تبلیغات
وبلاگ داستان شاینی!! - کنسرت در تاریکی-قسمت نوزدهم
وبلاگ داستان شاینی!!

سلاااااااااااااااااام

چه خبرا؟

بذار اول من درمورد ثبت نام حرف بزنم؛

چون درخواست بچه ها برای ثبت نام خیلی بوده و من هم به خاطر اینکه احتمال 90% میخوام داستان رو از زبون اول شخص بگم و در اون صورت باید تو داستان باشم,تصمیم گرفتم یک گروه دیگه هم به داستان اضافه کنم.

ولی خب,چون من بقیه ی گروه های کره ای رو خیلی خوب نمیشناسم لطفا خودتون بیان بگین ترجیح میدین چه گروهی باشه.لطفا هم مثل سوپرجونیور که شونصد نفرن انتخاب نکنید!

ممنون.

خب دیگه...بریم سراغ داستان!





در سکوت به چشمانش نگاه میکنم,و منتظر میمانم.

او همچنان با نیشخند کوچکی نگاهم میکند.چاقویی که در جیب پشتی اش پنهان کرده است,مثل همیشه برق میزند.او با چشمان مطمئنی به من نگاه میکند.

از این نگاهش میترسم.مثل این است که او نقشه ای درسر داشته باشد.مثل اینکه از تک تک کارهایش بسیار مطمئن باشد.

از انجام  دادن هرکاری میترسم.اما شاید اگر بیشتر درنگ کنم,بقیه داخل بیایند و برای خودم دردسر درست کنم.
باید فراموش کنم که بعدش به چه دردسری می افتم,درحال حاضر اوضاع فعلی خطرناک تر است.

و بالاخره شروع به جلو آمدن میکند.با قدم هایی نسبتا بلند به سمتم می آید.

و من,دیگر درنگ نمیکنم.دهانم را باز میکنم و شروع به فریاد زدن میکنم:((کمک!کمکم کنید...)) ناگهان از حرکت می ایستد و در شوک نگاهم میکند.انگار انتظار این یکی را نداشته بود.بعد درحالی که قدم هایی به عقب برمیدارد زیر لب میگوید:((تو...واقعا...)) اما ادامه نمیدهد و شروع به دویدن میکند و از اتاق گریم خارج میشود.
نفس راحتی میکشم.

اما ناگهان اعضای گروه موسیقی سراسیمه به داخل اتاق میدوند؛

- زودباشین!صدا از اینجا میاد!

و بالاخره من را میبینند.و اطراف را تعجب برانداز میکنند.یکی از آن ها میپرسد:((چیزی شده خانم؟))
درحالی که هنوز هم از شدت استرس نفس نفس میزنم میگویم:((یه...یکی...دنبالم...بود...))

- چی؟

- برای چی؟

-کی؟

در جواب تمام  سوال هایشان فقط یک کلمه میگویم:((نمی دونم...)) یکی از آن ها ابرو بالا میاندازد:((اصلا اینجا چیکار میکنی؟)) ناگهان حواسم به خودم جمع میشود و پودر درون دستم را در پشتم قایم میکنم. با من و من سعی میکنم دلیلی پیدا کنم:((خ...خب...من...اون...داشتم...)) اما ناگهان یکی از آن ها حرف مرا قطع میکند:((من شما رو میشناسم!)) با تعجب نگاهش میکنم.بقیه هم به طرف او برمیگردند.ادامه میدهد:((آره...میشناسم!دنبال جونگ هیون میگشتی؟!)) و بالاخره دوهزاری ام می افتد.

خدایا شکرت!

لبخند می زنم:((ا...آره...اون اینجا نیست؟)) او درحالی که لبخند بزرگی به لب دارد جواب میدهد:((نه.گریم اونا خیلی وقته که تموم شده.فکر کنم...باید تو سالن بقلی دنبالش بگردی.)) لبخند میزنم:((ممنون!)) و به آرامی به طرف در میروم:((خب دیگه,من برم...)) و از کنار آن ها به سختی رد میشوم.

ناگهان یکی از ان ها میگوید:((صبر کن!))

