تبلیغات
وبلاگ داستان شاینی!! - کنسرت در تاریکی-قسمت دوازدهم
وبلاگ داستان شاینی!!

سلاااااااااااااااااام

خیلی فعال شدم,نه؟!

به جاش شما خیلی نافعال شدید...

 قسمت دوازدهم.


امیدوارم لذت ببرید...!
بوی الکل.

بوی بنزین.

و از همه شدیدتر,

بوی ترس.

قبل از اینکه چشمانم را باز کنم همه چیز را بررسی میکنم.میخواهم بفهمم به نفعم است که بازشان کنم...یا نه.

از صداها چیزی نمیفهمم.

صدای خنده های وحشیانه...فریاد های خنده دار و...

و...

صدای غزاله:

- تو یه دیوونه ای.دیوونه...

بله,باید چشمانم را باز کنم.

آهسته,پلک های خمارم را از هم باز میکنم.انگار که به هر کدام وزنه ای آویزان کرده باشند...به سختی بالا میروند.

اما نه,مثل فیلم ها چندبار پلک نمیزنم تا واضح تر ببینم.
همه چیز واضح است.
ما در یک خرابه هستیم.جایی که پر از ماشین های بنجول و آشغال است.و اطرافمان پر است از آدم هایی کثیف تر از این زباله ها...

- به به!بالاخره سفیدبرفی از خواب بیدار شد!
به طرف صدا برمیگردم.

دختر لاغر اندامی با لباس بگی و کلاه کج رو به رویم,درواقع بالا سرم ایستاده است.
صدای محکم و عصبانی غزاله را میشنوم:((اون زیبای خفته بود که میخوابید اسکل!))
درست است.
او لورا است.

درحالی که صدا بزور از گلویم خارج میشود میگویم:((تو...)) او دیوانه وار میخندد:((هه!آره من!خود من سفید برفی!اما تو داستان تو پرنسی نیست که بخواد نجاتت بده...)) با اینکه دست و پنجه نرم کردن با حالت جسمانی ام برایم خیلی سخت است, با صدای خرخر مانندی جواب میدهم:((از دست کی نجاتم بده؟توی افریته...؟!)) غزاله به عمد به این حرف من میخندد تا او را عصبی کند.
لورا کمی چهره اش را درهم میکشد:((هرچی میخوای بگو...اما چه بخوای چه نخوای,تو قلمروی من زندانی هستی!))  

به اطراف نگاه میکنم.

ما روی زمین افتاده ایم و پشتمان را هم به یک ماشین اسقاتی دیگر تکیه داده اند.و درضمن...به هم بسته شده ایم...

پوزخند میزنم:((اینه قلمروت...؟حداقل یه قلمرو ی آبرو مندانه واسه خودت دست و پا میکردی...!)) غزاله با خنده اضافه میکند:((آره!افریته ها تو قلعه های سیاه زندگی میکنن,نه بین آشغالایی مثل خودشون!)) ناگهان چهره ی لورا خشمگین میشود:((هوی!دهناتونو ببندین!اگه ادامه بدین میگم بچه ها حسابی ادبتون کنن!)) با تعجب نگاهش میکنم:((تو...اصلا معلوم هست چی داری میگی؟ما رو اینجا زندانی کردی...فکر میکنی شهر هرته؟اگه همین الان دستامونو باز نکنی به محض اینکه پامونو بذاریم بیرون به پلیس زنگ میزنم!))

-ا...؟حالا کی گفته که قراره پاتونو از اینجا بیرونم بذارین...؟
غزاله با عصبانیت نگاهش میکند:((تو...نمیتونی!)) لورا نیشخند میزند:((چرا,میتونم.))

- نه!

اما لورا در جواب او فقط میخندد.قبلا به حلقه ی آویزان به دماغش دقت نکرده بودم.

او...بین کره ای ها زیباست.اما حالت شیطانی فعلی اش, زیبایی اش را خراب کرده است.

نگاه تاسف باری بهش می اندازم:((تو...از جون ما چی میخوای,لورا؟))
نگاهم میکند:((ا...؟پس اسمم بهت گفته؟))نیشخند میزند.ام فوری باز هم چهره اش را درهم میکشد:((من از جون شماها چی میخوام؟شما ها از جون جونگهیون من چی میخواین؟!)) غزاله به دماغش چین می اندازد:((جونگهیون تو...؟!)) لورا به حرف او اعتنایی نمیکند:((چطوری مخشو زدین که حالا دوتا دوتا دوست دختر میگیره؟)) چهره ی غزاله متعجب میشود:((ولی ما که دوست دختراش نیستیم...))

