تبلیغات
وبلاگ داستان شاینی!! - کنسرت در تاریکی-قسمت سیزدهم
وبلاگ داستان شاینی!!

HeLlO...hello...!(با ریتم بخونید)


خواستم  یه حرکت متفاوتی زده باشم اینطوری سلام کردم!

خب دیگه...من همیشه زیاد حرف میزنم ولی چند وقته ترک کردم...

امروزم روش!

زودتر برید ادامه ی مطلب تا داغه!

آخرین پله های هتل را هم پشت سر میگذارم.و وقتی بالاخره به دم اتاقمان میرسم,برای هزارمین بار زیر لب ناسزا میگویم.

چطور امکان دارد که جفت آسانسور های یک هتل همزمان خراب باشند...؟

گوش میدهم.

صدای خاصی از اتاقمان نمی آید.

شروع به باز کردن دستمالی که پرستار بهم داد,از دور کمرم میکنم.دوست ندارم مامان  آن را ببیند و باز هم مرا سوال پیچ کند.شاید هم با دیدن این صحنه دیگر نگذارد پایم را از خانه بیرون بگذارم.

دستمال را به طرف راه پله های طبقه ی بالا پرت میکنم,و ناشیانه دستی به سر و صورتم میکشم.بعد در حالی که در تلاشم تا پاهایم از شدت ضعف نلرزند,در میزنم.

متوجه میشوم که از چشمی خانه تحت بازجویی هستم.و بعد,خیلی سریع در باز میشود:

- سلام,کجا بودی عزیزم؟

مامان آتنا است.او با  سوِضن نگاهم میکند و بعد کنار میرود تا داخل شوم.من هم درحالی که داخل اتاق میروم در جوابش یک سلام ساده میگویم.

باز هم بوی نم خانه دماغم را پر میکند.به دماغم چین می اندازم و به طرف اتاق خودم و آتنا میروم.

مامان را نمیبینم.

در اتاق طبق معمول بسته است.با عصبانیت آن را باز میکنم.و بدون هیچ توجهی به آتنا که پشتش به من است و دارد با گوشی اش بازی میکند,خودم را روی تخت می اندازم.آتنا فوری به طرف من برمیگردد:((ا...سلام اومدی؟))در جوابش سری تکان میدهم.او که میبیند چطور نفس نفس میزنم میگوید:((چ...چرا این شکلی شدی؟تا الان...با جونگهیون بودی؟))سوالش اعصابم را بهم میریزد.پشتم را بهش میکنم تا چهره ی درشرف گریه کردنم را نبیند.

-چیزی شده؟زیاد خوب به نظر نمیای...

دندان هایم را به هم میسایم تا شروع به هق هق کردن نکنم.اما جلوی اشک هایم را نمیتوانم بگیرم...

صدایش را میشنوم که به طرفم می آید.روی تخت کنارم مینشیند و سرش را خم میکند تا چهره ام را ببیند.و ناگهان چهره اش متعجب میشود:((وااااای!تو داری گریه میکنی...؟))در حالی که با دست هایم صورتم را میپوشانم  با صدای ضعیفی میگویم:((ولم کن...راحتم بذار!))

- چی شده؟باز این پسره چه بلایی سرت آورده؟

- گفتم راحتم بذار.چیزی نپرس!

- نمیشه که...تا کی میخوای همه چیو تو خودت بریزی؟اصلا...تو چیو داری از من مخفی میکنی؟

- از تو...؟

بلند میشوم و روی تخت مینشینم:((تو...واقعا فکر میکنی من باید چیزیو ازت مخفی کنم؟مگه ازت میترسم که...)) حرفم را قطع میکند:((نه.بهم اعتماد نداری.))و باز هم به نگاه ای مصممش ادامه میدهد:((فکر میکنم دیگه وقتشه که حرف بزنی...)) و لبخند کوچکی چهره اش را قابل اعتماد میکند.

یعنی باید بهش بگویم؟

یعنی باید قولم را زیر پا بگذارم؟

احمقانه است.حتی اگر هم بهش بگویم او باور نمیکند.چون باورکردنی نیست.

من خودم هم هنوز نمیتوانم باور کنم که درطول دو روز چه بلاهایی سرم آمده است.

- چیزی نیست.با جونگهیون دعوام شده.

- همین؟واسه همین این...شکلی شدی؟

- آره.همین.

