تبلیغات
وبلاگ داستان شاینی!! - کنسرت در تاریکی-قسمت چهاردهم
وبلاگ داستان شاینی!!

سلام جیگرا


خوفید؟چه خبرا؟

نه...من اصلا خوب نیستم...

چرا؟دیگه تابلوست چرا!

فردا چه روزیه...؟!

آفرییییییییین...همون روزی که همیشه آرزو میکنی هیچوت نیاد...!اما میبینید که داره میاد!

و این هم دلیل ناراحتی من!

آخه میدونی چیه,به غیر از مسایل کلیش,من فکر کنم به فضای مدرسمون آلرژی دارم!آخه تو تعطیلیا پوستم خیلی خوبه اما وقتی میریم مدرسه...بازم جوش میزنه!

کی میگه مدرسه خوبه؟آخه مدرسه ای که پوست یه دخترو خراب کنه چیش خوبه...؟!

البته امید میرود که این جوش زدن پوستم ربطی به مدرسه نداشته باشه و کلا دیگه جوشی رو صورت من دیده نشه!

ای بابا...باز دوبار زیاد حرف زدم؟!شرمنده...!

تازه باید ناخونامم بگیرم!چی از این وحشتناک تر؟!

میدونی چی میگم....

ای بابا!لعنت!

لعنت به این بوی گند مهر!

خب دیگه...فکر کنم به اندازه ی کافی همتون فهمیدین که من چقدر مدرسه رو دوسسسسسس دارم!

برید قسمت چهاردهم رو بخونید.










سراسیمه از دستشویی بیرون میدویم و صحنه را تماشا میکنیم.

کی روبه رو یک پسر نسبتا قد بلند,و البته خوشتیپ ایستاده است.او درحالی که چهره اش از عصبانیت سرخ شده است,رو به پسر فریاد میکشد:((بهت گفتم از جلوی چشمام دور شو!))

چند نفر از افراد حاضر درسالن شروع به فیلم گرفتن میکنند.

پسر قد بلند با چهره ای درهم رفته میگوید:((تو حق نداری با من اینطوری حرف بزنی.اینجا و اون دختر هم نخریدی که برای هردوشون ادعات میشه...)) کی باز هم با عصبانیت داد میزند:((چرا!این میز فعلا در اختیار ماس,و من نمیخوام دیگه تو رو اطرافش ببینم!))
جونگهیون که وخامت اوضاع را فهمیده است,به طرف کی میدود و شانه هایش را میگیرد.بعد چیزی درگوش او میگوید.اما کی او را پس میزند و به پسر غریبه میگوید:((پس چرا هنوز اینجا وایسادی؟ها؟از اینجا دور شو!)) پسر با لحن خونسردی میگوید:((من که با تو کاری ندارم,با اون خانوم محترم کار دارم.))و با سر به غزاله اشاره میکند. کی داد میزند:((ساکت شو!تو حق نداری براش مزاحمتی ایجاد کنی!))

فک همه شل میشود.

به طرف آن ها میدوم.

پسر بی اعتنا به کی دستش را به طرف غزاله که هاج و واج پشت سر کی ایستاده است دراز میکند:((خانوم,میتونم ازتون درخواست کنم که...)) ناگهان کی یقه ی او را میگیرد:((نفهمیدی چی بهت گفتم؟)) رنگ از رخسار پسر میپرد:((ولم کن!تو حق نداری با یه بازیگر مطرح سینما اینطوری رفتار کنی...با آبروی خودت بازی نکن!))

- تو با آبروی خودت بازی نکن!تو با دختر مردم چیکار داری آقای بازیگر مطرح سینما؟مگه نمیبینی پنج تا مرد کنارش وایسادن؟!

- من با آبروی خودم بازی نمیکنم.فقط دارم احساسمو بیان میکنم.یقه مو ول کن!منو این خانوم اینجا با هم قرار داشتیم.تو صاحب اون نیستی که حق انتخابو ازش بگیری.... نمیبینی داره چطور نگام میکنه؟یقمو ول کن...

کی چند لحظه به چهره اش نگاه میکند.اما بعد یقه ی او را رها میکند و به آرامی عقب میرود.بعد رو به غزاله میگوید:((شرمنده.من...فکر میکردم که تو هم نمیخوای.فکر کردم مزاحمته...)) و رویش را برمیگرداند. پسر جوان نیشخندی میزند و دستش را رو به غزاله دراز میکند:((بیا بریم عزیزم...)) غزاله دستش را دراز میکند و دست او را میگیرد.کی با حسرت از گوشه ی چشم آن ها را نگاه میکند.اما ناگهان غزاله دستش را میکشد:((متاسفم چانگسو,اما من فعلا اینجا راحت ترم.)) پسر,که غزاله او را چانگسو صدا کرد,با تعجب میگوید:((چی؟منظورت چیه؟من امروز به خاطر تو اومدم اینجا...)) کی با تعجب آن ها را نگاه میکند.

