تبلیغات
وبلاگ داستان شاینی!! - کنسرت در تاریکی-قسمت هفتم
وبلاگ داستان شاینی!!

سلاااااااااااااااااام سلام!

خوفین؟خوشین؟سلاااااااااااااااااااااااااامتین؟!

 

اینم پارت هفتم!

 

امیدوارم خوشتون بیاد...!

نظر هم فراموش نشه.

انیو درحالی که لبخند بزرگی به لب دارد میگوید:((خوشگل شدم؟!این کت شلوارو دیشب خریدم...))و با خوشحالی به کت و شلوار نقره ای رنگش دست میکشد.

کی با لب و لوچه ای آویزان نگاهش میکند:((قشنگه ولی...فکر کنم اون مردتیکه...اسمش چی بود...مدیر کمپانی هم یکی کپی اینو داشت...نه بچه ها؟)) مینهو سرتکان میدهد:((آره.تو کنسرت قبلی هم پوشیده بود.)) و با بدجنسی لبخند میزند.انیو با ناراحتی لب بر میچیند:((یعنی مثل...مردای پنجاه ساله شدم؟)) و به طرف آینه های قدی سالن راه می افتد تا خودش را برانداز کند.تمین به طرفش میرود و لبخند بزرگی میزند:((نه بابا!به اون نمیاد,ولی تو عالی شدی!))دستانش را با مهربانی روی شانه های انیو میگذارد:((اون نمیدونه چه لباسی مناسب سنشه پیرمرد!)) انیو که حالا خوشحالتر به نظر میرسد میگوید:((حالا بیچاره اونقدرا هم پیر نیست...)) و توجه من به چهره ی درهم کی جلب میشود.فکر میکنم دارد به قرار بستنی خوردن فکر میکند.اما با دلخوری رو به انیو میگوید:((حالا چرا کت شلوار پوشیدی؟خبریه؟!)) انیو لبخند خجالت زده ای میزند:((نه بابا...چه خبری...))و به طرف ما برمیگردد:((راستی...شما اینجا چیکار میکنین؟بقیه ی...دوستاتون کجان؟!)) و ناگهان همه چیز دستگیرم میشود.

گلوی او پیش نلی گیر کرده است.از همان اول هم به او توجه خاصی داشت و ما این را به وضوح میدیدیم.و حالا هم انتظار داشت که او را اینجا ببیند.

یاد کی می افتم و قرار بستنی خوردن.و البته,یاد خودمان.فکر میکنم بستنی خوردن با جونگهیون بهتر از رفتن به یک موبایل فروش مسخره باشد.

انیو کت نقره ای رنگش را درمی آورد و به رختکن آویزان می کند:((خب بچه ها...پاشید!باید واسه کنسرت بعدی تمرین کنیم.میدونید که؟همین پنجشنبس...))تمین با تعجب میگوید:((چی؟!))کی اعتراض میکند:((این انصاف نیست!)) و با ناراحتی به هوا لگد میکوبد.انیو با بی تفاوتی شانه بالا می اندازد:((از دست ما کاری برنمیاد.کنسرت قبلی که خراب شد مردم خیلی شاکی شدن.ما مجبوریم...)) و باز هم تکرار میکند:((پاشید دیگه!))مینهو اول از همه از جایش بلند میشود,و به دنبال او جونگگهیون و سپس کی برمیخیزد.تمین هم از گوشه ای با ناراحتی به آن ها زل زده است.

و بالاخره زمان را برای صحبت کردن مهیا میبینم:((پس قرار بستنی چی میشه؟))همه به طرف ما برمیگردند.کی با عصبانیت بهم علامت میدهد که چیزی نگویم.اما من اعتنایی نمیکنم:((مگه قرار نبود بریمو...))انیو با چهره ای درهم و عصبانی حرفم را قطع میکند:((چی؟قرار بس...تنی؟!)) با عصبانیت چهره ی افراد گروه را از نظر میگذاراند:((شما این قرارو گذاشتین؟)) کسی چیزی نمیگوید.کی دهانش را باز میکند تا جواب او را بدهد که جونگهیون به او علامت میدهد ساکت باشد.