- ا؟نیستین؟پس لابد خواهراشین؟!آخه شما دوتا...بیگانه ها از جونگهیون من چی میخواین؟چرا دست از سرش بر نمیدارین؟)) با ناراحتی سرتکان میدهم:((جونگهیون مال تو نیست,لورا.)) با خشم نگاهم میکند:((پس چی؟مال تویه؟))

- چی شده لورا...؟چرا داری داد میزنی؟

صدای پسرانه ای این را میگوید.هر سه نگاه میکنیم.

پسر قد بلندی از پشت یکی از ماشین ها بیرون میپرد.او چشمان درشت قهوه ای و موهایی آبی رنگ دارد.از چهره اش مشخص است که کره ای نیست.
شلوار جین پاره,و تیشرت سفید رنگی پوشیده است که روی آن با حروف درشت و قرمز یک فحش آمریکایی نوشته شده است.
ریش مگسی کوچکی دارد و سیگار لای لبانش او را جذاب تر کرده است.
به طرف لورا میرود:((چی شده؟کسی اذیتت کرده؟))و لبخند موزیانه ای میزند.لبخندش باعث میشود که زخم کنار لبش چین بخورد و نگین پایین لبش به طرز عجیبی برق بزند.

لورا با بیحوصلگی نگاهی بهش می اندازد:((نه جیمز...چیزی نیست.خودم از پسش برمیام.)) جیمز بازهم لبخند میزند:((این ژیگولا چیکار کردن؟به قیافشون نمیخوره خیلی حریف باشن...مگه اینکه اسپری روی دیوار ها رو خراب کرده باشن!)) و دست هایش را با حالت تحدید آمیزی به هم میکوبد.

لورا بازهم با بی حوصلگی نگاهش میکند,اما بالاخره حاضر میشود که حرف بزند:((جونگهیونو دارن ازم میگیرن.)) چهره ی پسرک وا میرود:((ن...نگو که این دوتا دوخترو به خاطر...یه پسر احمق داری شکنجه میدی...))لورا عصبانی میشود و تقریبا جیغ میزند:((اون احمق نیست!)) جیمز دست هایش را به حالت تسلیم بالا میبرد:((خیل خب...باشه...)) لورا با لحن بدش ادامه میدهد:((دیگه دوس ندارم چیزی شبیه اونو بشنوم!)) جیمز فقط با گیجی سرتکان میدهد.

لورا بازهم به طرف من برمیگردد:((با اینکه حاضرم دنیامو بدم تا فقط یه شب اینجا عذاب بکشی...اما...جیمز راست میگه...)) چهره ی متفکرانه ای به خودش میگیرد.بعد,درحالی که زیر ناخن هایش را تمیز میکند ادامه میدهد:((من نباید شمارو به خاطر یه همچین چیزی اینجا عذاب بدم...)) به چهره ام نگاه میکند:((فقط کافیه که قول بدی دیگه دور و بر جونگهیون نپلکی.منم میذارم بری.تا وقتی هم که قولتو زیر پا نذاشتی مشکلی پیش نمیاد...)) لبخند میزند:((میبینی سفیدبرفی؟!خیلی سادس...!))

با چهره ی متفکرانه ای نگاهش میکنم.غزاله که انگار شکی ندارد که من جواب مثبت میدهم,با خیال راحتی لبخند میزند.

به چهره ی لورا نگاه میکنم.به چهره ی مریض پیروز مندانه ی لورا.

او چطور میتواند خیال کند که بر من سلطه دارد...؟

لورا که از نگاه های من تعجب کرده است,کمی چهره اش را درهم میکشد.اما باز هم منتظر میماند.چهره اش را بعد از شنیدن جوابم تصور میکنم,و ناخودآگاه,گوشه ی لبم بالا میرود:((لورا ی عزیز,من با این شرط تو هیچ مشکلی ندارم...!))باز هم لبخند به لبان لورا برمیگردد:((عالیه!پس عزیز...)) حرفش را قطع میکنم:((اما...))او اخم میکند و منتظر میماند.ادامه میدهم:((اما یه مشکل طبیعی با این ماجرا وجود داره که از کنترل من خارجه...)) لرا چشمانش را تنگ میکند:((خب...؟)) نیشخند میزنم:((این من نیستم که دور و ور جونگهیون میپلکم,این جونگهیونه که دور و ور من میپلکه و منو میخواد...!)) لورا چند لحظه نگاهم میکند.