و باز هم ترس به وجودم حمله ور میشود.
به طرفش برمیگردم:((بله؟)) با تعجب براندازم میکند:((پس اونی که دنبالت بود چی میشه؟نمیترسی دوباره بیاد سراغت...؟)) و چشمانش برق میزند.
سعی میکنم لبخند بزنم:((ام...نه...من سریع میرم پیش دوستام...امیدوارم نیاد.دیدم که داشت فرار میکرد.ممنون آقا.)) یکی از ابرو هایش را بالا می اندازد:((ولی...اون چه شکلی بود؟واسه چی دنبال تو بود؟این اصلا عادی نیست...)) سرتکان میدهم:((آره خب...ولی ببخشد,من دیگه باید برم.)) و به سرعت از اتاق بیرون میدوم.
سعی میکنم به اندازه ی کافی از اتاق گریم دور شوم.
آه خدایا...
مطمئنم که او به من مشکوک شده است.
با قدم هایی محتاط و آهسته به طرف در خروجی میروم.
اما نه,الان وقت خارج شدن نیست.نمیتوانم خارج شوم.اینطوری,نگهبانان هم به من مشکوک میشوند.
ناگهان موبایلم زنگ میخورد.
آتناست؛

- الو؟

- الو؟چی شد؟تونستی انجامش بدی؟

- آره...تقریبا...

- چی؟منظورت از تقریبا چیه؟

- ببین...من الان نمیتونم زیاد حرف بزنم...پس کی میزارن بیاین تو؟

- هنوز ده دقیقه مونده.تو میخوای چیکار کنی؟

- نمیدونم...شاید همین اطراف بپلکم تا...

اما ناگهان متوجه کسی میشوم که درست در چند متری من با پسری درحال قدم زدن است.
 و متوجه میشوم که دیر متوجه همه چیز شده ام.
 
او مرا میبیند.

او جونگهیون است.

او به طوری نصفه نیمه مرا میبیند و ناگهان فوری صورتش را به طرف من برمیگرداند.اما قبل از اینکه این کار را به اتمام برساند,فوری به پشت دیوار کناری ام قایم میشوم.

از صدای پایش متوجه میشوم که از حرکت ایستاده است.پسرک کناری اش میپرسد:((چیزی شده؟)) جونگهیون میگوید:((یه لحظه بیا...)) و از صدای پایش متوجه میشوم که دارد به سمت دیوار می آید.

اطرافم را جستجو میکنم.

در سمت راست یک راه پله است.و تنها و نزدیک ترین مکان هم برای قایم شدن همین است.
کفش های پاشنه بلندم را از پاهایم در می آورم و در دست میگیرم و با پاهایی برهنه طرف راه پله میدوم.با بیشترین سرعت ممکن از پله ها بالا میروم و در پیچ راه پله قایم میشوم.
امیدوارم به موقع این کار را کرده باشم.و او مرا ندیده باشد.
گوش میدهم؛

- چیه؟چیزی دیدی؟

صدای نامطمئن جونگهیون می آید:((تو...تو اونو ندیدی؟))

- چیو؟

- یه...دختر بلوند...با پیرهن صورتی...

- خب...داشت چیکار میکرد؟

- هیچی هیچی...ولش کن.فکر کنم کم کم دارم دیوونه میشم...

و صدای پاهایشان می آید که اینجا را ترک میکنند.

هوای سینه ام را بیرون میدهم.

لعنتی!
او به من گفت باید در سالن بقل اتاق گریم  او را پیدا کنم.
و او در جایی به غیر از سالن بقل اتاق گریم درحال قدم زدن بود!

به اطرافم نگاه میکنم.
مثل اینکه در راه پله ای نشسته ام که به تدارکات سالن منتهی میشود.
تابلو این را نشان میدهد.
به نگین نسباتا بزرگ و بنفش رنگی که کنار پایم,روی زمین افتاده است نگاه میکنم.به قدری از آن خوشم می آید که برش می دارم و آن را در کیسه ی پودری که در دستم عرق کرده است می اندازم.

انگار خودم هم نمیدانم که دارم چه کار میکنم...

به آرامی از پله ها پایین میروم و کفش هایم را پایم میکنم. اطراف را برانداز میکنم و به داخل سالن اصلی میروم.

فکر نمیکنم که دیگر خیلی با شروع کنسرت فاصله داشته باشد.دیگر بهتر است که به سمت سالن اجرای کنسرت بروم.

شروع به راه رفتن به طرف سالن میکنم.

اما ناگهان صدای مردانه ی زمختی مرا متوقف میکند:((خانم؟)) برمیگردم و نگاه میکنم:((بل...)) اما ناگهان نفسم بند می آید.

- از دیدار مجددتون خوشحالم!

او مدیر کمپانی است.

                                     ادامه دارد...

میدونم کم بود.

قسمت بعدی رو سعی میکنم زودتر از همیشه بذارم


[ جمعه 28 مهر 1391 ] [ 07:58 ب.ظ ] [ Nargess ] نظرات



      قالب ساز آنلاین