تبلیغات
وبلاگ داستان شاینی!! - کنسرت در تاریکی-قسمت پانزدهم
وبلاگ داستان شاینی!!

سلام بچه ها!

مدرسه خوش میگذره؟(باز هم حال گیری رو حال کردی؟!)

واسه من که خیلی بد بود...به خاطر اینکه مقنعه ام گشاد بود سه زنگ سر کلاس راهم ندادن.امروز هم جریمه شدم نمی رم!

خیلی احمقانه نیست...؟

وای خدا...

راستی,این ترجمه های وبلاگ رو خوندید؟واااای!دیدید چطور ترجمه میکنه؟من انگلیسیش رو خوندم!

واقعا احمقانس!

دیدید Key رو WHO ترجمه میکنه؟!

وای خدا!انقدر خندیدم!

خب دیگه...باز زیاد حرف زدم...

برید داستانو بخونید.








- پاشو!زود باش پاشو دیر شد!

صدای ناگهانی آتنا مرا از جا میپراند.

متکاام را روی سرم میگذارم,و با صدای خرخر مانندی میگویم:((برو گمشو!خوابم میاد...))

واقعا این دختر برای چه باید صبح زود مرا از خواب ناز بیدار کند؟

او  تکانم میدهد:((زودباش پاشو.قرار رو از دست میدی ها!)) دستش را پس میزنم:((مهم نیست...)) سعی میکند متکا را از روی سرم بردارد:((چی؟اصلا میدونی دارم درمورد چی حرف میزنم؟!)) به متکا چنگ میزنم:((اونم مهم نیست...)) او بالاخره متکا را می قاپد:((مطمینی؟))

- اوهوم...

-خیل خب,باشه.پس من میگم که به جونگهیون بگن که تو نمیتونی بری...

ناگهان از جایم میپرم و روی تخت مینشینم:((چی؟جونگهیون؟قرار؟ها...؟!)) آتنا نخودی میخندد:((چی شد؟!تو که خوابت میومد؟!))

- ای بابا!سربه سرم نذار دیگه!قضیه چیه؟

- هیچی.روژان گفته که مینهو گفته که جونگهیون گفته که بهت بگم که امروز ساعت ده میاد دنبالت.

-چی؟بیاد دنبالم؟مگه...آدرس اینجا رو داره؟

-نه.یعنی نداشت.ولی روژان گفت که مینهو گفته که جونگهیون گفته که...

- بهم بگی!خیل خب,زودتر بگو دیگه!

- آره آره!ا...از کجا فهمیدی؟!چه باهوش!

- آتنا,زودتر...

- آره,میگفتم؛که بهت بگم که آدرس خونتونو بده.

- خوبه...من که آدرس اینجا رو بهش نمی...

- نگران نباش!من خودم آدرسو بهش دادم!

و لبخند بزرگی میزند.عصبانی میشوم:((چی؟تو آدرسو بهش دادی؟)) سرتکان میدهد:((آره دیگه...تقریبا یک ساعت پیش اس ام اس داد...منم دیدم که تو خوابی...گفتم خودم آدرسو بهش بدم!)) با ناامیدی سرم را با دستانم میپوشانم:((آتنا!وای...واسه چی اینکارو کردی؟)) آتنا با گیجی چهره اش را درهم میکشد:((وا...مگه چه اشکالی داره؟خب میخواست بیاد دنبالت دیگه...باید آدرس میدادم...))

- نه!نباید میدادی.

- چرا؟

- اولا که میفهمه ما تو هتل زندگی میکنیم,دوما که میفهمه ما مسافریم,سوما که با این هتل مزخرف آبرومون میره!

- ای بابا...راست میگیا...حالا اشکال نداره.به جاش بهت خوش میگذره...

- چهارما که؛من نمیخواستم باهاش برم!میخواستم بپیچونمش.