انیو کمی تامل میکند و بعد,ادامه میدهد:((درهرحال,ما هیچ وقتی برای قرارو...این چیزا نداریم.متاسفم.)) و باز هم برمیگردد و به طرف آینه ی قدی میرود تا تمرین را شروع کنند.پشت سرش میگویم:((بقیه هم قرار بود بیان.میتونست خیلی خوش بگذره...))بعد,درحالی که سعی میکنم جلوی لبخند موزیانه ام را بگیرم ,میگویم:((دوستم....نلی,از شما تعریف میکرد.فکر میکرد که...آدم خیلی خیلی جذابی هستین.اون نمیدونست که شما...انقدر...آه...ولش کن!بالاخره الان که داره خودش میاد اینجا میفهمه دیگه!))انیو برمیگردد:((چی؟))

- هیچی هیچی!بیخیال!اصلا من چرا دارم اینا رو به شما میگم؟شاید دوست نداشت شما بدونید...ولش کن...

و به چهره ی انیو نگاه میکنم که با تعجب به من خیره شده است.انگار که سیلی خورده باشد,رنگ سرخ به گونه هایش هجوم می آورد.صدای آتنا را می شنوم که پوزخند میزند.

انیو بالاخره چهره اش را برمیگرداند و به راه رفتن ادامه میدهد.فکر میکنم که نقشه ام نگرفت...و یا شاید هم او عاشق نلی نیست و من اشتباه متوجه شده ام.اما ناگهان برمیگردد:((خب...ام...یه کم استراحتم بد نیست!اما...ما هم باید تمرین کنیم...)) و چهره ی متفکرش را سخت درهم میکشد.کی در حالی که لبخند میزند و گل از گلش شکفته است میگوید:((خب,میتونیم تا وقتی که بقیه بیان تمرین کنیم.بعدشم بریم پیتزا بخوریم!)) مینهو با تعجب میپرسد:((چی؟!پیتزا؟!مگه قرار نبود...)) کی با لبخندی بزرگتر حرفش را قطع میکند:((پیتزا بهتره...!))

                                                 ***

در حالی که از پله های بستنی فروشی بالا میرویم,کی با دلخوری میگوید:((اه...!من دوست داشتم پیتزا بخوریم...)) و لب هایش را برمیچیند.تمین در جواب او میگوید:((اشکال نداره...اینجا هم قیمت و محتوای بستنی هاش دست کمی از پیتزا نداره...!)) آتنا در حالی که موازی با او راه میرود میگوید:((آره,پیتزا واسه ی دفعه بعد!)) تمین هم به این حرف او نیشخند میزند.انگار بدش نیامد!

بالاخره وارد مغازه میشویم.انیو درحالی که سعی میکند خودش را کنار نلی نگه دارد میگوید:((خب...حالا کجا بشینیم؟))چند نفری برمیگردند و با انگشت ما را نشان میدهند.

مثل اینکه ما یادمان رفته با چه کسانی بیرون آمده ایم...

تمین با ناراحتی هوای سینه اش را بیرون میدهد:((ای وای...دوباره شروع شد...)) نلی با کنجکاوی میپرسد:((چی دوباره شروع شد؟)) انیو بی درنگ جواب میدهد:((مصیبت!)) اما بازهم لبخندش را به طرف او حفظ میکند.

تابش  نور چند فلش را روی صورتمان حس میکنم.

جونگهیون نگاهی به من می اندازد و میگوید:((خب...ما باید یه جایی بریم...اما زود برمیگردیم.تا وقتی که شما مصیبتو جمع کنید...)) و من به یاد موبایلم می افتم.

کی به این حرف جونگهیون پوزخند میزند:((آرررررره!مثل روژان و مینهو...؟!)) انیو با تعجب میپرسد:((چی؟!))

و ناگهان توجه ما به اطراف جلب میشود.

روژان و مینهو غیب شده اند.

جونگهیون با تعجبی آمیخته با عصبانیت می گوید:((پس روژان و مینهو کجان؟))

و با لحن مسترسش,مو را بر تن ما سیخ میکند.

 

                       ادامه دارد...



[ شنبه 18 شهریور 1391 ] [ 12:01 ق.ظ ] [ Nargess ] نظرات



      قالب ساز آنلاین