تبلیغات
وبلاگ داستان شاینی!! - کنسرت در تاریکی-قسمت نهم
وبلاگ داستان شاینی!!

سلاااااااااااااااااااااااام!

چه خبرا؟

خوش میگذره؟

شما هم مثل من,بوی گند مهرو حس میکنید؟!(حال گیریو حال کردی؟!)

زووووووووووووود برید ادامه ی مطلب قسمت نهم رو بخونید!

ا...راستی!یه دقه صبر کن یه چیزی یادم رفت بگم!

بچه ها یه نظر سنجی تو وب StArGiRl گذاشتم که نتیجه اش خیلیییییی مهمه!برید شرکت کنید لطفا!

میسی!

خب دیگه مزاحم نمیشم برید داستانو بخونید.

فعلا!

جونگهیون به طرفم میدود:((حالت خوبه؟)) سعی میکنم جواب بدهم"نه",اما خودش زودتر متوجه میشود:((وای!سرت!داره خون میاد!))

حس میکنم گوشه ی سرم جسم سنگینی آویزان است.

صدای دخترانه بازهم جیغ میکشد:((نه...!ازش دور وایسا!بهش نزدیک نشو...!))

به رو به رو نگاه میکنم.دختر لاغراندامی با قد متوسط و موهای بلندی که از پشت بسته,از آن طرف خیابان با چهره ای شاکی به طرف ما می آید.او یک تی شرت بگی سفید رنگ پوشیده و کلاه آفتاب گیری به همان رنگ هم کجکی روی سرش گذاشته است.

بالاخره به این طرف خیابان میرسد و جلوی جونگهیون می ایستد:((این...دختره ی...خارجی کیه که باهاش میگردی؟!ها؟))جونگهیون با عصبانیت داد میزند:((ساکت شو عوضی!به تو ربطی نداره!مط...مطمین باش به خاطر این کارت پاتو میکشم دادگاه!)) دخترک چهره اش را درهم میکشد:((چی...من...منو میخوای ببری دادگاه؟می...خوای ازم شکایت کنی؟به خاطر اون...؟)) جونگهیون دیگر به حرف او اعتنایی نمیکند,به طرف من خم میشود:((میتونی از جات پاشی؟)) روی زمین زانو میزند و با دستش  موهای روی پیشانی ام را کنار میزند و زخمم را برانداز میکند:((چیزی نیست...خیلی عمیق بنظر نمیرسه...نگران نباش,الان زنگ میزنم اورژانس...)) و تلفنش را از جیبش در می آورد و با همان دستش که به خون آغشته شده شروع به شماره گرفتن میکند.دختر نزدیکتر می آید:((منم اینجا وایسادما!)) جونگهیون در حالی که موبایلش را بطرف گوشش میبرد  به او میگوید:((آره همون جا وایسا!چون بعد از این زنگ میزنم به پلیس!))

- چی؟تو به میخوای به خاطر اون زنگ بز نی به پلیس؟!تو...منو فراموش کردی...؟

جونگهیون از کنار من بلند میشود و شروع به حرف زدن با موبایلش میکند:((الو؟اورژانس؟)) و شروع به آدرس دادن میکند.و خیلی سریع تمامش میکند.به طرف من برمیگردد و میگوید:((نگران  نباش,الان میرسن...))از شدت درد چشمانم او را کمی تار میبینند.دخترک جیغ میکشد:((اونطوری نگاش نکن!))جونگهیون به طرف او برمیگردد و با عصبانیت میگوید:((تو دیوونه ای,لورا.به تو دیگه هیچ ربطی نداره که من با کی میگردم...)) دختر,که ظاهرا اسمش لورا است به عصبانیت به طرف من می آید:((دیوونه منم یا این جند...))جونگهیون کمی به عقب هولش میدهد:((دهنتو ببند!بهش نزدیک نشو!)) لورا از حرکت می ایستد و به او خیره میشود:((تو...یادت رفته...پسرا همیشه فراموش کارن...اما تو...))

ناگهان درد عجیبی به سرم حمله می آورد:((آآآآههههههی...)) از درد خودم را مچاله میکنم:((جونگ...هیون...)) جونگهیون به طرفم میدود:((چی شد؟)) لورا با لحن بدی میگوید:((هاااااا؟چیه؟یه جوری داد میزنه انگار داره میزاد!))

جونگهیون برمیگردد و نگاهش میکند:((شانس آوردی لورا!واقعا شانس آوردی!)) و باز هم به طرف من برمیگردد.با گیجی براندازم میکند.با صدای ضعیفی میپرسم:((می...خوای چیکار کنی؟))

- اورژانس به این زودی نمیاد.فکر میکنم...باید کولت کنم...

