تبلیغات
وبلاگ داستان شاینی!! - کنسرت در تاریکی- قسمت شانزدهم
وبلاگ داستان شاینی!!

سلام سلام!

واییییییییییییییییییییییییی امروز چه روزیه!

دیروز که تولد کی(کیبوم) بود امروزم تولد آوریل جونه!

واسه هردوشون تو وبام تولد گرفتم

بدووووووووووووووویید برید تبریک بگید

StArGiRl             (تولد کیبوم)

Avril Lavigne World            (تولد آوریل)

تولد آوریل که به این وب ربطی نداره...اما تولد کیبوم رو صمیمانه تبریک عرض میکنیم!

             





 




HaPpY BirTh DaY Key ApPa!


خب دیگه,مثل بچه های خوب تبریک عرض کنید بعد برید بقیه ی داستانو بخونید!
              



 جونگهیون به طرف پشت ماشینش میرود:(( صبر میکنیم تا پلیس بیاد...))

- اشکالی نداره,فقط فکر میکنم شما خودتون مقصر بودین...

جونگهیون عصبانی میشود:((چی؟من؟تو زدی به من!)) جیمز شانه بالا می اندازد:((شما کنار اتوبان پارک کرده بودی,پس شما مقصری.))

و من,میخکوب نگاهشان میکنم.

یعنی این اتفاق تصادفی است؟

واقعا میتواند تصادفی باشد؟

جونگهیون با عصبانیت خرخر میکند و بالاخره تصمیم به برانداز کردن پشت ماشینش میگیرد.چشمانش از حدقه بیرون میزنند:((تو...ماشین منو...)) جیمز با لبخند به طرف ماشین خم میشود:((چیزی نیست که...فقط یه کم فرو رفتگیه.))

-چی؟فرو رفتگی؟یه کم؟اینو تو تعیین میکنی...؟

و چهره اش از عصبانیت سرخ میشود.جیمز درحالی که هنوز لبخند موزیانه ای برلب دارد,شانه بالا می اندازد.

رفتار خونسردانه ی او مرا متعجب میکند.

جونگهیون روی ماشینش خم میشود تا آن را بهتر برانداز کند.

و در همین لحظه است که,چیزی در جیب پشتی جیمز,مرا متوجه خودش میکند...

برق تیغه ی یک چاقو.

ناگهان ترس همه ی وجودم را فرا میگیرد.

جیمز دستش را به طرف پشتش میبرد.و من دیگر لحظه ای هم درنگ نمیکنم.به طرف آن ها میدوم:((نه...!)) و بین جیمز و جونگهیون قرار میگیرم.هردو ی آن ها با تعجب به من نگاه میکنند.میبینم که حرکت دست جیمز,چطور متوقف میشود.
جیمز درحالی که تظاهر میکند متعجب است میگوید:((چیزی شده خانم...؟)) جونگهیون هم سرتکان میدهد:((آره,نه یعنی چی؟!))

نمیدانم چطور او را متوجه کنم.کسی این اطراف نیست,و جیمز خطرناک به نظر میرسد.

قلبم تند تند میتپد.

جیمز,طوری که انگار صدای قلب من را شنیده باشد,لبخند میزند.دست جونگهیون را میکشم:((بیا بریم,دیر شده.)) جونگهیون با چشمان متعجبی نگاهم میکند:((چی؟ماشینم خراب شده,کجا بذارم برم؟)) درحالی که سعی میکنم با چشمانم به او خطر را علامت دهم میگویم:((اونقدرا هم مهم نیست,زودتر بیا بریم...)) او با گیجی علامت چشمان من را دنبال میکند:((ها؟!))

- پاشو بریم!

جیمز از پشت من به طرف جونگهیون میرود:((ایشون حق دارن,باید تکلیف ماشین معلوم بشه.)) این حرفش مرا نسبت به قصدش بیشتر مطمین میکند.

برای چه میخواهد به جونگهیون آسیب برساند؟
 با تشر به او میگویم:((مثل اینکه خیلی دوست داری خسارت بدی!)) سرتکان میدهد:((نه,وقتی پلیس بیاد معلوم میشه که ایشون باید به من خسارت بدن!)) جونپگهیون با حالتی شاکی از جایش بلند میشود:((آره,صبر میکنیم تا پلیس بیاد!)) با حالت ملتمسانه ای نگاهش میکنم:((بیا بریم,خواهش میکنم...)) سرتکان میدهد:((کجا بریم؟ماشینم خراب شده,نمیتونم بذارم برم.نمیتونم بذارم هرکی میخواد به ماشینم بکوبه و بعد هم فلنگ رو ببنده!)) جیمز ابرو بالا می اندازد:((من هم نمیتونم بذارم هرکی میخواد گوشه ی اتوبان پارک کنه و جون هزاران آدمو به خطر بندازه و بعد هم خیلی راحت فلنگ رو ببنده!))

- پس تو این کار رو از قصد کردی!
جیمز درجواب او فقط لبخند میزند.جونگهیون سرخ میشود.