- پاشو جمع کن خودتو!اون پسره اصلا...قاطی داره!من خودم یه بهترشو برات پیدا میکنم!

درجوابش فقط سکوت میکنم.از اینکه دارم بهش دروغ می گویم حس خوبی ندارم.اما...نباید هیچوقت قولی که داده ام را زیر پا بگذارم.حتی اگر او تمام این بلاها را سرم آورده باشد.

بالاخره شروع به حرف زدن میکنم:((مامانم کجاست؟)) چشمانش را درکاسه میچرخاند:((اون هنوز سرکاره.))

-خوبه...

و باز هم روی تخت دراز میکشم.

- با هم شامم خوردین؟

سوال های او واقعا برای یک آدم ناراحتی مثل من  توصیه نمیشود!

با عصبانیت نگاهش میکنم:((من میگم باهاش دعوام شده...اونوقت تو میگی شام هم خوردین؟واقعا که...!))

لب هایش را جمع میکند:((وا...چه بی شخصیت!تا این وقت شب بیرون بودین اونوقت بهت یه شامم نداده...؟!))

- آره آره.اون بی شخصیته.حالا میشه دست از سرم برداری لطفا؟
- باشه خب...

- ممنون!

و باز هم رویم را از طرفش برمیگردانم.

- حالا سر چی دعواتون شد...؟!

- آتنا...!

از عصبانیت سرخ میشوم.روی تخت مینشینم:((میشه تمومش کنی؟میبینی که!من اصلا حالم خوب نیست!)) او از روی تخت بلند میشود و جبهه گیری میکند:((اه!اصلا به من چه که تو سر یه پسره ی احمق اینطوری قاطی میکنی!درهر حال بهتره که هر چی که شده رو فراموش کنی.وگرنه میترسم فردا که میبینیش جلو خودش بزنی زیر گریه!))

- چی؟!فردا...؟!

- آره.روژان گفت که مینهو گفته که انیو گفته ترانه درست شده و باید درموردش باهامون حرف بزنن.

از شدت عصبانیت با کف دست به سرم میکوبم:((وای خدا!این انیو هم قاطی کرده!یعنی هیشکی هیشکی نباید عاشق هیشکی بشه,این انیو که لیدر تیمه باید عاشق نلی بشه!لعنتی!

-واااا!حالا چرا جوش میاری؟حسودیت میشه؟!
 
و نیشخند میزند.می غرم:((چی چیو حسودیت میشه, دیوونه؟من نمیخوام جونگهیونو ببینم!من نباید ببینمش!اون دختره منو میکشه....!)) دودستی جلوی دهانم را میگیرم.

- چی...؟اون دختره؟

وای نه...چه سوتیی دادم...

با من و من میگویم:((ام...نه...مامانمو میگم.اون اگه بفهمه...))

- نرگس بس کن!من احمق نیستم!زود بگو ببینم قضیه ی دختره و جونگهیونو سرت چیه...و امشب...

- چی داری میگی؟من دارم میگم مامانمو میگم...کدوم دختر...؟

-بس کن.من میدونم که اینطور نیست.

نگاه ملتمسانه ای بهش می اندازم:((تو رو خدا نپرس...من نمیتونم بگم...)) آتنا با جدیت نگاهم میکند:((چرا؟چرا نمیتونی بگی؟نکنه بازم اون دختره میکشتت؟))

- چرا اصرار به فهمیدن چیزی داری که نباید بدونی؟

- چرا نباید بدونم؟مگه درمورد منه؟

- چون من قول دادم که به کسی نگم.تو که دوست نداری به خاطر خودخواهی تو من زیر قولم بزنم؟

-بستگی داره که به کی قول داده باشی.

-چه فرقی داره؟قول قوله دیگه...

- نه,اینطور نیست.

با نگاه حقارت باری مرا برانداز میکند:((اصلا یه کم فکر کن ببین کسی که به قولش وفاداری,خودش چقدر به تو و وعده هاش وفاداره...)) و از اتاق بیرون میرود.

- مامان,شام چی داریم؟

و مرا با چهره ای هزاربرابر پریشان تر از قبل تنها میگذارد.



                                                              ***

- مطمینی همین رستوران بود؟

-پس چرا نیومدن...