و ناگهان سرخ میشود و شروع به ناسزا گفتن میکند:((ای دختره ی احمق...)) با خونسردی به عصبانیتش لبخند میزنم.او بازهم فحش میدهد و هرلحظه هم عصبانی تر میشود.

و ناگهان,به طرز وحشیانه ای به طرفم می آید:((نیشتو ببند!))و با لگد به پهلویم میکوبد:((آآآآهیییییی...))از درد در خودم مچاله میشوم.میبینم که غزاله با نگرانی نگاهم میکند.
لورا بازهم پایش را به عقب میبرد تا در پهلوی من فرودش آورد که جیمز جلوی او را میگیرد:((آروم باش لورا!آروم!)) لورا با عصبانیت جیغ میکشد:((نه!بزار بهش نشون بدم با کی طرفه!))

- بذار برای بعد.ما الان باید بریم...

- ولم کن جیمز...

- جدی میگم لورا...یه دقه گوش کن...!ما باید بریم...

لورا برای چند لحظه دست از تقلا برمیدارد:((چی میگی تو...؟)) جیمز با نگرانی نگاهش میکند:((گوش کن لورا....میشنوی؟))هر دو سکوت میکنند.
و بالاخره ما هم میشنویم.
صدای آژیر پلیس است.
جیمز ادامه میدهد:((اگه چند ثانیه بیشتر وایسیم,تو دردسر بزرگی میفتیم...)) لورا با بی تابی به چشمان جیمز نگاه میکند.بعد از کمی تامل,صورتش را با خشم به طرف من برمیگرداند و روی زمین تف می اندازد :((من باید برم سفیدبرفی...اما هنوز پای حرفم هستم...)) به جیمز علامت میدهد و هردو شروع به دویدن میکنند.بعد درحالی که دارد در دود غلیظ اینجا محو میشود فریاد میزند:((دور و ور جونگهیون نبینمت...!))

                                              ***

جونگهیون از دور برایم دست تکان میدهد و به طرفم میدود:((تو اونجایی...)) بهم میرسد:((ببخشید طول کشید...پلیس یه کم لفتش داد...حالت خوبه؟))

به ماشین آمبولانس پشت سرم تکیه میدهم و پارچه ی داغی را که پرستار بهم داده است را بیشتر دور کمرم میپیچم.ناخودآگاه از درد آه میکشم.

او چهره ی شرمسارش را درهم میکشد:((متاسفم...همش...)) با عصبانیت نگاهش میکنم:((تو...گفتی که مراقبمی...))

- من...

با عصبانیت تکرار میکنم:((گفتی مراقبمی...)) و اشک در چشمانم حلقه میزند. نگاهم را پایین می اندازم و به چشمان اشک آلودم دست میکشم.

هنوز هم از شدت ترس کمی میلرزم.

جونگهیون دستش را روی شانه ام میگذارد:((راستش من...)) خودم را کنار میکشم:((به من دست نزن!))

با ناراحتی نگاهم میکند.

- من و شما...دیگه هیچ حرفی باهم نداریم...آقای کیم جونگهیون...

و شروع به راه رفتن میکنم تا زودتر از او دور شوم.

- صبر کن!پس...

برمیگردم و نگاهش میکنم.او ادامه میدهد:((پس...گوشیت چی میشه...؟)) چندلحظه مبهوت نگاهش میکنم.به چهره ای که مدت ها درموردش خیال میبافتم.و حالا...

با ناراحتی سرتکان میدهم:((متاسفم...آقای سوپراستار.تو حتی نمیدونی که چه طور باید از یه دوشیزه تقاضا کنی که باهات بمونه!)) و بهش پشت میکنم و میدوم.آنقدر میدوم تا بین تاریکی شب محو شوم,و او نتواند صدای هق هق هایم را بشنود...

                    ادامه دارد...


[ یکشنبه 26 شهریور 1391 ] [ 08:56 ب.ظ ] [ Nargess ] نظرات



      قالب ساز آنلاین