آتنا باز هم اخم میکند:((آخه چرا؟مگه تو...)) با ناراحتی سرتکان میدهم:((یادت رفته؟یادت رفته که پس فردا قراره چی بشه؟ما باید از الان باهاشون قطع کنیم.)) ناامیدی چهره ی آتنا را فرا میگیرد:((تو رو خدا این حرفو نزن...نگو که باید قرار امروزم...)) حرفش را قطع میکنم:((ما مجبوریم.))

- اما...پس الانو میخوای چیکار کنی؟الان میاد دنبالت...

- ساعت چنده؟

-اوووم...تقریبا یک ربع به ده.

- وای نه...

با ناراحتی سرتکان میدهم:((حالا...باید چیکار کنیم؟)) شانه بالا می اندازد:((چاره ای نیست...باید حاضر بشی بری.))

- الان حاضر میشم میرم.فردا رو چیکار کنیم؟

-خب...بهش بگو که...

با نارحتی آه میکشد:((بگو که فردا نمیتونیم بیایم.)) سرتکان میدهم:((به این راحتیا نیست.اون حالا آدرس اینجا رو داره.و فردا...وقتی برقا بره...)) چشمان آتنا گشاد میشود:((اونا...)) حرفش را تکمیل میکنم:((به ما مشکوک میشن و...))

- آدرس ما هم دارن...

- و کار تمومه.

با ناراحتی سرم را میگیرم:((وای آتنا...)) بغضم میگیرد:((حالا...حالا باید چیکار کنیم؟)) با گیجی سر تکان میدهد:((نمیدونم.ولی...اولین کاری که میتونی بکنی اینه که یه لباس خوب بپوشی.)) حرفش عصبانی ام میکند:((الان وقت شوخی...))

- شوخی نمیکنم.

با چشمانی مصمم نگاهم میکند:((برو حاضر شو.یه لباس خوب بپوش.آرایش کن و...رفتار خوبی داشته باش.تو یه کلام؛سعی کن قلبشو بدست بیاری.)) با ناامیدی نگاهش میکنم:((چی...چی داری میگی؟))

- در وحله ی اول,سعی کن قلبشو بدست بیاری.تا اگه کار به اونجاها کشید...شاید قلبش اجازه نده که ما رو لو بده.

چشمانم را باریک میکنم و به این حرفش فکر میکنم:((این...احتمالش خیلی کمه...)) شانه بالا می اندازد:((فعلا تنها کاریه که از دستمون بر میاد.واسه قرار عصر هم همینطور.روژان و نلی که هیچی...ولی بعدش نوبت ماس.باید به غزاله هم بگیم که به کیبوم اوکی بده.تا بعدش ببینیم چی میشه.))

- اما این...فقط شاید اوضاع رو بدتر کنه.شاید اونا رو برای فردا مشکوک تر کنه...

- فعلا فقط همینو داریم.تا بعدش ببینیم چی میشه.

با دست به پشتم میکوبد:((حالا دیگه پاشو حاضر شو.ده دقیقه بیشتر وقت نداری.))

و لبخند میزند.

                                                             *** 

جونگهیون درحالی که از پشت شیشه ی ماشینش,با تعجب مرا نگاه میکند بوق میزند,و بهم علامت میدهد که سوار شوم.به طرف ماشینش که آن طرف پیاده رو است میروم.

به راه رفتن با این کفش های پاشنه بلند اصلا عادت ندارم.به سختی پاهایم را جابه جا میکنم و به سمت ماشینش میروم.

او یک ماشین نقره ای رنگ دودر دارد,که واقعا زیباست.اگر امیرحسین الان بیدار بود و این ماشین را میدید,حتما اسم و مدلش را میگفت و ساعت ها هم درباره اش سخنرانی میکرد.اما اطلاعات من درمورد ماشین ها زیر صفر است.