- فکر نمیکنید خیلی لفتش دادن؟

- روژان ما رو کجا آوردی...؟

روژان با عصبانیت گوش هایش را میگیرد:((وایییییییییییی!بس کنید دیگه!آره همینجاس.دفعه ی پیش هم مینهو منو آورده بود همینجا.من مطمینم...)) غزاله در حالی که اطراف را برانداز میکند میگوید:((نه...خوشم اومد.این مینهو خیلی لارجه!)) روژان لبخند بزرگی میزند.نلی اضافه میکند:((شایدهم خیلی عاشقه...!)) روژان سرخ میشود:((ساکت شو نلی!نه اینکه اون آقا انیو اصلا ضایع بازی درنمیاره؟!با اون لبخندای تابلوش...)) آتنا هم با نلی همجبهه میشود:((انیو هرکاری که بکنه حداقلش اینه که نمیاد به نلی اسام اس بده و مدام دست در دست هم راه برن و...)) و شکلکی در می آورد.

بچه ها میخندند.

روژان کمی به جلو خم میشود:((هوی آتنا!یادت رفته؟مینهو هرکاریم بکنه تا حالا منو اونشکلی بقل نکرده!اونم بدون مقدمه و جلوی همه...)) نلی میخندد:((ا...پس چه شکلی بقلت کرده؟!)) و چشمکی میزند.

و بازهم میخندند.

نلی که متوجه چهره ی درهم رفته ی من شده است میگوید:((راستی از جونگهیون چه خبر؟))و لبخند میزند.نگاهش میکنم:((هیچی,سلامتی.))

- رفتی سر قرار؟

- کدوم قرار؟!

- همون دیگه...قرار موبایلت...

- خبرا زود پخش میشه...!آره رفتم.

- خوش گذشت؟

-یه دنیا!

و با غزاله نگاهی رد و بدل میکنم.نمیدانم,او تا الان به کسی چیزی گفته است یا نه.اما فعلا...یک جورهایی همدرد هستیم.

انگار فقط سر مادوتا بی کلاه مانده است.

- ا...بچه ها!اومدن!

این حرف را نلی با شوق و ذوق زیادی میگوید.بعد از جایش بلند میشود و بقیه هم پشت سر او بلند میشوند.
من هم با اینکه حتی از نگاه کردن به جونگهیون هم میترسم,اما بالاخره از جایم بلند میشوم.انیو و بقیه بالاخره به ما میرسند.انیو با لبخند بزرگی سلام میکند:((سلااااام!)) بقیه هم شروع به سلام و  احوال پرسی میکنند.حتی به چهره ی جونگهیون هم نگاه نمیکنم.او چند لحظه بهم خیره میشود.بعد با صدای بلندی بهم سلام میکند.به قدری بلند که همه برمیگردند و ما را نگاه میکنند.من هم که میبینم همه دارند نگاه میکنند,سعی میکنم عادی رفتار کنم:((سلام,خوبی؟چه خبر...؟!))

- هیچی!تو چه خبر؟
 رفتارش خشمگینم میکند.اما هنوز هم بچه ها دارند نگاه میکنند:((هیچی...)) و پشتم را بهش میکنم تا دیگر نتواند ادامه دهد.انیو به میز اشاره میکند:((بهتره که بشینیم!)) و خودش زودتر از همه جلوی نلی مینشیند.مینهو درحالی که روی صندلی کناری اش لم میدهد به شانه ی او میکوبد:((باز تو زرنگ بازی درآوردی؟!)) انیو میخندد:((تو که خودت از همه زرنگ تری!از جنابالی یاد گرفتیم استاد!)) مینهو نخودی میخندد:((میدونم...))تمین هم جلوی آتنا...و خلاصه,هرکس جلوی شخصی که باید بنشیند مینشیند.

این رفتارشان زیادی...عجیب است.چطور میتوانند انقدر پرو باشند؟

مینهو که انگار خودش را میزبان میبیند,با صدای گیرایی می پرسد:((خب,چی میخورید؟)) و چهره ی تک تکمان را از نظر میگذراند.روژان درحالی که لبخند بزرگی برلب دارد میگوید:((ما پیتزاشو امتحان کردیم...خیلی عالی بود!)) غزاله یکی از ابروهایش را بالا می اندازد:((یعنی میخوای بگی ما هم باید پیتزا بخوریم؟))
مینهو میگوی:((راستش...حق انتخابی وجود نداره!اینجا فقط پیتزا داره!)) همه نگاهش میکنند.چهره هایشان جوری است که انگار میخواهند بپرسند:پس کرم داری میپرسی چی میخوریم...؟!

