تبلیغات
وبلاگ داستان شاینی!! - کنسرت در تاریکی-قسمت یازدهم
وبلاگ داستان شاینی!!

سلاااااااااااااااام

ایندفعه حرفی واسه گفتن ندارم...

بفرما
قسمت یازدهم.


نظر فراموش نشه.
- منکه اینجام دیوونه.

همه برمیگردیم.کی کمی آنطرف تر, دست به سینه ایستاده است.جونگهیون نیشخندی تحویلش میدهد:((میدونستم از این عرضه ها نداری!)) کی با بی حوصلگی جوابش را میدهد:((خودت چی؟خیلی با عرضه ای؟)) و به جونگهیون زبان درازی میکند.
دوباره به طرف انیو برمیگردیم.مینهو به او میگوید:((فقط کرم صحنه خراب کردن داشتی,نه؟!)) انیو چهره ی مظلومی به خودش میگیرد:((نه!آخه...کی رو  ندیدم...اون دختره هم که نبود...سابقه ی دودره کردن هم که بینمون بود!فکر کردم از تو یاد گرفتن اونا هم...)) بعد در حالی که اطراف را برانداز میکند ادامه میدهد:((ولی اون دختره واقعا نیست!)) ما هم اطراف را نگاه میکنیم.روژان آهی میکشد:((آره.اون رفت خونه...))

کی سرتکان میدهد:((آره,ما هم دیگه باید بریم.)) همه با عصبانیت به طرف او برمیگردیم:((چی...؟)) انیو در حالی که نگاهش را مدام بین کی و نلی جابه جا میکند میگوید:((آخه کجا بریم؟)) کی عصبانی میشود:((مثل اینکه زیادی بهت خوش گذشته آقای لیدر!همه ی کارامون مونده...یه دفعه دیگه قرار میذاریم...)) انیو که مشخص است از این برخورد او جا خورده است,میگوید:((تو چت شده کی؟چرا اینطوری حرف میزنی؟))

- من چیزیم نشده,ولی فکر میکنم تو داری وظایف خودتو به خاطر چیزهای دیگه ای فراموش میکنی!

و نگاه معنا داری به نلی می اندازد.انیو اخم میکند,اما همچنان با لحن آرامی میگوید:((من چیزیو فراموش نکردم.فکر می کردم یه کم استراحت خواسته ی تمام افراد گروهه.این خود تو نبودی که...))

-آره آره!اصلا هرچی!ولی تو خوب ادارش نکردی!یه نگاهی به سر اون دختر بنداز...

با چشمانش به من اشاره میکند:((این دختر باید امشب جواب پدر مادرشو چی بده؟ها؟)) انیو قیافه ی حق به جانبی به خودش میگیرد:((این یکی دیگه تقصیر من نیست!جونگهیون خوب نتونسته از اون مراقبت کنه...)) جونگهیون اعتراض میکند:((ولی من نمیخواستم اینطوری بشه!)) کی به او چشم غره میرود:((حالا که شده.و من مطمینم که سر یه زمین خوردن ساده هم نیست!)) جونگهیون چند لحظه با حیرت به چهره ی عصبانی و بی حوصله ی کی نگاه میکند.بعد چهره ی حق به جانبی به خود میگیرد:((منم مطمینم که مشکل تو این نیست.))

کی رویش را از او برمیگرداند.

انیو با چهره ی درهمی میگوید:((بهتره بریم بچه ها.کی حالش خوب نیست...)) کی اعتراض میکند:((من...)) اما انیو حرف او را قطع میکند:((میدونم...میدونم.این به خاطر تویه.و تو درست میگی,من داشتم وظایفمو فراموش میکردم.))

و به طرف ما برمیگردد:((خداحافظ بچه ها.رو ترانه تون کار میکنیم و بهتون خبر میدیم.)) و به نلی نگاه میکند:((قرار بعدی هم هماهنگ میکنیم!)) نلی که انگار کمی دلخور است,لبخند تلخی میزند:((حتما.)) و بقیه هم شروع به خداحافظی کردن میکنند. و در بین همه,خداحافظی کردن روژان و مینهو برایم جالب است که میگوید:((بهت اس ام اس میدم!))