پسر ادامه میدهد:((قرارمون این بود که منو تو با هم باشیم....اما حالا...این کارت بر خلاف کاریه که یه ....))
ناگهان غزاله دستش را دور بازوی آویزان کی حلقه میکند:((متاسفم,اما قصد دارم امروزمو با این پسر بگذرونم.))چهره ی کی متعجب تر میشود.چانگسو عصبانی میشود.بعد به طرف غزاله خم میشود و با صدای آهسته ای میگوید:((تو داری با این کارت جلوی این همه آدم منو بی اعتبار میکنی...)) غزاله با بی تفوتی شانه بالا می اندازد:((متاسفم.اما نمیتونم جلوی قلبمو بگیرم!)) چهره ی چانگسو سرخ میشود:((بعدا با هم صحبت میکنیم,غزاله ی عزیز...)) و با قدم هایی بلند و عصبانی از رستوران خارج میشود.

کی لبخند میزند.بعد به غزاله نگاه میکند:((این یعنی...جوابت به درخواست من مثبته؟!)) غزاله با گوشه ی لبش لبخند میزند:((این یعنی... دارم بهش فکر میکنم!)) و چشمکی میزند.

همه هاج و واج آن ها را نگاه میکنیم.

ظاهرا اینجا چیزی هست که فقط آن دو از آن خبر دارند.

کی با خوشحالی به طرف میز میرود:((خب دیگه...!یخ کرد!بهتره شروع کنیم.)) و  روی صندلی اش لم میدهد.

مینهو درحالی که به اطراف نگاه میکند میگوید:((متاسفم کی...اما فکر نمیکنم درحال حاضر بتونیم یه لحظه بیشتر هم اینجا بمونیم...)) همه به اطراف نگاه میکنیم.کل جمعیت رستوران,با دهان هایی باز درحال تماشا کردن,و یا فیلم گرفتن از ما هستند.

                                                              ***

تمین بازهم دور خودش میچرخد:((شایدم این یکی واسه ی شروع بهتر باشه...)) همه به این حرکت او میخندیم.؟آتنا میگوید:((اینکه مثل قبلی بود!)) تمین نیشخند میزند:((نه...قبلی از راست شروع میشد!)) مینهو با کف دست به سر او میکوبد:((تمین دیوونه نکن اینکارا رو!مردم دارن نگاه میکنن!)) تمین با بی تفاوتی شانه بالا می اندازد:((خب نگاه کنن...منم چون دارن نگاه میکنن دارم این کارا رو میکنم!)) و باز هم شروع به عقبی راه رفتن در عرض پاساژ میکند.

ما در حال راه قدم زدن در عرض یک مجتمع تجاری هستیم.بعد از نمایش کی در رستوران,ما مجبور به ترک آنجا شدیم.و بهترین انتخاب بازدید از یک پاساژ بود.

البته از بین گزینه های انیو,این بهترین انتخاب بود.

انیو میخندد:((نه,مثل اینکه این تمین امروز یه چیزیش شده!)) آتنا میگوید:((آره,مثل خری که بهش رانی داده باشن ذوق کرده!)) همه با تعجب به او نگاه میکنیم.آتنا با چهره ی عاجزی میگوید:((ام...یعنی منظورم اینه که...خیلی خوبه که انقدر شاد و با انرژی شده!)) و نگاهش را از تمین میدزدد.تمین درحالی که هنوزهم لبخند میزند میگوید:((نه,جالب بود!)) و این دفعه نوبت او است که زیر نگاه های متعجب ما له شود.