نلی به دماغش چین می اندازد:((چه قدر این گارسونا بی ادبن!الان باید بیان از ما بپرسن چی میل دارید!)) انیو به طرف او لبخند میزند:((از قبل هماهنگ شده!))
نلی چهره اش را درهم می کشد:((ها؟)) مینهو سعی مبکند توضیح دهد:((ما از قبل زنگ زدیم و هماهنگ کردیم که قراره بیایم اینجا.سفارش غذا هم دادیم که زیاد معطل نشیم.))

-هه...خوبه...

من که میبینم بویی از صحبت درمورد ترانه ام نمی آید رو به انیو میپرسم:((قرار بود درمورد ترانه حرف بزنیم,درسته؟)) انیو صدایش را صاف میکند:((ام...بله,همینطوره.خب...در اون رابطه که پس فردا یه سوپرایز حسابی براتون داریم!)) همه هم زمان میپرسیم:((یه سوپرایز حسابی...؟!)) انیو لبخند میزند:((آره خب!))
کی به پشتی صندلی لم میدهد:((پس فردا کنسرت بعدیمونه.قراره آهنگ شما هم اجرا بشه.گفتم که عالیه,مدیر کمپانی هم اونو تایید کرد!))

همه با تعجب به یکدیگر نگاه میکنیم.
من با ترس و لرز میپرسم:((مدیر کمپانی میدونه که ما این ترانه رو نوشتیم...؟)) کی چهره ی تفکر آمیزی به خودش میگیرد:((اوووم...نه.ببخشید,یادم رفت درمورد شما حرفی بزنم.دفعه ی بعد حتما بهش میگم!)) آتنا خنده ای عصبی میکند:((حالا اگه نگفتینم نگفتین!)) کی با تعجب ابرو بالا می اندازد,اما چیزی نمیپرسد.فکر کنم دیگر به این کارهای ما عادت کرده است.
انیو صدایش را صاف میکند و با تردید شروع به حرف زدن میکند:((ام راستش...ما...)) ما همه با چشمانی مصمم نگاهش میکنیم و تشویقش میکنیم که ادامه دهد.او با صدای بلندتری ادامه میدهد:((ما برای اجرای این ترانه,قراره هرکدوم یه زوج دختر داشته باشیم که براش بخونیم.خب...البته این نظر ما نبود,اما...)) چهره ی تک تکمان را از نظر میگذارند.بعد با دوستانش نگاهی رد و بدل میکند:((من...من بقیه رو نمیدونم.اما خودم یکیو انتخاب کردم.)) با چهره ی مردد,و لبخند کج و کوله ای به روبه رویش,که نلی نشسته است نگاه میکند:((م...میشه شما زوج من باشی؟!)) چهره ی نلی از خوشحالی برق میزند.اما سعی میکند خوشحالی اش را پنهان کند:((من؟حالا...چرا من؟!)) انیو لبخندی عصبی میزند و به جلو خم میشود.بعد درحالی که یکی درمیان به میز و چهره ی نلی نگاه میکند,میگوید:((چون...چون من تا حالا...کسیو بهتر از شما برای... تکمیل خودم پیدا نکردم!)) همه نگاه تحسین آمیزی به او می اندازند.او احساسش را عالی بیان میکند.

نلی لبخند خجالت زده ای میزند:((من...من که خیلی دوس دارم اما...باید ببینم چی میشه...)) و نگاه زیبا و پرعاطفه ای به چهره ی انیو می اندازد.انیو لبخند زدنش را ادامه میدهد.

مینهو به شوخی به پشت او میکوبد:((نه...مثل اینکه درستو خوب یاد گرفتی!))

- بفرمایید...

گارسون پیتزا ها را جلوی ما میچیند.در لیوان هایمان هم نوشیدنی میریزد.

بوی پیتزاها مست کننده است!

ناگهان سرم تیر میکشد.دستم را به سرم میگیرم:((آآیییی...)) همه به طرف من برمیگردند.غزاله میپرسد:((چی شد؟)) درحالی که یکی از دستانم را در هوا تکان میدهم میگویم:((هیچی هیچی.سرمه.فکر کنم...از زخمم داره خون میاد...)) از جایم بلند میشوم:((ببخشید,من الان میام.شما شروع کنید.))و به دنبال دستشویی میروم.به اطراف نگاه میکنم,اما آن را پیدا نمیکنم.

