تبلیغات
وبلاگ داستان شاینی!! - کنسرت در تاریکی-قسمت هجدهم
وبلاگ داستان شاینی!!

سلووووووووووووووووم

خوفید؟چطورید؟

اینم از قسمت هجدهم

نترس,ایندفعه سرکار نیستی!!

فقط نظر فراموش نشه


با قدم هایی آهسته و شل,در موازات هم قدم میزنیم.بدون اینکه بدانیم داریم به کجا میرویم.
خیابان تقریبا خلوت به نظر میرسد.و نور خورشید,زمین داغ را طلایی رنگ کرده است.
هیچ حرفی
و هیچ لبخندی.
همه غرق در افکار خودشان هستند.
بی توجه به آفتاب بیرحمی که درحال سوزاندن بدن هایمان است.
انگار خورشید هم به سرنوشت ما پوزخند میزند.

- من میترسم...
روژان این حرف را با صدای آهسته ای میزند.
آتنا  به او نگاه میکند:((ترس؟دیگه چی ممکنه ترسناک باشه...؟)) آهی میکشد:((ما همه چیزو از دست دادیم...)) روژان هم آهی میکشد:((نه اینطور نیست.کاش همش همین بود...)) نلی اخم میکند:((منظورت چیه؟)) 

- فردا...فردا قراره چه اتفاقی بیفته؟

نلی آهی میکشد:((حتی نمیخوام بهش فکر کنم.دیگه چیزی نیست که بخوایم از دست بدیم...برام مهم نیست که...)) حرفش را قطع میکنم:((ولی حقیقت چیز دیگه ایه.حقیقت اینه که خیلی خیلی مهمه که فردا چه اتفاقی بیفته...منم میترسم...)) آتنا با چشمانی لرزان نگاهم میکند:((حالا چیکار باید کنیم؟میتونه خیلی خطرناک باشه...اونا میتونن...)) نلی شانه بالا می اندازد:((فکر نمیکنم انقدر بیکار باشن که دنبال ما بگردن.))

- احتیاجی هم نیست که بخوان اینکارو بکنن...

-چی؟

از حرکت می ایستد:((منظورت چیه؟)) و به شدت اخم میکند.اخم او باعث میشود که کرم پودر ماسیده ی روی صورتش,جلوه ی بیشتر کند.
آتنا نگاهی با من رد و بدل میکند.میدانم که از جواب دادن به این سوال خجالت میکشد.هوای سینه ام را بیرون میدهم و رو به نلی لبخند تلخی میزنم:((جونگهیون آدرس هتل ما رو بلده.)) رنگ از صورت نلی میپرد:((چی؟چطور...)) آتنا حرف او را قطع میکند:((من بهش گفتم.))نلی با عصبانیت به او چشم غره میرود.روژان هم بی اختیار به او اخم میکند.آتنا نگاهش را میدزدد:((متاسفم.))

دستم را برای حمایت روی شانه ی او میگذارم:((اتفاقیه که افتاده...)) و بعد به چهره های  روژان و نلی نگاه میکنم:((بچه ها,ما باید یه فکری بکنیم...باید خودمونو نجات بدیم.)) روژان چهره اش را درهم میکشد:((آخه چطوری؟چیکار...چیکار میتونیم بکنیم؟با این همه دروغی که گفتیم و نمایشی که بازی کردیم...باید چیکار کنیم؟)) نگاهش میکنم:((نمیدونم.اما نمیتونیم به این راحتی تسلیم بشیم.)) نلی سرتکان میدهد:((آره نمیتونیم.باید به دعا و توسل رو بیاریم!تنها کاری که میتونیم بکنیم دعا کردنه!)) و به هوا لگد میزند:((لعنتی!)) خانمی که از کنار ما در حال عبور کردن است,او را با تعجب نگاه میکند.
روژان غرولند میکند:((حالا این غزاله کجا رفته؟واقعا که آدم بی مسولیتیه.فقط کار مارو سخت تر کرد.)) آتنا سرتکان میدهد:((اصلا یکی نیست بهش بگه که اون پسره ی دراز بیریخت چیش از کیبوم بهتره که به خاطرش گند زدی به برنامه های ما...)) نلی سرتکان میدهد:((تازه سین شینی هم بود...)) چهره ی روژان گل می اندازد:((واقعا؟!)) نلی سرتکان میدهد.روژان نخودی میخندد:((من توجه نکردم!فکر میکردم تاثیر لهجه شه!)) حرفشان را قطع میکنم:((بچه ها!بسته!مسخره کردن دوست پسر غزاله کمکی به ما نمیکنه!)) روژن لب هایش را جمع میکند:((چرا میکنه...حواسمونو پرت میکنه...))نلی تایید میکند:((تازه دلمون هم خنک میشه!)) آتنا میخندد:((آره!))

