تبلیغات
وبلاگ داستان شاینی!! - island-1
وبلاگ داستان شاینی!!

اینم پارت اول ولی خیلی کوتاه شد سوری _: اگه بهت اجازه دادم بری اون مدرسه به این خاطر نیست که ازت خوشم میاد فقط دوس نداشتم حرف اقای هان رو زمین بمونه حالا از جلو چشام دور شو موش کوچولو کثیف.
_: چشم خانوم
از جاش بلند شد و به سمت در رفت به در نزدیک نشده بود که خانوم هان گفت: مدرسه تنهایی بهت خوش بگذره.
نیلوفر که عصبانی و ناراحت شده بود سریع از اتاق خارج شد و به سمت اتاقش رفت و در حالی که گریه میکرد وسایلش رو جمع میکرد. انگار کسی که توی اون خونه اضافیه اونه. در هر حال وسایلش رو جمع کرد و به سمت خوابگاه مدرسه رفت. مدرسه دریم یکی از بهترین مدرسه ها تو سئول بود وقتی به خوابگاه رسید یه زن خیلی شیک پوش دید.
_: سلام عزیزم! من هو می نام هستم
نیلوفر: سلام خانوم هو! من هم هان نیلوفر هستم.
خانوم هو: اوه! به نظر میاد دختر مودبی باشی این خیلی خوبه دنبالم بیا دختر جوان!
نیلوفر لبخندی زد و به دنبال هو رفت اونا سوار اسانسور شدن و به طبقه ششم یعنی اخرین طبقه خوابگاه رفتن. در انتهای راهرو یه در بود اونا اونجا رفتن . خانوم هو یه کلید در اورد و در رو باز کرد!
هو: خب اینم از اتاقت تو 2تا هم اتاقی هم داری دخترای خوبین اما یکیشون یه کم شیطونه اون یکی هم یه کم جدی ولی دوستای خوبی میتونن واست بشن! الانم احتمالا رفتن بیرون خیلی زود برمیگردن اینم کلید خونه اون اتاق اخریه مال توئه خب کاری داشتی این شماره منه بهم حتما زنگ بزن. باشه؟
_: باشه خانم هو.
_: خب من دیگه برم خدافظ.
و رفت بیرون نیلوفر وسایلش رو برد تو اتاقش اتاقش یه پنجره رو به شهر داشت و روبه روی خوابگاه یه پارک بود لبخندی زد و شروع کرد وسایلش رو بچینه هنوز نیم ساعتم نشده بود که صدای باز شدن در رو شنید.
_: دیدی گفتم وسایلش گرونه!
_: هیچم گرون نبود خیلی هم خوب بود!
همون موقع نیلوفر از اتاقش بیرون اومد و رفت تو هال و گفت: سلام!
دو دختر برگشتن و کمی نگاش کردن!
_: این دیگه کیه؟!
_: ا! زشته این به درخت میگن .
_: حالا هرچی!
نیلوفر: سلام من هان نیلوفر هستم شاگرد جدید و هم اتاقی شما امید وا...
هنوز حرفش تموم نشده بود که یهو یکی از دخترا پرید تو بغلش و گفت: واااااااااااایییی! ازی اسمش نیلوفره!!!!!!!!!! چه باحال!
دختری که جدی تر بود گفت: سلام من کیم ازیتا هستم ! اینم لی روژان یه سال از من بزرگتره ولی عقلش به اندازه ی سه سال از من کوچیکتره!
روژان یهو نیلوفر رو ول کرد و بهش گفت: دروغ میگه! خودش چی؟ مثل مجسمه س! هیچ کس حاظر نیس باهاش دوس بشه! منم چون هم اتاقیش بودم دلم براش سوخت باهاش دوست شدم!
ازیتا: روژان!!! ببند!
روژان: چشششششم!
نیلوفر لبخندی زد و گفت: خب من سال اولی هستم!
ازیتا: منم همینطور
روژآن: پس من میشم سال دومی و شما دوتا کوچولو باید به من احترام بزارین! فهمیدین؟!
نیلوفر: باشه!
ازیتا: عمرا!
روژان: ببین ازی یه کم از این یاد بگیر!

_: خب نیلوفر امروز اولین روز مدرسه ته! یه سری موارد هست که باید بهت بگم خب؟
نیلوفر: باشه!
همون موقع صدای جیغ و داد دخترا بلند شد و یه عالمه ادم به طرف در هجوم بردن!
نیلوفر: اونجا چه خبره؟
ازیتا: میخواستم بهت دقیقا همین رو بگم گروه 6!
نیلوفر: خب اینا کی هستن!
ازیتا: یه گروه که شامی 6 تا دختر و پسرن!
همون موقع گروه 6 به سمت کمد هاشون اومدن جایی که نیلوفر و ازیتا وایساده بودن!
ازیتا: اون دختره که داره خودشو تو اینه نگاه میکنه اسمش نگینه! اون دختر کناریش که موهاش بازه و یه تل زده اسمش اتنا خیلی مغروره سعی کن زیاد سر راهش قرار نگیری! اون پسره که خیلی مرتبه اسمش اونیو برادر بزرگتره اتنا و سال سومیه اون یکی پسره که کرواتش رو شل بسته اسمش کیبوم برادر وسطیه اتنا اونم سال دومه!
اون پسره که کروات نداره برادر نگینه اسمش مینهو و دوست پسر اتنا و اون یکی که هدفون تو گوششه اسمش جونگهیونه از دوست پسراس همه پسرا به جز اونیو سال دومن و دخترا سال اول!
نیلوفر: داشت به دونه دونه اونا نگاه میکرد که نگاش به اتنا گره خورد اتنا و نیلوفر برای پند لحظه به هم خیره شدن ولی بعدش نیلوفر سرش رو پایین انداخت!



طبقه بندی: story، taemin، minho، onew، key، jung hyun، island، 
[ شنبه 14 مرداد 1391 ] [ 12:22 ب.ظ ] [ A10A love kai ] نظرات



      قالب ساز آنلاین