تمین هم باز از آتنا عذر خواهی میکند و آتنا فقط سرخ میشود.
نگاهی به جونگهیون می اندازم.انگار هردو منتظر هستیم که دیگری چیزی بگوید.بالاخره تسلیم میشوم:((خداحافظ آقای کیم جونگهیون,نمیتونم بگم خوش گذشت,اما بد هم نبود!))و به پانسمان سرم دستی میکشم. او لبخند جذابی میزند:((نگران نباش,امروزو جبران میکنم.فکر میکنم یه قراره دیگه هم با هم...سر گوشی صورتیت داشته باشیم!))

- وای!نه تو رو خدا!

-نترس,این دفعه بیشتر مراقبتم...

و چشمکی میزند.

                                                ***


- من خوبم مامان,راست میگم!

مامان بازهم به پانسمان من دست میکشد:((آخه چطوری خوردی زمین که اینطوری شده دختره ی بی عرضه؟!)) و چهره ی عصبانی اش سرخ تر میشود.
باز هم داد میکشد:((آخه تو که نمیدونی فرق راه رفتن تو کره و ایران چیه,چطور اداعات میشه که میتونی تنهایی کنسرت هم بری؟!)) عصبانی میشوم:((اه مامان بسته دیگه!حالا سرخودم داغون شده,جاش رو صورت خودم میمونه,چه فرقی به حال شما داره؟))

- اصلا پول پانسمانو از کجا آوردی ها؟تو خیلی مشکوکی!

- یه کم پول ته جیبم بود...همونا رو خرج کردم.

- آره جون عمه ت!

- پس چی؟دکتر دوست پسرم بوده؟!

مامان آتنا به این حرف من میخندد.مامان که حسابی داغ کرده است میگوید:((خوبه دیگه...!دوره ی آخر زمون شده!ما که کوچیک بودیم پامونو جلو بابامون دراز نمیکردیم!اونوقت این...))

- آره آره!اصلا هرچی!

-چشمم روشن!این حاظر جوابیا رو از کی یاد گرفتی؟!

کمی فکر میکنم.به این نتیجه میرسم که همین جمله امروز از "کی" شنیده ام.درحالی که نیشخند میزنم,زیر لب میگویم:((از کی...!)) مامان چشم هایش را باریک میکند:((از کی؟گفتی از کی؟)) سرتکان میدهم:((نه من چیزی نگفتم که از کی...))

-چرا!خودت همین الان گفتی که از کی!

- اونوقت کی؟

- گفتی از کی!

- من گفتم؟گفتم از کی؟

- تو گفتی از کی!

رویم را آنطرف میکنم:((اه!ول کن مامان!من حوصله ی دعوای دوباره سر اسم این پسره رو ندارم!)) مامان بازهم چشمانش را باریک میکند:((دوباره...؟!)) متوجه هزارمین سوتی ام میشوم.احساس میکنم کمی سرخ شده ام.
- چی شد؟چرا رنگ و روت عوض شد؟!

با نگرانی اطراف را نگاه میکنم.بعد ناگهان داد میزنم:((اومدم!)) چهره ی مامان تعجب زده میشود.لبخندی تحویلش میدهم:((خب مامان جون,آتنا داره از تو اتاق صدام میکنه!من دیگه باید برم!))

- اما منکه چیزی نشنیدم...

-ا...حیف!از دستش دادی!آخه خیلی قشنگ صدام کرد!

و سریع به طرف اتاق میدوم و مامان را با چهره ی بهت زده اش تنها میگذارم.

میترسم اگر لحظه ای بیشتر بمانم سوتی هزار و یکم هم بدهم.

با تعجب میبینم که در اتاق بسته است.در را باز میکنم و میبینم که آتنا مثل عاشق ها روی تخت دراز کشیده و به سقف زل زده است.