با نارحتی نگاهشان میکنم:((تو رو خدا...یه کم جدی باشین...)) آتنا با عصبانیت نگاهم میکند:((اصلا ما جدی,تو میگی چیکار کنیم؟)) 

به فکر فرو میروم.

واقعا چه کار میشود کرد...؟

میگویم:((نمیدونم.اما اولین کاری که میتونیم بکنیم اینه که فردا به کنسرت بریم.)) نلی با تعجب نگاهم میکند:((چی؟)) روژان چهره ی حق به جانبی به خود میگیرد:((بریم که چی بشه؟بدتر گیر بیفتیم؟)) آتنا سرتکان میدهد:((من نمیخوام اون صحنه ی اون شب دوباره تکرار بشه...)) سرتکان میدهم:((میدونم...میدونم که احمقانس!اما تنها راهیه که داریم.ما اگه میخوایم کاری بکنیم باید اول اونجا باشیم,تا بعد بتونیم تصمیم بگیریم و کاری بکنیم.)) روژان اخم میکند:((مثلا چیکار میتونیم بکنیم؟آقا دزده رو بگیریم؟!))
نلی چهره ی متفکری به خود میگیرد:((شاید باید خودمون کنسرتو منحل کنیم...)) آتنا با کنجکاوی نگاهش میکند:((منظورت چیه؟)) او توضیح میدهد:((اگه قبل از اینکه برق ها بره,ما خودمون یه آشوبی به پا کنیم که کنسرت منحل بشه,دیگه کسی نمیفهمه که ما هنوز مجرمو نگرفتیمو...تا کنسرت بعدی همه چی به خیر میگذره...کنسرت بعدی هم که ما اینجا نیستیم.)) و لبخند میزند.
آتنا با خوشحالی به پشت او میکوبد:((فکر خوبی به نظر میاد!دختر باهوش!)) روژان با چهره ای نگران نگاهشان میکند:((اما صبر کنید!ما نمیتونیم انقدر شیطان باشیم که به خاطر خودمون یه همچین کاری کنیم...))
به چهره ی نگران روژان نگاه میکنم.و بعد به چهره ی ماتم زده و مردد نلی و آتنا.

شاید این تنها راهمان باشد.

باید خودمان را نجات دهیم...

ما گناهی نکرده ایم که به خاطرش مجازات شویم.

باید خودمان را نجات دهیم.

این حق ماست.

هوای سینه ام را بیرون میدهم و بالاخره تصمیم میگیرم.

به چهر ی نگران روژان نگاه میکنم و میگویم:((چرا میتونیم.باید باشیم.))

و با گوشه ی لبم لبخند میزنم.

                                                 ***


همه جا پر از صدا و هیاهو است.

با اینکه هنوز نیم ساعتی تا شروع کنسرت مانده,اما اطراف سالن پر از آدم است.

برعکس دفعه ی پیش.

غزاله اخم میکند:((اینجا چه خبره؟دفعه ی قبل اینطوری نبود...)) آتنا با صدای آهسته ای میگوید:((نمیتونی ببینی؟مدیر کمپانی امشبو به عنوان"بهترین اجرای شاینی" بعد از مدت ها معرفی کرده.))و به تابلوی بالای سر تالار اشاره میکند.غزاله به تابلو نگاه میکند:((وای نه...من کره ای بلد نیستم...))

احساس گناه میکنم.

ما قرار است این شب را خراب کنیم.و مطمئنم که مدیر کمپانی هم بر اساس اعتماد به حرف دفعه ی قبل ما,این قول را داده است.

احساس گناه میکنم...