لبخند های او دیوانه کننده است...
 و من,مطمین هستم که او میخواهد به جونگهیون آسیب بزند,و فقط منتظر فرصت دیگری است.
 جونگهیون موبایلش را از جیبش در می آورد و شماره میگیرد:((الو؟پلیس؟)) و شروع به شرح ماجرا میکند.
جیمز با چشمانی حریص به او نگاه میکند.لبخند موزیانه گوشه ی لبش هنوز پا برجاست.

هدف او من نیستم.هدف او,فقط آسیب زدن به جونگهیون است.و از چشمانش میشود خواند که از این کار هیچ ترسی هم ندارد.

اما من نمیگذارم.نباید اجازه دهم که به هدفش برسد.

- راستی,از لورا چه خبر؟

چشمان جیمز متعجب میشود:((لورا؟)) جونگهیون تلفنش را تمام میکند و با تعجب صحنه را دنبال میکند.
رو به جیمز سرتکان میدهم:((آره,لورا.همون دختری که اون شب,تو اون خرابه منو تهدید کرد.همون روزی که تو کنارش بودی و جلوشو گرفتی که به من آسیب نزنه.وای...من سلامتی الانم رو مدیون تو ام!)) جیمز خشمگین میشود.اما سعی میکند که آن را پنهان کند.علکی میخندد:((هه...شما...در مورد چی دارین حرف میزنین؟فکر میکنم منو با یه نفر دیگه اشتباه...)) حرفش را قطع میکنم:((نه,اشتباه نگرفتم.من مدیون شمام.خیلی خوشحالم که بالاخره دیدمتون تا بتونم تشکر کنم.))

- چه ماجرای جالبی,اما متاسفم که من اون قهرمان نیستم...

- چرا,خودت بودی.مگه چندتا آدم مو آبی با این ترکیب صورت تو این کشور وجود داره؟اتفاقا...اون موقع هم همین,همین چاقو ی لبه بلند تو جیب پشتی همین شلوارت برق میزد!آره,همین شلوار هم بود...

جیمز با عصبانیت نگاهم میکند.متوجه جونگهیون میشوم که با تردید به او نگاه میکند.انگار دارد تصمیم میگیرد که برود یا نه.
به طرف جیمز لبخند موزیانه ای میزنم:((جیمز؟اسمت همین بود,درسته؟لورا همین صدات میکرد...)) نگاهی با جونگهیون رد و بدل میکنم.و باز هم سعی میکنم که به او اخطار دهم.و او ایندفعه متوجه میشود:((خوشحال شدم آقای جیمز...ممنون که جون دوست منو نجات دادید.ما دیگه باید بریم...)) و با قدم های بلند به طرف در ماشین میرود.من هم سوار ماشین میشوم.جیمز از پشت سرمان,با صدایی که از خشم میلرزد,میگوید:((پس خسارت ماشین چی میشه؟)) و به طرف ماشین می آید.از آینه بقل میبینم که هنوز هم امیدوار به نظر میرسد.

اما جونگهیون که دیگر متوجه خطر شده است,دیگر منتظر او نمی ماند.پایش را روی پدال گاز فشار میدهد,و ما را از مصیبت دور میکند.

                                                                     ***

مینهو با عصبانیت قدم میزند:((پس اونا کجا غیبشون زده؟)) و زیر لب ناسزا میگوید.روژان سعی میکند آرامش کند:((چیزی نیست که...مگه ما خودمون نبودیم که یکبار بی خبر گذاشتیم رفتیم؟حتما رفتن یه...ام...وسیله ای رو سوار بشن...)) مینهو خونش به جوش می آید:((ما فرق داشتیم!تمین حق نداره بدون هماهنگی با من از این کارا بکنه!)) انیو,درحالی که در کنار نلی درحال بستنی خوردن است میگوید:((انقدر غر نزن مینهو!تمین هم حق انتخاب داره...)) کی اضافه میکند:((اصلا شاید هم واقعا رفتن سوار یه وسیله ای,چیزی بشن.)) مینهو با عصبانیت به او نگاه میکند:((چرند نگو کی!مگه نمیبینی هیچ غرفه ای باز نیست؟سر ظهر کدوم غرفه بازه؟)) کی با بی تفاوتی شانه بالا می اندازد:((حالا هرچی,اصلا رفتن با هم عشق بترکونن!چه ربطی به تو داره؟!)) مینهو فقط به او چشم غره میرود.جونگهیون که از تصادف چند دقیقه پیش,هنوز هم چهره ی متفکری به خودش دارد میگوید:((انقدر شلوغش نکن مینهو.شایدم فقط تمین میخواسته برای نمایش فردا تقاضا کنه.درهر حال,به تو ربطی نداره.)) ناگهان چهره ی انیو برق میزند:((راستی!نمایش فردا!تصمیم گرفتین؟)) و بعد از بررسی کردن چهره ی دیگران,به نلی زل میزند.نلی که انگار ناگهان بستنی به گلویش پریده است,در بین سرفه هایش میگوید:((ام...راستش...فردا...))اما ناگهان صدای خنده های بلندی,حرف او را قطع میکند.

