تبلیغات
وبلاگ داستان شاینی!! - کنسرت در تاریکی-قسمت هفدهم
وبلاگ داستان شاینی!!

سلااااااااااااام

خوبین؟چه خبرا؟خوش میگذره؟

از اونجایی که تقریبا هفته ای یکبار میایم اینجا و از اونجایی که در دوران شیرین مدرسه به سر میبریم,میخوام یه خاطره درمورد روزهای شیرین مدرسه بگم شاد شید!

ما مدرسمون یه جورریه که اکثرا از رو کتاب درس ها رو نمیخونیمو معلما جزوه میدن.سرکلاس زبان بودیم,اولین جلسه ای هم بود که میخواستیم از روی جزوه بخونیم.تا اون روز هم من جزوه رو نگاه نکرده بودم.خلاصه,جزوه رو درآوردم دیدم از صفحه ی 2 شروع میشه.گفتم خب من صفحه ی اول رو ندارم,به روی خودم نمیارم تا صفحه ی اول تموم بشه!
 داشتیم میخوندیم که معلم زبان(مرده)اومد بالا سرم و گفت؛

-are u ok?

- yes

-but we are not on this page

- i know.i don't have the first page

- u don't have the first page?

بعد همون صفحه(صفحه ی 2) رو برگردوند و گفت؛

- here is the first page!!!

- oh my god!

هیچی دیگه...همه به اضافه ی خودم در نبوغ من مونده بودیم!

خب دیگه...حالا که روحیتون عوض شد با لبخند برید داستانو بخونید!

                                                                                      

کی درحالی که هنوز خشکش زده است,چندبار پلک میزند تا جلوی سرازیر شدن اشک از چشمان خیسش را بگیرد.اما وقتی اولین قطره ی اشک رو یگونه اش نمایان میشود,آقای راک استار,بدون توجه به لباس های گران قیمتش,خودش را رو ی زمین می اندازد و صورتش را با دستانش میپوشاند.

قلبم از دیدن این صحنه به درد می آید.

غزاله چطور توانست یک همچین کاری را انجام دهد؟

تمین به طرف کی میرود و کنار او مینشیند.بعد دستانش را دور او حلقه میکند و چیزی را در گوشش میگوید.اما کی فقط دستانش را از روی صورتش کنار میبرد و می ایستد.دور چشمانش کمی سرخ به نظر میرسد.

همه او را با چشمانمان دنبال میکنیم.

او درحالی که از نگاه کردن به ما اجتناب میکند میگوید:((خداحافظ بچه ها,من باید برم خونه.)) مینهو با شتاب میگوید:((چی؟)) تمین میپرسد:((برای چی؟)) کی به او نگاه میکند:((واقعا نیاز داری که برات توضیح بدم؟)) و با ناراحتی سرتکان میدهد و شروع به راه رفتن میکند تا ما را ترک کند.

همه به دنبال چیزی میگردیم تا به او بگوییم و او را از رفتن بازبداریم.اما چیزی پیدا نمیکنیم.

فقط درسکوت,رفتن او را تماشا میکنیم.او با قدم هایی شل و آهسته به طرف خروجی شهربازی میرود.

و آنقدر او را دنبال میکنیم تا از نظر ناپدید میشود.

اما باز هم به خیره نگاه کردن ادامه میدهیم.

سکوت.

                                                              ***

در سکوت قدم میزنیم و ارض شهربازی را طی میکنیم.هنوزهم شهربازی خالی از جمعیت است.

مینهو بالاخره سکوت را میشکند:((بریم بستنی بخریم؟من که خیلی هوس کردم...)) روژان آهی میکشد:((بستنی...؟الان...؟))و بازهم آه میکشد.نلی اخم میکند:((من که نمیفهمم...غزاله چطور تونست اون کارو با کیبوم بکنه؟)) و با گیجی سرتکان میدهد.جونگهیون در تایید او سرتکان میدهد:((آره,خیلی ظالمانه بود.)) مینهو با بی تفاوتی شانه بالا می اندازد:((نه لزوما.اون حق انتخاب داره.اگه کی رو دوست نداره مجبور نیست که تحملش کنه.کی خیلی سخت میگیره.)) روژان اخم میکند:((چی؟رفتاراشو یادت رفته؟اون کیبوم رو بازی داد!اگه دوسش نداشت نباید از همون اول...)) و شکلکی درمی آورد.

- آره خب.البته,شاید هم فقط داره ناز میکنه.شاید دوسش داره.

تمین صدای بلند و لحنی شاکی شروع به حرف زدن میکند:((آخه چرا؟واقعا چرا بعضی از دخترا این کارو میکنن؟این رفتار واقعا آدمو اذیت میکنه و هیچ سود دیگه هم نداره.اصلا چرا کی باید به دختر که اصلا براش ارزش قائل نیست اهمیت بده؟چرا انقدر براش مهمه؟اگه من جای اون بودم...)) جونگهیون حرف او را قطع میکند:((بسته تمین!نفس بگیر!))

