تبلیغات
وبلاگ داستان شاینی!! - کنسرت در تاریکی-قسمت هشتم
وبلاگ داستان شاینی!!

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام!

هییییییییییییییییییییییییییی من دوباره اومدم!!!

اینم قسمت هشتم!

 

واااااااااااا قیافه ی تمینو دارین توروخدا....؟!

واسه چی؟

هیچی...منظور خاصی نداشتم...فقط میخواستم ببینم قیافه ی تمینو دارین یا نه!

حالا واسه اینکه به طرفدارای تمین برنخوره:واااااااااا قیافه ی جونگهیونو دارین تورو خدا؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!()

ولی خدایی قیافه ی تمین دیدنی نشده جون من؟؟؟؟

حالا بگذریم...

بچه ها,هرکی داستانو میخونه نظر بذاره هاااااااااااااا.باشه؟

میسی!

ببخشید دیگه زیاد حرف زدم!کلا زیاد حرف میزنم...حالا میتونم درمورد زیاد حرف زدنم هم زیاد حرف بزنم اما نمیخوام دیگه زیادی زیاد حرف بزنم!

فعلا!(نظر یادتون نره)

 

روژان با تردید به بشقاب پیتزا نگاه میکند.مینهو لبخند میزند:((نگران نباش!قرار نیست تنهایی همشو بخوری,منم کمکت میکنم!)) روژان لبخند کج و کوله ای میزند:((ولی این پیتزای خانوادس!)) مینهو میخندد:((آره خب!خودمم اینو میدونم!حالا اشکالی داره؟))و به پشتی صندلی اش تکیه میدهد.

روژان با حیرت نگاهش میکند.

چهره ی مینهو کم کم درهم میرود:((اگه...از اینکه اینجا و...با من باشی احساس خوبی نداری,من...قصد اذیت کردنتو ندارم.همین الان برمیگردیم.))و با چهره ای مردد منتظر جواب روژان میماند.

روژان خنده ای عصبی میکند:((هه...نه نه!اصل..لا قضیه این نیست...خب,من نمیدونم چی بگم.تو نگفته بودی قراره بیایم پیتزا بخوریم,گفتی تا بقیه برنو سفارش بدن یه قدمی بزنیم.اما یهو منو آوردی اینجا!)) مینهو میخندد:((آررره!خب,گولت زدم!)) روژان با حیرت نگاهش میکند.

همه چیز حیرت انگیز بنظر می آید.و رفتار مینهو برای او تازگی دارد.

او به اطراف نگاه میکند.رستوران بزرگ پنج ستاره...رستورانی که تنها مشتری معروف آن مینهو نیست.او از همان اول چند هنرمند دیگر را هم شناسایی کرد.

صدای موسیقی بلندتر میشود,و انگار نمای لوستر های نقره ای رنگ را بیشتر میکند.

همه چیز عالی به نظر میرسد.

اما روژان از چیزی سر در نمی آورد.او باز هم به چهره ی بی عیب و نقص مینهو نگاه میکند.اما باز هم نمیتواند باور کتد.

میخواهد مطمین شود.

- اما واسه چی؟

چهره ی مینهو مثل آدم های از خواب پریده میشود:((چی؟))

- واسه چی؟واسه چی منو آوردی اینجا؟که چی بشه؟

چهره ی مینهو متعجب میشود.اما بعد از مدت کمی لبخند میزند و سرش را پایین می اندازد:((یه پسر,معمولا واسه چی با یه دختر به رستوران میره دیوونه؟!)) روژان میخندد.از کلمه ی "دیوونه" زیادی خوشش آمده است.

اما خیلی سریع خندهاش را قطع میکند.از بچگی به این عادتش داده اند که زودباور نباشد:((اما چرا من؟این همه...دختر دیگه.تازه اونا...)) مینهو حرف او را با شتاب قطع میکند:((چون تو فرق داری.))

روژان سرخ میشود.

- تو...خیلی جسوری دیوونه!

مینهو به این حرف روژان میخندد.روژان غرق تماشای او میشود:((همیشه فکر میکردم که وقتی میخندی مثل بچه ها میشی!خوشحالم که حالا میتونم اینو به خودت بگم...)) مینهو به جلو خم میشود:((و...این خوبه یا بد؟)) روژان هم به تقلید از مینهو به جلو خم میشود:((هر چیزی که تو هستی...عالی بنظر میاد...))چهره ی مینهو گل می اندازد:((پس تو هم...از من...)) بقیه ی حرفش را میخورد.روژان هم که خودش را به اندازه ی کافی برای این حرف ها جسور نمی داند,نگاهش را از او میدزدد,و اولین تکه ی پیتزا اش را برمیدارد.مینهو سرش را پایین می اندازد.

روژان اولین لقمه ی پیتزا اش را میبلعد.

مینهو که در عشق خیلی با شتاب است,به پشتی صندلی تکیه میدهد و درحالی که دستش را با گیجی در بین موهایش فرو کرده است,دنبال کلمات مناسب برای درخواستش میگردد.

روژان هم با دودلی او را از گوشه ی چشم میپاید و منتظر حرکتش میماند.

و درست وقتی که مینهو جمله ی مورد نظرش را پیدا میکند و لبخندی چهره اش را میپوشاند,دست سنگینی روی شانه اش فرود می آید.