همه برمیگردیم.

تمین و آتنا,درحالی که با صدای بلندی خوش و بش میکنند و میخندند,به طرف ما می آیند.

لبخند میزنم.آتنا موفق به اجرای چیزی که میخواستیم شده است.
اما چهره ی مینهو عصبانی تر میشود.او با قدم هایی بلند به طرف آن ها میرود.تمین که حواسش به حرف زدن با آتنا است,ناگهان به سینه ی مینهو برخورد میکند و به طرف عقب تلو تو میخورد:((آخ...))آتنا او را نگه میدارد.

تمین به طرف مینهو لبخند میزند:((سلام!چرا اینجا وایسادی؟))نخودی میخندد:((هه...چرا قیافت این طوری شده؟!)) آتنا هم به این حرف او میخندد.مینهو با صدای خرخر مانندی میگوید:((مثل اینکه خیلی بهت خوش گذشته...)) تمین با لبخند بزرگی سر تکان میدهد:((آره!جات خالی!))
 جونگهیون که متوجه شده است تمین دوقدم بیشتر با سیلی خوردن فاصله ندارد,به طرف او میدود:((هی تمین!)) شانه های او را میگیرد و سعی میکند که او را وادار به راه رفتن کند:((تعریف کن ببینم چه خبر...)) اما تمین دستان او را پس میزند:((هی!داشتم با مینهو حرف میزدم!)) و به طرف مینهو برمیگردد:((آره,داشتم میگفتم...)) لبخند میزند:((نمیدونی چه حالی داد!از میله های چرخ و فلک یکی از غرفه ها بالا رفتیم!)) چشمان مینهو از کاسه بیرون میپرد:((چی؟!)) تمین میخندد:((آره...صاحب غرفه خودش نبود,اما وقتی اومد...قیافش...درست مثل الان تو شده بود!ما هم سریع پایین اومدیمو از دستش فرار کردیم...کل پارکو داشت دنبالمون میدوید!)) آتنا میخندد:((آره!قیافش واقعا خنده دار بود!)) تمین ادامه میدهد:((بعد که فکر کردیمدیگه گممون کرده یه بستنی خریدیم که با هم بخوریم...)) مینهو حرف او را قطع میکند:((شما با هم یک بستنیو خوردین؟!))و چهره اش از عصبانیت سرخ میشود.اما تمین که انگار متوجه عصبانیت او نشده است ادامه میدهد:((آره.یعنی...خواستیم بخوریم...اما بعدش یهو دیدیم که صاحب غرفه داره میاد سمتمون,منم ناچار شدم که پرتش کنم تو صورت اون تا گممون کنه!البته بعدش یه کم خصوصی میشه اما...)) مینهو با عصبانیت می غرد:((چی؟دیگه نمیخوام چیزی بشنوم!تو بدون اجازه گذاشتی رفتی که...این کارا رو بکنی؟واقعا که هنوز بچه ای تمین!))

- نه...فقط اینا نه!تو خودت نمیذاری بقیشو تعریف کنم!

- نمیخوام بدونم!به اندازه ی کافی خراب کاری کردی...

- نگران نباش!شاید هنوزهم دنبالمون باشه...اما خیلی وقته که گممون کرده!دیگه پیدامون نمیکنه...فکر نکنم...

اما ناگهان همگی متوجه صدای ظریف و محتاط کی میشویم:((حالا...حاضری که با من باشی...؟))

همه به طرف او برمیگردیم.

کی درحالی که شاخه گلی را به طرف غزاله گرفته,لبخند میزند.

وای!

غزاله با چهره ای متعجب,اما لبخند زنان نگاهش میکند.شاخه ی گل را از دست او میگیرد,و با خوشحالی آن را بو میکند.اما ناگهان لبخندش محو میشود و شاخه ی گل را روی زمین می اندازد:((متاسفم کیبوم.)) چهره ی کی وا میرود:((چی؟نکنه از بوش خوشت نیومد؟!)) غزاله با جدیت سرتکان میدهد:((نه.من نمیتونم از چانگسو دست بکشم.)) کی با چشمانی خیس نگاهش میکند:((نمیخوای... بیشتر فکر کنی؟)) غزاله سرتکان میدهد:((فکرامو کردم.))

فکم شل میشود.به طرف آتنا نگاه میکنم:((مگه بهش نگفتی؟))آتنا با گیجی سرتکان میدهد:((آره...))

به غزاله نگاه میکنم.و سعی میکنم طوری  یادآور اوضاع شوم:((غزاله تو...)) اما او با لحن تند خودش حرف مرا قطع میکند:((من چی ها؟فردا تمومه,نیست؟شاید برای شما فرقی نکنه,اما من نمیخوام به خاطر نقشه ی شما چانگسو رو از دست بدم...))

و با قدم هایی بلند,کیبوم را با چشمان خیسش تنها میگذارد.

                                ادامه دارد...





[ جمعه 7 مهر 1391 ] [ 12:47 ب.ظ ] [ Nargess ] نظرات



      قالب ساز آنلاین