نلی صدایش را صاف میکند:((خب,بهتر نیست یه کم هم درمورد اون اجرایی که گفتین توضیح بدین؟)) انیو درحالی که شانه به شانه ی او راه میرود میگوید:((چیز خاصی برای شما نداره.شما فقط میاین رو صحنه و یه کم ادا اصول درمیارین.طوری که انگار...ما داریم واقعا اون حرفا رو به شما میزنیم.البته من زیاد درجریان نیستم,اما فکر کنم اگه بخواین واقعا به عنوان زوج ما بیاین رو صحنه,باید زودتر تصمیم بگیرید.چون قرار شده ما زوج هامونو به طراح های حرکات معرفی کنیم.اونا میگن چیکار کنید.)) کی اضافه میکند:((احتمالا گریم های خاصی هم دارید.)) چهره ام را درهم میکشم:((منظورتون از اینکه هی جمع میبندین چیه؟مگه قرار نیست که فقط نلی با انیو باشه؟)) تمین با شتاب میگوید:((نه!همتون بیاین دیگه!)) آتنا اخم میکند:((چی؟))
ناگهان انیو از حرکت می ایستد و بقیه را هم وادار به متوقف شدن میکند:((ببینید بچه ها,مضمون این ترانه طوریه که...بهتره واسه چهره هایی خونده بشه که مال اینجا به نظر نمیان.کمپانی میخواست چند نفریو معرفی کنه,اما ما گفتیم که خودمون سراغ داریم.من فکر میکنم اگه هرکدوم شما با یکی از ما باشید...دیگه این مشکل حل بشه.)) چهره های مارا بررسی میکند و ادامه میدهد:((ببینید,الان که...مشخصه که مثلا روژان و مینهو با همن!منم که گفتم میخوام با کی باشم.بقیه تون هم خواهش میکنم یکیو برای اون شب انتخاب کنید.اگه اینکارو نکنید,ما باید خودمون دنبال آدم های جدیدی بگردیم,چون کمپانی دیگه اینکارو برامون نمیکنه.)) لبخند تلخی میزند:((و این آسون نیست.)) نلی میگوید:(( آخه فقط م که نیستیم...والدینمون هم باید...)) انیو حرف او را قطع میکند:((فکر نمیکنم که اونا بدشون بیاد که دختراشون توی صحنه بدرخشن.من فکر میکنم بیشتر خود شما باید انتخاب کنید.)) نلی درجواب او شانه بالا می اندازد.

انیو ادامه میدهد:((بچه ها...بیاین تعارفو کنار بذاریم.خودتون بهتر میدونید که تو این چند روز...یه وابستگی هایی بین ما بوجود اومده...)) به تمین,کی و جونگهیون اشاره میکند:((که لبته شاید این سه تا از بیانش عاجزن!)) تمین اخم میکند:((هی...!عاجز خودتی!)) انیو نگاهی به او می اندازد:((بس کن تمین!تو که خودت دهنتو باز نمیکنی,حداقل بذار من بگم!)) و بعد باز هم به طرف ما برمیگردد:((خب,حالا چی میگید؟)) ما نگاهی بین هم رد و بدل میکنیم.

بچه ها لبخند میزنند.

و من,قبل از اینکه آن ها چیزی بگویند پیش دستی میکنم:((الان دیگه دیر شده.ما باید بریم جایی کار داریم.)) با بچه ها نگاه دیگری رد و بدل میکنم:((امشب بهش فکر میکنیم,و فردا خبرتون میکنیم.الان باید بریم...)) بچه ها هم با اینکه نمیفهمند من دارم درمورد چی حرف میزنم,سرتکان میدهند و برای زودتر رفتن اقدام میکنند.

انیو میگوید:((پس,فردا قرار میذاریم...)) لبخند میزنم:((باشه باشه...حتما...))

- فقط...تو رو خدا نامیدم نکنید...

نلی به او لبخند میزند:((نگران نباش!)) چهره ی انیو گل می اندازد.

و بعد,شروع به خداحافظی میکنیم.
جونگهیون جلو می آید:((فردا رو یادت نره.)) چهره ام را درهم میکشم:((فردا؟)) لبخند میزند:((آره دیگه...سوپرایز من!البته...باید باهم صحبت هم بکنیم...)) 

ناگهان چهره ی خشمگین لورا جلوی چشمانم ظاهر میشود.اما بلافاصله جئاب میدهم:((باشه.حالا چطوری و کجا؟))

- تو که فعلا موبایل نداری اما...نگران نباش,هماهنگ میکنیم

یاد مینهو و روژان می افتم که مدام پیام رسانی میکنند:((هه!باشه!))
 
- پس میبینمت.

و از آن ها دور میشویم.و به محض اینکه کمی دور میشویم,سیلی از دخترها بر سر آن ها میریزند.

انگار که ما دیواریبه دور آن ها بوده ایم!

                                                        ***
سر حوی نشستن در شان یک خانم محترم نیست,اما ما باز هم آن را تکرار میکنیم.

با این تفاوت که این دفعه همه شاد به نظر می آیند.
نلی درحالی که دست هایش را درهم گره زده است میگوید:((وای خدای من!ما و اونا...این عالیه!))