بالاخره سوار میشوم:((سلام.)) با تعجب براندازم میکند:((سلام...)) بوی عطر مردانه ی عجیبش دماغم را پر میکند.نمی دانم,شاید واقعا شیشه ی عطر را روی خودش خالی کرده باشد!تا مرز سرفه پیش میروم:(( چه عطر خوش بویی...!)) او,طوری که انگار حرف مرا نشنیده باشد میگوید:((هی...این لباس بهت میاد...)) و به پیراهن صورتی رنگ اندامی ام اشاره میکند. لبخند میزنم:((ممنون.)) و به بلوز آستین حلقه ای سفیدش نگاه میکنم که چطور به بازو های ورزیده اش  جلوه داده است:((مال تو هم خیلی بهت میاد.)) او درحالی که هنوز درحال برانداز کردن من است سرتکان میدهد.صدایم را صاف میکنم:((خب...به نظرت بهتر نیست که دیگه راه بیفتیم؟!)) سرتکان میدهد:((آره,ولی کجا بریم؟!)) چشمان از حدقه بیرون میپرد:((یعنی نمیدونی؟!))

- نه.تو پیشنهاد میدی کجا بریم؟

- من نمیدونم!تو خواستی بیای دنبالم که...بریم یه جایی!

- آره خب,من میخواستم همینطوری بریم یه دوری بزنیم تا سوپرایزم هم بهت بدم.اما حالا  دارم میبینم که این تیپ تو بیشتر به درد دیسکو میخوره!حیفه تو ماشین بشینیم!

- چه ربطی داره؟این تیپ تو هم بیشتر به درد باشگاه میخوره!میخوای بریم یه دوتا وزنه بزنیم؟!

میخندد:((هه!آره خب...من این تیپی خیلی دوست دارم...)) خنده هایش را قطع میکند:((حالا جدا هیچ جا نریم؟)) با نگرانی به اطراف نگاه میکنم.میترسم هر لحظه مامان از پنجره ما را ببیند یا از هتل خارج شود:((نمیدونم...حالا فعلا راه بیفت بعدا تصمیم میگیریم...)) او لب هایش را جمع میکند:((باشه.)) و بالاخره پایش را روی گاز فشار میدهد.

حدود پنج دقیقه میگذرد.

بازهم سکوت.

بالاخره شروع به حرف زدن میکنم:((خب...نمیخوای سوپرایز رو نشونم بدی؟!)) نخودی میخندد:((خیلی عجولی ها!))

- عجول نیستم,حوصله ام سر رفته!هیچ معلوم هست داریم کجا میریم؟

نیشخند میزند:((میریم باشگاه دوتا وزنه بزنیم!)) شکلکی در می آورم:((هاها!خیلی بامزه بود!حالا میشه بگی واقعا داریم کجا میریم؟))

- نمیدونم.این موقع صبح رستوران ها هم باز نیستن که بریم چیزی بخوریم.

درحالی که سعی میکند حواسش به جلو اش باشد دستش را در جیب سمت راست شلوارش میکند و موبایل من را بیرون می آورد:((بفرمایید.این هم موبایل.سالم سالم!)) لبخند میزنم:((مرسی ممنون!)) و گوشی را از دستش میگیرم و براندازش میکنم.اما ناگهان چهره ام وا میرود:((صبرکن ببینم!نکنه این سوپرایزت بود...؟!)) سرتکان میدهد:((البته...)) بهش چشم غره میروم.ادامه میدهد:((که نه!)) و لبخند شیطنت آمیزی میزند.

واقعا روی اعصاب آدم راه میرود!

- هی بس کن!یه جا نگه دار من سوپرایزو میخوام ببینم!

-اووووم...باشه...

و ناگهان کنار اتوبان نگه میدارد.

با تعجب نگاهش میکنم:((اینجا که نه!)) شانه بالا می اندازد:((خودت گفتی نگه دار!))

- اما اینجا اتوبانه دیوونه!

-دیوونه؟هی!تو تو اولین قرارمون بهم فحش دادی!

