تبلیغات
وبلاگ داستان شاینی!! - کنسرت در تاریکی-قسمت دهم
وبلاگ داستان شاینی!!

 سلاااااااااااااااااااااااااااااااااام!
چه خبرا؟
اگه الان دارید پیش خودتون فکر میکنید:یعنی چه چیزی باعث شده که این به این زودی پارت بعدیو بذاره...؟
باید بگم:جواب سادس عزیزم,بیکاری!
خب دیگه...وقتتونو نگیرم...
برید زودتر قسمت نهمو بخونید.
امیدوارم خوشتون بیاد!



-بیمارستان؟!آخه...برای چی؟
کی با چهره ی وحشتزده ای این سوال را میپرسد.تمین در جواب او با عصبانیت میگوید:((خب معلومه عزیزم!این دختره از همون اول هم از قیافه ش معلوم بود یه چیزیش میشه! معلوم نیست سر جو...)) آتنا با عصبانیت حرف او را قطع میکند:((نخیر!چرا چرت و پرت میگی؟دوست بیچاره ی من...؟این آقای کیم جونگهیون شماست که از همون اول خودشو به همه معرفی کرده!همه میدونن که...آدم سربه راهی نیست!حالا هم تا یه دقه با هم تنها شدن...))

- چی؟جونگهیون؟جمع کن خانوم!این وصله ها به جونگهیون ما نمیچسپه!
مینهو که دست در دست روژان گوشه ای ایستاده است,با لبخندی که ساعت هاست بر لب دارد میگوید:((آره!ببین تمین...مثلا منو روژان هم تنها بودیم...اما نگاه کن!بیمارستان که نرفتیم هیچی تازه با لپ های گل انداخته هم برگشتیم!)) تمین به او چشم غره میرود:((تو الان داری از کی دفاع میکنی؟)) مینهو شانه بالا میاندازد:((از حق...؟!)) تمین,چشمانش را در کاسه میچرخاند و رویش را از طرف او برمیگرداند:((درهر حال!همه میدونن این دختره قیافش از همون اولم یه طوری بود!اصلا...اصلا...))نگاهی به اطراف می اندازد:((خود کی همون دفعه ی اول که دیدیمتون گفت که...اون دختر تاپ صورتیه از اوناس...!)) آتنا با گیجی چهره اش را درهم میکشد:((کی؟!)) 
- کی!
کی با تعجب میپرسد:((من؟!)) تمین شکلکی درمی آورد:((پس کی؟!)) انیو درحالی که با گیجی سرش را میخاراند میپرسد:((کی؟)) تمین عصبانی میشود:((کی!)) مینهو آه بندی میکشد:((واااااااای!کی این حرفو زد؟!)) 
- کی!
- هههههههههه!واقعا کی این حرفو زد؟؟
کی جبهه گیری میکند:((نه من نگفتم!)) نلی  با چهره ی مقشوشی آن ها را نگاه میکند:((پس کی گفت؟)) غزاله خونش به جوش می آید:((کی نگفت!)) آتنا میپرسد:((کی غلط کرد!))
- کی غلط کرد؟!
نلی گیج میشود:((کی...کی غلط کرد؟!)) کی با عصبانیت میگوید:((من غلط کردم...؟)) نلی شانه بالا می اندازد:((نه من نمیدونم کی غلط کرد!)) انیو غیرتی میشود:((سرش داد نکش کی!))
- من سرش داد نکشیدم!اون میگه کی غلط کرد!
نلی سر تکان میدهد:((من نمیدونم کی غلط کرد!)) غزاله با عصبانیت میگوید:((با کی اینطوری حرف نزن!)) کی نگاه محبت آمیزی به او می اندازد:((مرسی عزیزم...!)) غزاله سرخ میشود:((خواهش میکنم!))
انیو سرش را میخاراند:((من آخر سر نفهمیدم...کی چه غلطی کرد؟!)) کی داد میزند:(( هوووووو!خودت چه غلطی کردی!))
- با انیو اینطوری حرف نزن!
مینهو با نگرانی میگوید:((بچه ها آروم تر...ما وسط خیابون وایسادیما...)) آتنا به کی چشم غره میرود:((کی,تو اینو گفتی؟)) کی چهره اش را درهم میکشد:((نه!من نمیدونم کی اینو گفته!))
- پس کی اینو گفته...!
ناگهان تمین داد میزند:((اه...!بس کنید دیگه!))
همه ساکت میشوند و به طرف او برمیگردند:
- من نمیدونم دقیقا چی شده...اما هرچی که هست حتما زیر سر اون دوست شماست!چون تاحالا سابقه نداشته جونگهیون کاری بکنه...

آتنا قیافه ی حق به جانبی به خودش میگیرد:((چی؟مثلا فکر میکنی دوست من سابقه داشته...؟))


- دوست شما از قیافش معلومه که چه جور آدمیه!

- اون...اون جونگهیون شماست که همیشه زبونش بیرونه و به نک دماغش چسپیده!چرا از قیافه ی دوست من معلومه...؟!

- اصلا میدونی چیه؟از قدیم گفتن منگلا بورن!!!

- چه ربطی داره؟!