درحالی که از قیافه ی او خنده ام گرفته است در را میبندم و به طرفش میروم.بعد,روی تخت کناری مینشینم و موهای بلند مشکی رنگش را میکشم.

-آآآآآآآآآی!
به سرش دست میکشد و روی تخت مینشیند.میخندم:((از توهم بیا بیرون!مامانم داشت دهنمو سرویس میکرد!شنیدی؟)) او درحالی که هنوز همان حالت رویای را در چشمان درشت سیاهش دارد,میگوید:((برو بابا!)) جا میخورم:((یعنی چی برو بابا؟!))
 
-یعنی برو بابا!به چه چیزایی فکر میکنی...!

و حتی یک "ایش" آرام هم از بین دندان هایش به گوش میرسد.نیشخند میزنم:((تو به چه چیزایی فکر میکنی؟!)) آه رمانتیکی میکشد:((به اون...!))

- به اون؟!

- آره دیگه!به اون!

صدایش را پایین می آورد:((تمین...!)) سرتکان میدهم:((آره...منم گاهی اوقات بهش فکر میکنم!))

-چی؟!

- موهاشو کجا رنگ کرده؟!خیلی خفن براش درآوردن!همچین پر پشت هم که هست...!

بهم مشت میکوبد:((هوووووو!تو به اون جونگهیون خودت فکر کن!)) آهی میکشم:((آخه به چیش فکر کنم؟به اینکه امروز زد دهنمو صاف کرد؟!)) آتنا چشمانش را گرد میکند:((اون...؟)) دستانش را زیر چونه هایش میگذارد:((راستی امروز چه اتفاقی افتاد؟)) به چشمانش نگاه نمیکنم:((گفتم که,خوردم زمین.))

- اونو که میدونم!واقعا چه اتفاقی افتاد؟!

- واقعا خوردم زمین!

-اه!اصلا به درک!نگو!

و رویش را ازم برمیگرداند و متکااش را بقل میکند.لبخند میزنم:((روژان بهم اس ام اس داد.)) بدون اینکه رویش را به طرفم برگرداند میگوید:((خب؟))

- هیچی...گفت مینهو گفته که جونگهیون گفته که بهت بگم فردا ساعت ده صبح اونجا باش که بریم گوشیتو درست کنیم.

- خب به من چه؟!

-چی؟واقعا که!تو چه جور دوستی هستی؟یه ذره باید واسم خوشحال بشی!

- مگه تو واسه من خوشحال شدی؟!

- واسه چی تو...؟

-مگه کر بودی؟!نشنیدی تمین چه حرفایی بهم زد؟

- اینکه گفت...خوشگلو محترمی؟!تو هم خر شدی؟!

- خر نشم چیکار کنم...؟!اصلا چشت دراد!جونگهیون که به تو از این حرفا نزد!
و زبان درازی میکند.

هوای سینه ام را بیرون میدهم و روی تخت خودم دراز میکشم.

خوب...راست میگوید...!

                                          ***


- غزاله!تو اینجا چیکار میکنی...؟

غزاله لبخند میزند:((نمیتونستم با جونگهیون تنهات بزارم.میترسیدم ایندفعه سرتو برامون بیاره!)) و میخندیم.

غزاله پیراهن قرمز رنگ بلندی پوشیده است که خیلی بهش می آید.موهای لختش هم دورش ریخته است.

میترسم با این قیافه قلب جونگهیون را بدزدد!

البته من هم کم نگذاشته ام!تاپ مشکی اندامی و شلوارکی تا زیر زانو به همان رنگ پوشیده ام.فکر کردم که این به خاطر تضاد زیاد با رنگ پوستم جذاب ترم میکند.

بالاخره جونگهیون از در کمپانی بیرون می آید:((سلام...خیلی وقته منتظری؟)) 

-در واقع...خیلی وقته منتظریم!

و به غزاله اشاره میکنم.غزاله صدایش را صاف میکند.جونگهیون به او نگاه میکند:((ا...سلام!ببخشید...من شما رو ندیدم...)) او را برانداز میکند:((این لباس خیلی بهت میاد!))