ناگهان نلی از حرکت می ایستد:((بچه ها...میشه دیگه راه نریم؟من خسته شدم...))و به طرف جدول کنار پیاده رو میرود و روی آن مینشیند.انیو با قاطعیت میگوید:((میشینیم.))و همه به طرف جدول میرویم تا روی آن بنشینیم.
من کنار جونگهیون مینشینم و خودم را به میچسپانم.سعی میکنم این ساعات آخری را که کنار او هستم را بدون جنگ و بی اعتنایی و خدداری بگذرانم.او که مشخص است جا خورده است با تعجب نگاهم میکند.لبخند بزرگی تحویلش میدهم.او میگوید:((هی...امروز خیلی مهربون شدی!)) آهی میکشم:((از جنگیدن خسته ام...)) و سرم را روی شانه اش میگذارم.

- راستی...این جیمز کی بود؟تو واقعا تو جیبش چاقو دیدی؟

- آره.این پسره اون دفعه هم با لورا بود.تو گروه اون.یهو ظاهر شدنش تصادفی به نظر نمیومد.فکر کنم...میخواست به تو آسیب بزنه.

- به من آسیب بزنه؟برای چی باید اینکارو بکنه؟

- میدونم...شاید...اووم....نمیدونم...

- ولش کن...مهم نیست...

و ناگهان دستش را دور کمرم احساس میکنم.خوشحالم که او به چهره ی من دید ندارد تا بتواند سرخ شدنم را ببیند.
میگویم:((راستی,درمورد لورا بهم نگفتی...))

- چیو میخوای درمورد اون بدونی؟

- اینکه تو چرا باهاش اینطور رفتار میکنی...درحالی که...اون انقدر تو رو میخواد...

- هه!منو میخواد؟اون خودش منو ول کرد.خیلی وقت پیش.و وقتی که به شهرت رسیدم دوباره اومد سراغم.خب این چه معنیی میده؟


- نمیدونم...شایدهم فقط یه تصادف بوده که...

ناگهان مینهو که در دورترین فاصله ی ما,کنار روژان نشسته است میگوید:((هی جونگهیون,اگه حرفی واسه گفتن دارین باید بلند تر بگید تا ما هم بشنویم!)) جونگهیون در جواب او میگوید:((ما داریم بلند حرف میزنیم,تو گوشات سمعک لازم داره!)) مینهو میخندد:((من سمعک لازم دارم یا تو پیرمرد؟!))

- تو پیرمرد!

ناگهان تمین مکالمه ی آن ها را قطع میکند:((بس کنید!کی الان ناراحته اونوقت شما دوتا دارین با صدای بلند میخندین؟)) آتنا میگوید:((اینکه تقصیر اونا نیست.کیبوم مسائل رو خیلی بزرگ میکنه.این چیزا عادیه...)) مینهو سرتکان میدهد:((آره...همیشه هست...کی باید قوی باشه...)) آتنا ادامه میدهد:((اصلا شاید خود غزاله بهش زنگ بزنه و عذرخواهی کنه!)) نلی پوزخند میزند:((جوک میگی؟!))
انیو سرتکان میدهد:((نه نه!درسته...اصلا شاید فردا همه چیز درست بشه!اگه فردا کی روی صحنه ازش درخواست کنه...فکر نمیکنم بتونه جلوی اون همه آده بگه نه و ناز کنه...)) و لبخند میزند.
اما بع متوجه چهره های درهم ما میشود:((فردا میاین دیگه...؟)) نلی باز هم به من و من می افتد:((خب...خب...ام...راستش...)) 

اما من حرفش را قطع میکنم:((نه.)) ناگهان همه به طرف من برمیگردند:((چی؟))
سرم را از روی شانه ی جونگهیون برمیدارم تا بتوانم در چشمانشان نگاه کنم:((ما نمیتونیم فردا بیایم.متاسفانه...والدینمون اجازه نمیدن.)) انیو جا میخورد:((چی؟این چطور ممکنه؟)) و به نلی نگاه میکند.نلی میگوید:((چرا,ممکنه.))

- آخه چرا؟خانواده هاتون...از ما خوششون نمیاد؟

- نه.قضیه اصلا این نیست.اونا نمیخوان که ما رو صحنه باشیم.میدونی...پدر و مادرها رفتارای خاص خودشونو دارن که نمیشه توجیهش کرد...

-خب,بازهم اصرار کنید.بهشون بگید که بهتون پول هم میدن,شاید راضی بشن!

- متاسفم...اینا فایده ای نداره...