- خب دوست تو  هم بوره دیگه!

- بازم ربطی نداره...

-نه...این تویی که ربطشو نمی فهمی!
 
ناگهان روژان میگوید:((بچه ها...اونجا رو...!)) و بالاخره,بقیه هم ساکت میشوند و صدای خنده های بلندی که از سمت راستشان می آید را میشنوند.
نگاه می کنند.
جونگهیون و نرگس در حالی که با هم صحبت میکنند و با صدای بلندی میخندند,به طرف آن ها می آیند.
روژان که انگار از دخیل نکردن خودش در دعوا بسیار خوشحال است,میگوید:((خیلی هم...به نظر نمیاد بلایی سر هم آورده باشن...نه؟!)) و با گوشه ی لبش لبخند میزند.

تمین و آتنا نگاه خجالت زده ای به هم می اندازند,و سریع رویشان را از هم برمی گردانند.

ظاهرا هیچکدام دوست ندارند که دیگری,چهره ی سرخ و خجالت زده ی خودشان را ببیند.

                                        ***

- سلام بچه ها!چرا قیافه هاتون اینطوری وا رفته؟!

این را با لبخند بزرگی میگویم.
جونگهیون هم در بین خنده هایش به سختی سلام میکند.

همه ی آن ها,به غیر از روژان و مینهو,با چهره ی آویزان و تعجب زده ای به ما نگاه میکنند.

واقعا عجیب است!

آتنا نیم نگاهی به تمین می اندازد و با صدای آهسته و مرددی میگوید:((سلام.سرت...چی شده؟)) 

- آهاااااااا,اینو میگی؟

به پانسمان روی سرم دست میکشم:((چیزی نیست...)) نگاه معنی داری به جونگهیون می اندازم:((داشتیم میرفتیم پام گیر کرد زمین خوردم...)) و لبخندم را کش دار تر میکنم.
در بین راه با جونگهیون قرار گذاشتیم که درمورد لورا به کسی چیزی نگویم.او هم قول داد که جبران کند.

آتنا نگاه حقارت باری بهم می اندازد:((آها...)) پوزخند میزنم:((حالا چرا مثل سوسکا حرف میزنی؟!)) جونگهیون به این حرف من نخودی میخندد.
آتنا بهم چشم غره میرود:((مثل اینکه بهتون بد نگذشته...!)) یکی از ابروهایم را بالا می اندازم:((ولی مثل اینکه به شما خیلی بد گذشته...؟!)) 

- نه...یه سوء تفاهم کوچیک بود...
و نگاه خجالت زده ای به تمین می اندازد.چهره ی تمین هم شرمنده به نظر میرسد.
با گیجی سرتکان میدهم:((من که نمیفهمم...شماها چه بلایی سرتون اومده؟چرا...اینشکلی شدین...؟))

روژان سعی میکند توضیح دهد:((اونا سر اینکه شما رفته بودین بیما...)) اما ناگهان تمین حرفش را قطع میکند:((تقصیر من بود.)) همه با تعجب نگاهش میکنیم.اما آتنا با چهره ی درهمی سرتکان میدهد:((نه منم مقصر بودم...))

- ولی من اول شروع کردم.

و با چهره ی مصممی به او نگاه میکند.آتنا که مشخص است از طرز نگاه او تعجب کرده است و میخواهد زودتر تمامش کند,میگوید:((خیل خب...فکر میکنم با یه دست دادن...بشه درستش کرد...))و دستش را با تردید برای دست دادن با او جلو میبرد.
اما تمین لبخند عجیبی میزند:((نه...من فکر میکنم بقل بهتر باشه...!))

-چی...

اما تمین بلافاصله به طرف او میرود و او را در آغوش میگیرد:((من...متاسفم...))

-خیل خب حالا...!
از او جدا میشود:((شرمنده.من...یه کم بی تجربم.نمیدونم دقیقا با خانوم های محترم و...زیبا چه رفتاری داشته باشم!)) نلی که کنار آتنا ایستاده است به او تلنگری میزند:((خر نشیا!)) اما تمین لبخند جذابی میزند:((همش تقصیر منه...من...از همون اولم با دیدن شما...خیلی هول شده بودم!))

همه با فکی آویزان به تمین نگاه میکنیم.
همه به غیر از آتنا که لبخند بزرگی بر لب دارد:((ا...به نظر منم شما...خیلی جذاب به نظر میاید!اشکال نداره!))

-ام...بچه ها ببخشید که صحنه ی به این رمانتیکیو خراب میکنم اما...

همه به طرف انیو برمیگردیم.او لبخند عصبیی میزند:((جونگهیون...قول بده باز قاطی نکنی!)) و با لحن مسترسی ادامه میدهد:((اما...این دفعه کی...با اون دختره که یه تاپ پرتقالی پوشیده بود غیب شدن...!))

من,آتنا,نلی و روژان همزمان داد میزنیم:((غزاله...!))
 
                       ادامه دارد...

خب,چطور بود؟!


من نظر  میخواااااااام یالاااااااااااااااااااا!


[ پنجشنبه 23 شهریور 1391 ] [ 11:09 ب.ظ ] [ Nargess ] نظرات



      قالب ساز آنلاین