آتنا لبخند میزند:((شنیدین انیو چی گفت؟!گفت که...اونا به ما وابسته شدن...!)) روژان لبخند میزند:((البته بیشتر منظورش منو مینهو بود!)) همه همزمان به او میگوییم:((خففففففففه شو!)) و غزاله که کنار او نشسته است با کف دست به سر او میکوبد.روژان هنوز هم لبخند میزند:((راستی غزاله,قضیه ی کی چی بود؟درمورد کدم درخواست حرف میزد؟)) غزاله لب هایش را جمع میکند:((نمیگم!)) همه به او چشم غره میرویم:((خیل خب باشه بابا!اینطوی نگاه نکنید!میگم!)) روژان سرتکان میدهد:((داریم گوش میدیم!))
- خب...راستش...پریروز که رفته بودیم بستنی بخوریم,وقتی که شما داشتین با هم حرف میزدین و حواستون نبود,کی اومد پیش من و بعد از یه ذره حرف های اضافی و مقدمه چینی,ازم خواست که باهاش باشم.منم بهش گفتک که شرمنده,من خودم یکیو دارم...))چهره هاای مارا برامداز میکند.آتنا ابرو اش را بالا می اندازد:((یکیو داری؟)) غزاله سرتکان میدهد:((آره.من و چانگسو...یه ساله که با هم دوستیم.از پارسال که یه بار اومدیم اینجا.اون منو تو یه مهمونی دید و ازم درخواست کرد.و خب...من نمیخواستم به اون خیانت کنم...بعدشم واسه اینکه باهاش بحثم نشه زودتر رفتم خونه.)) نلی به او لبخند میزند:((اما تو امروز اینکارو کردی!به چانگسو خیانت کردی.)) غزاله شاتنه بالا می اندازد:((نه...نمیشه گفت...من فقط یه لحظه...خواستم که کنار کی باشم.خب,اون سرمن خیلی داد و بیداد راه انداخته بود.نمیخواستم ضایع بشه.)) 

- تو...کیو دوست نداری؟

- من جفتشونو دوس دارم!

-نه!منظورم اینه که...کیبوم رو دوست نداری؟!

-چرا.اما دلم نمیاد قلب چانگسو رو...

ناگهان با حالت عجزانه ای صورتش را با دستانش میپوشاند:((اه!من نمیدونم باید چیکار کنم!)) روژان با دست پشت او میکوبد:((ولش کن!به جاش به پس فردا فکر کن!ما قراره کنار شاینی بدرخشیم!)) آتنا میخندد:((آره!)) نلی چونه اش را به دستانش تکیه میدهد:((عالی میشه...))

و ناگهان احساس میکنم که باید چیزی را به آنها یاد آور شوم:((ما نمیتونیم اینکارو بکنیم بچه ها.)) ناگهان همگی با چهره ای متعجب به طرف من برمیگردند:((چی...؟))

- متاسفم.ما نمیتونیم.

از جایم بلند میشوم و روبه روی آن ها می ایستم:((ما یه دروغ گفتیم.یه دروغ که به ما اجازه نمیده که از این بیشتر پیش بریم.دروغی که تو کنسرت بعدی برملا میشه و...ما نمیتونیم با پای خودمون روی صحنه بریم تا اونا متوجه بشن...)) با ناراحتی سرتکان میدهم:((دفعه ی بعد که برقا بره...همه چیز مشخص میشه.و اگه ما اونجا باشیم,تنها اتفاقی که می افته اینه که گیر میفتیم...و شاینی هم درحال تا ابد از ما متنفر میشه...از یه مشت دختر دروغ گو ی سود جوی دورو...چیزی که ما جلوه خواهیم کرد...و همش هم تقصیر منه...)) اشک در چشمانم حلقه میزند:((متاسفم بچه ها...همه ی اینا تقصیر منه.دروغ من بود که مارو تو دردسر انداخت...دورغ من بود که مارو این طوری جلوه میده.من میخواستم کمک کنم اما...فقط...خودمونو اذیت کردم...این دروغ من بود...دروغ من بود که شماها رو به خطر انداخت...)) آتنا از جایش بلند میشود و به طرف من می آید.بعد دستش را روی شانه ام میگذارد:((و دروغ تو بود که همه ی این روزهای خوبو به ما داد...)) چند قطره اشک از رو ی گونه هایم سر میخورد:((اما...حالا همشو داریم از دست میدیم...همه رو.و این فقط تقصیر منه...شاید فردا آخرین روزمون باشه...)) بقیه ی بچه ها هم از جایشان بلند میشوند.روژان با لبخند میگوید:((هی!نگران نباش...ما با همیم.اتفاقی نمیفته...)) نلی سرتکان میدهد:((آره.حتی اگه مجبور بشیم فرار کنیم.و یا هرچیز دیگه.ما تا اینجاشو با هم بودیم,از اینجا به بعد هم با هم میمونیم.))
غزاله اضافه میکند:((حتی اگه فردا آخرین روزمون باشه...))

                  ادامه دارد...

خب بچه ها,شاید شب قسمت بعدیو بذارم.

تقریبا

بستگی به استقبال شماها داره.

بازهم پیشاپیش بازگشایی مدارس رو تسلیت میگم!

بوووووووووووووووس!







[ جمعه 31 شهریور 1391 ] [ 12:47 ب.ظ ] [ Nargess ] نظرات



      قالب ساز آنلاین