به طرف یکی از گارسون ها میروم و از او میپرسم:((ببخشید,دستشویی کجاست؟)) گارسون قد بلند به طرفم برمیگردد:((زنونه؟))

- پ نه پ!مردونه!

او که از شوخی من چیزی نفهمیده است,با چهره ای متعجب و پخمه وار به طرف چپ سالن اشاره میکند.تشکر میکنم و به طرف دستشویی میدوم.بالاخره داخل میشوم و سریع خودم را به آینه میرسانم.

اطراف پانسمانم متهورم و قرمز شده است.به آرامی لای پانسمان را باز میکنم و نگگاهی می اندازم.

اما اثری از خونریزی نیست...

- داره خون میاد؟

این صدا مرا از جا میپراند.برمیگردم.

جونگهیون است.

درحالی که تظاهر میکنم نترسیده ام میگویم:((اینجا دستشویی زنونس,تابلوشو ندیدی؟)) با بی تفاوتی شانه بالا می اندازد:((چرا.اما من که نمیخوام برم دسشویی.من میخواستم با تو حرف بزنم و...به من چه که تو اومدی تو دسشویی زنونه...؟!)) چهره ام را درهم میکشم:((من و شما هیچ حرفی با هم نداریم.))

- چرا داریم!

و چند قدم جلوتر می آید:((من...من متاسفم.نمیخواستم اون اتفاق بیفته.ولی...بهت قول میدم که اون دختر دیگه دردسری برات درست نکنه...))

ناگهان زنی به داخل دستشویی می آید و با تعجب به جونگهیون نگاه میکند.بعد نگاه حقارت باری به من می اندازد و از دستشویی بیرون میرود!
با صدای آهته ای میگویم:((قول های تو به درد خودت میخوره.اصلا...اصلا من به تو هم شک دارم!))

- به من؟!

-آره,به تو.چطور شد که پلیس انقدر زود مارو پیدا کرد؟

- خب...من بهشون گفتم کجا برن....
- همین دیگه!تو از کجا میدونستی که من کجام؟واسه چی این نقشه ها رو برای من میکشی؟!

- نه به خدا...!کدوم نقشه؟اونجا...پاتق لوراست.قبلا با هم اونجا میرفتیم.میدونستم اونجا بردتت.اون هم نمیخواسته بلایی سرت بیاره.چون میدونه که من میدون کجاست و...میرم سراغش.فقط میخواسته بترسونتت.چیزی که دیروز دیدی تقریبا یه نمایش بوده...

با تعجب نگاهش میکنم:((چرا من باید اینو باور کنم...؟)) با چشمانی مصمم نگاهم میکند:((قسم میخورم.))
به چشمانش نگاه میکنم.نشانه ای از دروغ در آن ها نیست.

با اینکه باور کردن این حرفش غیر معقول است,اما من خودم هم دوست دارم که حرف او را باور کنم.

با صدای آهسته ای میگویم:((خیل خب...)) ناگهان چهره اش برق میزند:((عالیه!)) لبخند بزرگی صورتش را میپوشاند:((من یه سوپرایز هم واست دارم!تو ماشینمه.فردا برات میارمش...)) لبخند بزرگی میزنم.

او برای من سوپرایز دارد!

- ام...راستی...من میخوام درمورد این لورا بیشتر بدونم...

- نگران نباش.دیشب چندتا از دوستاشم گیر افتادن.دیگه فهمیده که باهاش شوخی ندارم...

-نه.منظوم اینه که...چرا انقد...براش مهمی؟این غیر معقوله که اون تو رو بخواد و تو اینطوری...

- نه.غیرمعقول نیست.رفتار اون غیر معقوله.اولش من...

ناگهان صدای فریادی مارا از جا میپراند:((تو غلط کردی!برو گمشو...!))
من و جونگهیون هردو با تعجب به هم نگاه میکنیم.

این صدا...به نظر صدای...

ناگهان جونگهیون میگوید:((وای خدای من!این...صدای کی بود؟!))

و با این سوالش بهم اطمینان میدهد که اشتباه نشنیده ام...


                               ادامه دارد...

نظر فراموش نشه بچه ها.
راسسسسسسسسسسسسسی روز دختر هم به همه ی دوستای گلم تبریک میگم!

بوووووووووووووس....!



[ سه شنبه 28 شهریور 1391 ] [ 01:29 ب.ظ ] [ Nargess ] نظرات



      قالب ساز آنلاین