                                                  ***

درحالی که روی تخت نشسته ام,به تکه ی باند روی سرم دست میکشم.جونگهیون نزدیکم می آید:((بهتری؟)) لبخند میزنم:((آره,فقط یه کم درد میکنه, ممنون.)) با تردید نگاهش میکنم.چهره اش کلافه بنظر میرسد.میگوویم:((متاسفم.تو...به خاطر من...خیلی به دردسر افتادی.خسته شدی.)) درحالی که کمرش را میمالد میگوید:((نه.تقصیر اون دختره ی دیوونه بود...ولی...تو هم سنگینیا!))و کنارمن روی تخت مینشیند.گوشی اش را از جیبش درمی آورد  و شروع به اس ام اس دادن میکند.با کنجکاوی نگاهش میکنم.سوال درون ذهنم را سبک سنگین میکنم.از اینکه هرگونه سوالی ازش بپرسم وحشت دارم,اما کنجکاوی,در واقع فضولی ام,اجازه نمیدهد ساکت بمانم:((لورا کی بود...؟))جونگهیون چهره اش را به طرفم برمیگرداند.اما سریع برمیگردد و از تخت پایین میپرد:((دیر شده.بچه ها بستنیاشونو خوردن دارن میرن پیتزا بخورن.اگه نمیخوایم این یکی هم از دست بدیم باید زودتر بریم.)) یکی از ابرو هایم را بالا می اندازم:((نگفتی لورا کیه...؟))چهره ی کلافه اش را کمی درهم میکشد:((چه فرقی داره؟کی به اون اهمیت میده؟))

-من.

چند لحظه خیره نگاهم میکند.اما در آخر تسلیم میشود و میگوید:((دوست دختر قبلیم.البته خیلی قبلی.قبل از اینکه برای خودم کسی بشم.متاسفم که این بلا رو سرت آورد,همش تقصیر من شد.اون گاهی اوقات...منو میپاد.خونش همون حوالیه.اما قسم میخورم که تا امروز از این وحشی بازیا در نیاورده بود!)) به این حرفش میخندم.او خودش هم لبخندی میزند.اما چهره اش هنوز هم کمی متاسف بنظر میرسد.از تخت پایین میپرم.اما سرم سنگینی میکند و کمی تلو تلو میخورم.جونگهیون نگهم میدارد:((مراقب باش.)) به نشانه ی اینکه "خوب هستم"سر تکان میدهم و او دستانش را بر میدارد.بازهم نگاهش میکنم.او لبخند تلخی میزند و صورتش را برمیگرداند.میگویم:((هی...اشکالی نداره!تقصیر تو نیست...تو که نمیخواستی اینطوری بشه...))او چند لحظه با حیرت نگاهم میکند.لبخندم را کش دارتر میکنم.اما ناگهان چهره اش را درهم میکشد:((خودم میدونم!))و به شروع به راه رفتن میکند.من هم دنبالش میروم.

پشت سرش میگویم:((تا حالا چیزی درمورد بادی لنگووج شنیدی؟)) یک لحظه می ایستد:((آره خب,واسه چی؟)) لبخند موزیانه ای میزنم:((هیچی...فقط میخواستم یادآوری کنم که اونم وجود داره!))او,بلافاصله منظورم را میفهمد.لبخند جذابی میزند و چهره اش را برمیگرداند:((بیا...باید زودتر بریم.))و این دفعه منتظرم میماند تا کنارش قرار بگیرم.بعد لبخند موزیانه ای میزند و شروع به راه رفتن میکنیم.

کم کم دارد درست میشود!

ناگهان موبایلم زنگ میزند.

آتناست.

- الو؟

صدای خنده از آنطرف گوشی می آید.عصبی میشوم.با صدای بلندتری تکرار میکنم:((الو؟))

- الو؟سلام کجایی؟

- سلام...یه...چند قدم با قبرستون فاصله دارم...

-چی؟کجا؟

- هیچی بابا!بیمارستان!

-بی...بیمارستان...؟!

-آره.

صدای تمین از آنطرف خط می آید:((کی بیمارستانه؟))و خنده هایشان قطع میشود.آتنا ادامه میدهد:

- این پسره ی وحشی چه بلایی سرت آورده؟!

-هیچی...اون کاری نکرده...

- پس تو...!وااااااااااااااای!تو که گفتی اصلا از تو خوشش نمیاد!حالا...کارتون به بیمارستانم ک...

- اه!نه بابا!حالا میام برات توضیح میدم,باشه؟بگو ببینم...روژان و مینهو پیداشون شد؟

- آره آره.اونا همین جان.خیلیم...حالشون خوبه!روژان که تو پوست خودش نمیگنجه!

- ا...؟!از طرف من بهش تبریک بگو!

- آره آره...باشه.ولی نرگس...یه خبر بد هم دارم...

ناگهان از حرکت می ایستم.جونگهیون برمیگرددو با نگرانی نگاهم میکند:((چی شده؟))

-نرگس...گوش می دی؟

- آره بگو...

-نترس...فقط...مینهو اینا تو رستوران...یعنی...اونجایی که رفتن,تصادفی مدیر کمپانی هم دیدن...

- خب؟

- مینهو منظورشو خوب نفهمیده و بهش گفته همه چیز درست شده.اما...یه جورایی...گیر افتادیم...

 

                       ادامه دارد...



[ پنجشنبه 23 شهریور 1391 ] [ 12:27 ق.ظ ] [ Nargess ] نظرات



      قالب ساز آنلاین