- سلااااااااام,به سینیور چویی مینهو!

مینهو سریع برمیگردد و به شکم بر آمده ای پشت سرش برمیخورد.او دکمه های کت نقره ای رنگ را طی میکند تا به چهره ی او میرسد.

مرد میانسالی که پوست گندمی اش بر اثر لبخند بزرگ روی لبانش به سختی چروک شده ,پشت سر او ایستاده است.

- خوشحالم که بالاخره با یه دوشیزه میبینمت!چه تصادفی!راستی...از پروژه ی بزرگ چه خبر...؟

و دیگر حتی به یک لحظه فکر کردن هم احتیاج ندارد.

او مدیر کمپانی است.

                                                                            ***

جونگهینون با عصبانیت اطراف را برانداز میکند.بقیه هم با چهره ای نگران او را همراهی میکنند.

نور فلاش ها دست از سرمان بر نمی دارند.

کی که چهره اش از همه بی خیال تر بنظر میرسد,میگوید:((نگران نباشید...حتما رفتن با هم یه قدمی بزنن...))بعد صدایش را مثل پیرمردها میکند:((جوونن دیگه...!))و به جونگهیون چشمک میزند.اما جونگهیون هنوز هم عصبی به نظر میرسد.کی کنار او میرود و دستش را دور او می اندازد:((بی خیال بابا!تو خودتم الان میخوای با اون بری و...))  به من اشاره میکند:((حالا تنها فرقش اینه که تو خبر دادیو مینهو خبر نداد!اینم فقط ادبو میرسونه!)) جونگهیون درحالی که سعی میکند اخم هایش را نگه دارد میگوید:((این فرق داره!ما...فقط میخوایم بریم موبایلامونو بدیم تعمیر کنن,همین!اما اونا...))کی حرف او را قطع میکند:((همییییییییییین...؟!))و لبخند موزیانه ای میزند.جونگیهیون کمی نگاهش میکند.بعد اخم هایش را باز میکند و میخندد:((خیل خب باشه دیوونه!من فقط نگران...دختره بودم!)) تمین لبخند بزرگی میزند:((نگران نباش!اونم الان داره حال میکنه!))

و همه میخندیم.

کی در بین خنده هایش میگوید:((این مینهو همیشه زرنگ بوده!ماییم که مدام پخمه بازی درمیاریم!)) غزاله با تعجب از او میپرسد:((پخمه بازی درمیارین؟!)) کی نگاهش را از او میدزدد:((آره متاسفانه.)) انیو سرتکان میدهد:((آدم باید مثل اون جسور باشه...آقای کیبوم!))و نگاه معنی داری به کی می اندازد.انگار کی پیام انیو را میگیرد,و زیر چشمی به غزاله نگاه میکند.اما وقتی میبیند غزاله دارد او را تماشا میکند,سریع نگاهش را میدزدد.نلی که انگار خودش شاکی است,چپ چپ به انیو نگاه میکند.بعد زیر لبی میگوید:((دیگ به دیگ میگه روت سیاه!)) من به بر اثر این حرف او پوزخندی میزنم.انیو که متوجه حرف او نشده است,با کنجکاوی چهره ی ما دوتا را برانداز میکند.

جونگهیون نگاهی با من رد و بدل میکند و میگوید:((خیل خب,ما دیگه باید بریم.)) انیو سر تکان میدهد:((ما میریم میشینیم و سفارش میدیم.زود برگردین.)) جونگهیون هم سر تکان میدهد و بعد به من علامت میدهد که برویم.

از پله ها پایین میرویم.

جونگهیون به قدم های بزرگش مرا عصبی میکند.در حالی که نیم متری ازش عقب هستم با عصبانیت میگویم:((میشه یه کم آرومتر راه بری؟مگه دنبالت کردن؟!)) جونگهیون یک لحظه از حرکت می ایستد:((زودتر بیا.باید سریع برگردیم.)) و باز هم به همان قدم های لعنتی اش ادامه میدهد.

واقعا مسخره است.

همه ی بچه ها...تقریبا کسانی که دوست داشتند را جذب کردند.آن وقت من نمیتوانم این آقا را جذب خودم کنم.

بیشتر از مسخره ناراحت کننده است.او از من خوشش نمی آید.و نخواهد آمد.و ...خب,مقصر هم نیست.

هرکس یک سلیقه ای دارد.

با ناراحتی به دنبال کردنش ادامه میدهم.بغض گلویم را میگیرد.

گریه نکن...خواهش میکنم گریه نکن...

جونگهیون برمیگردد و با عصبانیت نگاهم میکند:((لطفا...زودتر راه بیا خانوم محترم!خواهش میکنم!)) با چهره ای درهم رفته نگاهش میکنم:((تو واقعا...))

اما ناگهان جسم سنگینی به صورتم میخورد.و من از پشت روی زمین می افتم.

دستم را به صورتم میکشم,و لخته ای از خون دستم را فرا میگیرد...

- از جونگهیونم فاصله بگیر!

 

                        ادامه دارد...

 



[ دوشنبه 20 شهریور 1391 ] [ 08:30 ب.ظ ] [ Nargess ] نظرات



      قالب ساز آنلاین