از چهره اش مشخص است که بغض کرده است.صورتش را با دستانش میپوشاند:((متاسفم...شما این چند روز وقتتون رو به خاطر ما تلف کردین که...آخرش هم این بشه...)) انیو با ناراحتی نگاهش میکند.بعد با تردید دستانش را به سمت او میبرد,و وقتی میبند مقاومتی نمیکند,بازوانش را دور او قفل میکند:((اشکالی نداره.خودتو ناراحت نکن...شما وقت ما رو تلف نکردین,و این هم آخرش نیست.شما دوست های ما هستین,و کنسرت فقط یک بهانه بود.)) نلی دستانش را از روی صورتش کنار میبرد و با چشمان لرزانی به او نگاه میکند.

میدانم که ناراحتی او,فقط به خاطر دیگر ندیدن انیو است.نه هیچ چیز دیگر.

انیو جا میخورد:((بس کن!بیخودی خودتو ناراحت نکن.اون کنسرت احمقانه فقط یه بهانه بود...)) انیو سرتکان میدهد:((آره.بدترین اتفق اینه که یه مقدار سرمون داد میزنن...)) و لب برمیچیند.
تمین سرتکان میدهد:((آره.اما درهرحال,فکر میکنم باید الان بریم.چون باید اینکه نتونستیم زوج پیدا کنیم رو اطلاع بدیم...مگه نه انیو؟)) انیو سرتکان میدهد:((آره.)) از جایش بلند میشود.ما هم دانه دانه بلند میشویم.
ادامه میدهد:((ما باید برگردیم,که هم برای کنسرت فردا تمرین کنیم,و هم این ماجرا رو اطلاع بدیم.)) جونگهیون لبخند میزند:((آره,فردا بعد از کنسرت میبینمتون!))

- بعد از کنسرت؟

انیو جواب میدهد:((آره.کنسرت که میاین دیگه؟)) روژان اخم میکند:((آخه چطوری بیایم؟ما که...بلیط نداریم.))

-بلیط نمیخواد.تمام کسایی که تو کنسرت قبلی بودن,چون کنسل شد برای این یکی میان.

مینهو لبخند میزند:((برام اس ام اس کن که شما کجای سالن اید.میخوام از رو صحنه برات بوس بفرستم!))روژان میخندد:((تو از اون فاصله چطور میخوای منو تشخیص بدی دیوونه؟!)) مینهو لبخند جذابی میزند:((من تو هرشرایطی میتونم تورو تشخیص بدم...))و ناگهان,دستش را به طرف صورت روژان میبرد.
روژان اول جا میخورد,اما خیلی سریع حالت چهره اش را تغییر میدهد و چشمانش را میبندد.انگار خودش را تسلیم میکند تا مینهو هرکاری که میخواهد بکند.
مینهو صورتش را جلو و جلوتر میبرد.تا جایی که نک بینی اش نک بینی روژان لمس میکند.بعد دستانش را پشت سر و در لای موهای بلند روژان گره میزند و چشمانش را میبندد.
اما ناگهان,پیشانی او را میبوسد و میگوید:((انقدر عجول نباش دختر...حالا حالا ها خیلی با هم کار داریم...))
روژان چشمانش را باز میکند.چشمانی که غمگین به نظر میرسند.اما نگاهش را از او میدزدد.
 تمین هم طبق معمول بدون هیچ مقدمه ای آتنا را در آغوش میگیرد و از او خداحافظی میکند.آتنا با چهره ی متعجبی میپرسد:((تو همیشه همه رو اینطوری...بقل میکنی؟!)) تمین میخندد:((نه.تو که همه نیستی!))
اما این حرفش درچنین شرایطی,فقط آتنا را غمگین میکند.

جونگهیون نگاهم میکند:((راستی,شمارتو بهم ندادی.)) شانه بالا می اندازم:((بی خیال.))

- آره بیخیال.خودم دارمش!

-چی؟!

-چیه؟چرا تعجب میکنی؟مثل اینکه موبایلت یه چند روزی دست من بوده...

-آره خب...

-راستی,فردا که میای کنسرت همین لباس رو بپوش.خیلی بهت میاد.وقتی که میخوایم بعد از کنسرت بریم بیرون...جلوی اون همه آدم...عالی میشه...

و باز هم یکی از همان لبخند های جذابش را تحویلم میدهد.

لبخند تلخی میزنم.

او نمیداند که دیگر فردایی برای من و او وجود ندارد...

                                                    ادامه دارد...

ای بابا...این همهگفتم لبخند بزنید ولی آخرش خودم اشکتونو درآوردم؟!

ببخشید,دیگه آخر داستانه

باید تحمل کنید!

نظرهم فراموش نشه.

فعلا!


[ پنجشنبه 13 مهر 1391 ] [ 10:21 ب.ظ ] [ Nargess ] نظرات



      قالب ساز آنلاین