- اولین قرار؟!

- حالا هرچی!زودتر پیاده شو...

و خودش بی پروا از ماشین پایین می پرد.من هم بالاخره تسلیم میشوم و از ماشین بیرون میروم.به طرف گوشه ی اتوبان که با نرده های بلند پوشیده شده است میرود:((چه زیبا...ما روی پل هستیم.)) به طرفش می روم:((آره خب...جالبه.))به منظره ی پایین نگاه میکنم.ماشین هایی که هر کدام به اندازه ی یک سوسک شده اند!

- اما شرط میبندم که تو ی شب قشنگ تره...
سرتکان میدهم:((آره...)) ادایم را در می آورد:((آره...!))  میخندم:((هی!ادای منو درنیار!)) و محکم به بازویش میکوبم.

- آخ...!
دستم را میمالم.بازویش مثل سنگ سفت است!

او نگاهم میکند و میخندد:((نباید اون کارو میکردی!)) چپ چپ نگاهش میکنم:((چه نکته ی جالبی!))

- راستی!بذار برم سوپرایزتو بیارم...
و به طرف ماشینش میدود.

بعد از کمی درگیری و گشتن در ماشینش,بالاخره با چیزی که پشتش قایم کرده است به سمت من می آید:((خب,دوست داری که چی باشه؟)) شانه بالا می اندازم:((یه دستکش بوکس!که باهاش بتونم راحت بزنم تو بازوی هر پسری که ادامو در آورد...))لبخند میزند:((ولی اون یه دستکش بوکس نیست.)) و بالاخره آن را از پشتش بیرون می آورد.یک بسته ی مکعبی است که آن را با کاغذ کادویی صورتی و براق بسته بندی کرده است.

لبخند میزنم:((اونقدرها هم لازم نبود که پشت سرت قایمش کنی.خودش کاغذ کادو داشت!)) لبخند بزرگی میزند:((بیا بگیرش!)) کادو را از دستش میگیرم و بدون تامل شروع به باز کردن آن میکنم.

زرورق های کادو خش خش صدا میدهند و بالاخره کنار میروند...

با تعجب به چیزی که در دستانم است نگاه میکنم.

این یک موبایل اپل است!

جونگهیون شروع به حرف زدن میکند:((میخواستم یه چیزی باشه که همه ی این اتفاقایی ک این چند روز افتادو...یه جورایی جبران کنه.موبایلت هم بعیده که بازم مثل قبل کار کنه.درهر حال,لازمش داشتی.یه جوارایی قدر دانی از رازنگهداریت هم هست.میشه... قبولش کنی؟)) با دهانی باز نگاهش میکنم:((اما...این...خیلی گرونه!)) شانه بالا می اندازد:((مهم نیست.فقط...بگو که دیگه منو بخشیدی...)) سرتکان میدهم:((احتیاجی به این نبود.تو...همون دیروز که ازم خواستی بخشیدمت.)) لبخند جذابی میزند:((این از مهربونیته.اما بازم احتیاج بود.بالاخره...یه چیزیم باید باشه که باهاش بهم زنگ بزنی!)) یکی از ابروهایم را بالا می اندازم:((باهاش بهت زنگ بزنم؟)) لبخند خجالت زده ای میزند:((آره خب...)) نگاهم میکند:((حاضری برای فردا زوج من بشی؟))

لبخند میزنم.

این یعنی او از من خوشش می آید.

و لغات به صورت ناخودآگاه از دهانم بیرون میریزند:((فقط فردا؟!))

او فقط میخندد.

و بالاخره چیزی را میبینم که دوست داشتم ببینم.

چیزی که منتظرش بودم و زمانی به نظر غیر ممکن می آمد.

با لبخند بزرگی نگاهش میکنم.او هم لبخند میزند.و ناگهان...باز هم حقیقت به من حمله ور میشود.