عصبانی میشوم!

- ام...آره...باید زودتر بریم...

جونگهیون لبخند میزند:((آره!)) و به طرف من می آید:((بریم.)) و شروع به راه رفتن میکنیم. با تعجب میپرسم:((ماشین نداری...؟))

- چرا.یه خوبشم دارم!اما...پیاده رویو ترجیح میدم...

و عینک دودی بزرگش را به چشمانش میگذارد. با تعجب نگاهش میکنم:((واو...امروز مهربون شدی!)) او فقط لبخند میزند.غزاله آهی میکشد:((امیدوارم خیلی دور نباشه...!))

حدودا پنج دقیقه راه میرویم.که متوجه میشوم جونگهیون دستش را برای گرفتن دست من دراز کرده است.

یادم باشد که این را برای آتنا تعریف کنم!

تظاهر میکنم که متوجه نشده ام.اما او با پرویی میگوید:((زودباش دیگه!دستمو بگیر!)) با تعجب نگاهش میکنم.او میگوید:((میخوایم از خیابون رد شیم خنگه!))

- خب باشه!چه ربطی داره؟

- من قول دادم که مراقبت باشم...

- من که سه سالم نیست...نگران نباش...

او هم شانه بالا می اندازد.و شروع به رد شدن از خیابان میکنیم.اما ناگهان دستم را میگیرد.در حالی که پا به پایش در عرض خیابان میدوم بهش چشم غره میروم.اما او فقط با شیطنت نیشخند میزند.

باید خوشحال باشم...؟!

بالاخره به آنطرف خیابان میرسیم.جونگهیون از حرکت می ایستد:((بالاخره رسیدیم...!))
غزاله با تعجب نگاهش میکند:((ما خودمونم فرق بین پیاده رو و خیابونو تشخیص میدیم!))

- نه...منظورم اینه که...رسیدیم به مغازه ی دوست کی.
- آهان.

-خب,شما ها یه دقه اینجا وایسین تا من بیام.

میپرسم:((پولش چی؟منم باید بیام تو...)) او سرتکان میدهد:((نه.من حساب مبکنم.))

- اما...

- من خودم خرابش کردم,خودمم درستش میکنم.

با حیرت نگاهش میکنم.او چقدر عوض شده است...!

اما بالاخره سرتکان میدهم تا او زودتر برود.او هم سرتکان میدهد و سریع میرود.

غزاله درحالی که اطراف را برانداز میکند میگوید:((اون پسره دیوونس...هر روز یه طوره...)) سرتکان میدهم:((آره.معلوم نیست چشه!))

- با خودش درگیره!

میخندم:((آره!))

- با تو هم درگیره.

- اونکه البته!

- با منم درگیره!

-ام...

-اصلا با دنیا درگیره!

- آره خب...راستی,دیروز چرا یهو ما رو قال گذاشتی؟

نگاه عجیبی بهم می اندازد:((مامانم زنگ زد گفت که باید برم.)) لبخند میزنم:((تو که رفتی...کی خیلی عصبانی شد...))

-جدا؟

-آره.اصلا قاطی کرده بود.به همه میتوپید.میخواستم ببینم یه وقت...تو بهش چیزی نگفته باشی...

-چرا من؟

- چون تو یهو غیب شدی.

- نه بابا...

-آخ...

ناگهان جسمی به سرم اصابت میکند و روی زمین می افتم.

دنیا دور سرم میچرخد...

- ا...!نرگس!چی شد؟
اما ناگهان خود غزله هم آه میکشد و روی زمین می افتد.

ضربه ی دیگری را احساس میکنم...

توی بازو ام...

چیزی مثل سوزن...

و ناگهان

همه چیز در سیاهی فرو میرود.

                  ادامه دارد...


[ شنبه 25 شهریور 1391 ] [ 07:02 ب.ظ ] [ Nargess ] نظرات



      قالب ساز آنلاین