون لیوانا باشن,نباید به این زودی تاثیر کنه,مگه نه؟)) نلی هم با گیجی سرتکان میدهد.باز هم اطراف را برانداز میکنم:((خیلی عجیبه...من که سر در نمیارم...)) و ناگهان,برق نگینی چشمم را میزند.پایین را نگاه میکنم؛یکی دیگر از آن نگین های بنفش روی زمین افتاده است...

اینجا چه خبر است؟پس چرا کنسرت هنوز برق دارد؟

- بالاخره اومدی؟!

من و نلی,هر دو از این صدا جا میخوریم.برمیگردیم و نگاه میکنیم:((گاهی اوقات,آدما فکر میکنن خیلی باهوشن.و این همون چیزیه که برای گیر انداختنشون لازمه...!)) او لبخند میزند.بازهم نفسم بند می آید.

جیمز باز هم لبخند میزند.انگار که هر حرکت من او را خوشحال تر از قبل میکند.

و بالاخره متوجه میشوم که اینجا چه خبر است؛

ما در تله افتاده ایم.

                                                                   Emo Kid 1 Cartoon   








[ پنجشنبه 4 آبان 1391 ] [ 11:22 ب.ظ ] [ Nargess ] نظرات



      قالب ساز آنلاین