و بازهم به خاطر می آورم.

این غیر ممکن است.نمیتوانم نگهش دارم.نمیتوانم به داشتن یک همچین چیزی ادامه دهم.

نگاه اندوه گینم را ازش میدزدم.چهره ی او درهم می رود:((چیزی شده؟))

- جونگهیون,من...

اما ادامه نمیدهم.

چطور میتوانم حقیقت را بهش بگویم؟
به چهره اش نگاه میکنم.او سعی میکند به ادامه دادن وادارم کند:((تو چی؟)) لبخند میزند:((بهم بگو.))

شاید باید بهش بگویم.شاید او بتواند کمکم کند.شاید همه چیز به همین راحتی باشد.و به همین راحتی حل شود.

- من و دوستام...اون روز که اومدیم رو صحنه,همون روز که برقا رفت,یه اتفاقی برامون افتاد.

چهره اش را در هم میکشد:((آره خب,میدونیم.)) جا میخورم:((میدونید؟!)) سرتکان میدهد:((آره.))

- خب...ما به اون قول دادیم که اونکارو بکنیم.اما هنوز نشده.خب,چون اون...

- نگران نباشین,ترانه آمادس!اون خودش هم تایید کرده...

-نه,ترانه...

ناگهان موبایل جونگهیون زنگ میزند.او موبایل را از جیبش درمی آورد و  به صفحه ی آن نگاه میکند:((یه لحظه...)) و شروع به حرف زدن میکند:((الو؟)) و شروع به قدم زدن میکند؛

- چی؟واسه چی...نه...نه...اون هم؟....خیل خب...خیل خب آروم...ما الان میایم...فعلا...

بعد گوشی را قطع میکند و به طرف ماشینش می رود:((زودباش سوارشو بریم.)) به سمت ماشین میروم:((کجا؟)) و هردو سوار میشویم.او جواب میدهد:((بچه ها یه ذره زودتر قرار گذاشتن,رفتن شهربازی.مینهو میگفت تمین و اون دختره آتنا غیبشون زده.نگران تمین بود...)) میخندم:((چی؟!مینهو که خودش کسی بود که این حرکات رو ابدا کرد!)) جونگهیون پوزخند میزند:((آره خب!اما رو تمین هم خیلی حساسه.))

و ماشین را روشن میکند.

لبخند میزنم.دیگر این بار نگران نیستم.میدانم که او دارد تمین را شیفته ی خودش میکند تا...

ناگهان صدای گروبی رشته ی افکارم را پاره میکند.ماشین هم تکان محکمی میخورد.به عقب نگاه میکنم و مطمین میشوم.

کسی از پشت به ماشین کوبیده است.

چهره ی جونگهیون از عصبانیت سرخ میشود.او از ماشین پایین میرود و شروع به داد کشیدن میکند:((هی!حواست کجاس؟)) به دنبالش از ماشین پیاده میشوم.

راننده ی ماشین نسبتا قراضه ی پشتمان هم از ماشینش پیاده میشود.

- این جا که جای پارک کردن نیست آقای محترم...

و درحالی که با قدم هایی پنگوین وار به طرف جونگهیون میرود,به من نیشخند میزند.

سرجایم خشک میشوم و اندامم به لرزه می افتد.

در حین لخند زدن,زخم کنار لبش چین میخورد و برق نگین پایین آن در گستره ی چشمم پرتاب میشود.

سیگار لای لب

تی شرت سفید کثیف

و موهای آبی.

او جیمز است.

                      ادامه دارد...

واااااااااااای!دیدین چقدر زیاد شد؟

ببخشید...اما نمیدونم قسمت بعدی رو کی میتونم بذارم.

فعلا همینو داشته باشین.تا بعد ببینیم چی میشه!

بوس!


[ یکشنبه 2 مهر 1391 ] [ 02:31 ب.ظ ] [ Nargess ] نظرات



      قالب ساز آنلاین