روژان به دماغش چین میاندازد:((نه.مثل اینکه فقط قراره اوضاع بر علیه ما سخت تر و سخت بشه.اما چیزی جلوی مارو نمیگیره...مگه نه؟)) و به چهره ی من نگاه میکند.اما ترس را تشخیص میدهد:((جمع کن خودتو!قرار نیست جا بزنیا...)) نلی نگاه ملتمسانه ای بهم می اندازد:((نرگس خواهش میکنم...تو فعلا تنها کسی هستی که میتونه اینکارو انجام بده.خواهش میکنم جا نزن.)) با ناراحتی سرتکان میدهم:((آخه چرا من؟))

- چون تو تنا کسی هستی که درموردش با شاینی شایعه درست کردن.چون دیروز که رفته بودی باهاش بیرون,ازت عکس گرفتنو از ما نگرفتن.چون فقط تویی که میتونی از این سواستفاده کنی و به عنوان دوست دختر جونگهیون بری تو و قال قضیه رو بکنی.چون تویی که...)) درحالی که دست هایم را در هوا تکان میدهم سعی میکنم متوقفش کنم:((خیل خب خیل خب!باشه!قانع شدم...)) آهی میکشد:((آخه چقدر باید اینا رو برات توضیح بدم دختر؟چرا انقدر جا میزنی؟)) هوای سینه ام را بیرون میدهم:((چون اینطوری به شایعات دامن میزنمو بعدش هم یه مشکل دیگه بوجود میاد.نمیتونی یه نقشه ی دیگه بکشی؟)) سرتکان میدهد:((متاسفم.من دیگه اونقدرا هم باهوش نیستم!فعلا تنها چیزی که به ذهنم میرسه همینه.)) روژان نخودی میخندد:((آره.دیروز که با اون لباس و قیافه با جونگی رفتی بیرون میخواستی فکر اینجاشم بکنی!منم بودم شایعه درست میکردم!))
با دست پشتش میکوبم:((ساکت شو!من فقط داشتم یه نقشه ی دیگه رو اجرا میکردم!)) آتنا با عصبانیت غرغر میکند:((اه!اصلا لعنت به این نقشه های ما که فقط یه بدبختی دیگه رو میارن!ما رو شبیه کاراگاه گجت کردن!)) میخندم:((آره!)) نلی با نگرانی خودش خنده هایم را قطع میکند:((نرگس...داره دیر میشه...)) نگاهش میکنم:((خیل خب...نمیشه از زیرش در رفت.)) هوای سینه ام را بیرون میدهم:((فقط امیدوارم خودمو به فنا ندم...)) آتنا با دست پشتم میکوبد:((موفق میشی!))

- امیدوارم.

و بعد,بودن هیچ درنگ دیگری به طرف نگهبان سالن میروم.

- ببخشید آقا؟

نگهبان اخمو و خپل نگاهم میکند.لبخند بزرگی میزنم:((سلام!)) او صدایش را صاف میکند تا ادامه دهم.سعی میکنم به لبخند زدن ادامه دهم:((میتونم برم تو؟)) او با بی حوصلگی به ساعتش نگاه میکند:((آره.یه نیم ساعت دیگه.))

- ولی من الان باید برم!

- همه نیم ساعت دیگه باید برن.شما هم همینطور.

- ولی من که همه نیستم...!

او به دماغش چین می اندازد:((ها؟!)) سرم را به طرفش خم میکنم و با صدای آهسته ای میگویم:((من با آقای کیم جونگهیون قرار دارم...)) نگهبان پقی میخندد:((هه!آره حتما!)) اخم میکنم:((جدی میگم.مگه تو منو نمیشناسی؟)) چشمان ریزش را باریک میکند و چند لحظه براندازم میکند.بعد میگوید:((نه.من بازیگرای خارجی رو نمیشناسم.))

- ولی من بازیگر نیستم!

- پس از کجا باید بشناسمت؟خدمه ی سالنی؟!

- نه!اه!من...

ناگهان پسرک نگهبان دیگری از توی باجه ی پشت سر او فریاد میزند:((هی شین!بذار بره تو!من اونو میشناسم!)) مرد نگهبان به طرف او برمیگردد:((چی؟))

پسرک درون باجه,درحالی که دهانش پر از پفک درون دستانش است میگوید:((آره میشناسم.اون با کیم جونگهیونه.بذار بره تو.)) و بعد با پوزخند به من نگاه میکند:((پس حقیقت داره...)) بهش چشم غره میروم:((تا چشمت درآد!)) و مرد نگهبان را کنار میزنم و داخل میشوم.

با چشمانم اطراف سالن را جستجو میکنم.میترسم واقعا یکی از اعضای شاینی مرا اینجا ببیند.

سعی میکنم محل اتاق گریم را به خاطر بیاورم.

راه ها را چک میکنم.

و وقتی مطمئن میشوم,با قدم هایی آرام و محتاط به طرف آنجا میروم.

اما ناگهان انیو سر راهم سبز میشود که درحال راه رفتن و خندیدن با پسری است.

فوری به پشت دیوار قایم میشوم.

از پشت دیوار او را میپایم.

خوشبختانه به طرف اتاق گریم نمیرود.

مثل اینکه هنوز وقت گریم عوامل دیگر گروه تمام نشده است.

نفس راحتی میکشم.

بالاخره از پشت دیئار بیرون می آیم و با قدم هایی بلند به طرف اتاق گریم که چندقدمی آنطرف تر است میروم.

صدای خنده می آید.

از روزنه ی لای در نگاه میکنم.

عوامل موسیقی گروه شاینی در اتاق گریم درحال بگو بخند هستند.و خوشبختانه,خود مسئول گریم هم آنجا نیست.

نفس عمیقی میکشم و بالاخره دست به کار میشوم.

چند قدمی عقب میروم و شروع به جیغ کشیدن میکنم:((کمک!کمک!یکی منو کمک کنه!آه...ولم کن عوضی!کمک!))

و بعد,سریع به طرفی میدوم و قایم میشوم.

منتظر میمانم تا ببینم نقشه ام عمل میکند یا نه.

بله,چند نفر از اتاق گریم سراسیمه بیرون میدوند.و وقتی آن ها را میشمارم,متوجه میشوم که همه شان بیرون اند.

با سرعت از پشت سرشان به طرف اتاق گریم میدوم.
بالاخره داخل می روم و اطراف را برانداز میکنم.سعی میکنم به خاطر آورم که کدام لیوان نوشیدنی مال کدام یک بود.

اما به خاطر نمی آورم که کدام یک مطعلق به گیتاریست گروه بود.از آن روزنه ی کوچک چیز زیادی معلوم نبود.

پس بسته ی پودر درون دستم را باز میکنم,و شروع میکنم به ریختن در تمام نوشیدنی ها.

از آنی که نزدیک در است شروع میکنم.

اگر همه ی آن ها هم مسموم شوند,باز هم کنسرت بهم میخورد.

با اینکه مشکوک است.

وقت فکر کردن را ندارم.لیوان اول را تمام میکنم.

به طرف لیوان دوم میروم.

با ترس و لرز و درحالی که با گوش هایم صدای پاها را کنترل میکنم مقدار دیگری از پودر را داخل لیوان میریزم و آن را با انگشت لرزانم هم میزنم.

به سراغ لیوان سوم میروم.

آن هم بالاخره تمام میشود.

فقط سه تای دیگر باقی مانده.

قلبم به تندی میتپد.

به طرف لیوان چهارم که تقریبا نصفش هم خالی است میروم.درآن مقدار کمتری پودر میریزم و به سرت لیوان را تکان میدهم تا هم بخورد.

اما حل نمیشود.

انگشتم را درون لیوان میبرم و پودرها را له میکنم.و بالاخره نتیجه میدهد.

ناگهان توجهم به چهره ی آرایش کرده ی خودم,در آینه جلب میشود.نا خودآگاه نیلوفر را به خاطر این همه هنرش تحسین میکنم.اما لیوان ها...
به طرف لیوان چهارم میروم.
اما ناگهان نوری به شیشه ی لیوان چهارم میخورد و در چشمم ساتر میشود.
منشاء نور از پشت سرم است.

تپش قلبم باز هم تندتر میشود.

بالاخره خودم را برای فاجعه آماده میکنم و به آرامی به پشت برمیگردم.

اما با دیدن صحنه ی پشت سرم,هزاران بار شگفت زده میشوم.

پسری با نیشخند احمقانه ای از لای در مرا میپاید.

نیشخند او باعث میشود که نگین پایین لبش برق بزند و نور عجیبی ساتر کند.

با چهره ای وحشت زده نگاهش میکنم.

او جیمز است.


                              ادامه دارد...

آه...خسته شدم!

چشام داره یه جوری میشه...!

به خدا نامردی اگه بخونیو نظر نذاری!







[ پنجشنبه 20 مهر 1391 ] [ 03:24 ب.ظ ] [ Nargess ] نظرات



      قالب ساز آنلاین