تبلیغات
وبلاگ داستان شاینی!! - کنسرت در تاریکی-قسمت ششم
وبلاگ داستان شاینی!!

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااام!

 

ببخشید دیر شد.

اینم قسمت ششم!

نفسم را حبس میکنم و منتظر بدترین چیزها میمانم.

او نگاهم میکند,نگاهم میکند,و باز هم نگاهم میکند.

از چشمانش آتش میبارد,اما چیزی نمیگوید.شاید دارد فکر میکند تا باید چه برخوردی داشته باشد.

من هم چیزی نمیگویم.به خودم التماس میکنم که چیزی بگو.به او بگو که تقصیر تو نبوده و آن ها تو را هل دادند.

بگو که چقدر متاسفی.

خواهش میکنم چیزی بگو....

اما انگار زبانم بند آمده.خودم را آماده ی هرچیزی میکنم,هرچیزی.حتی یک سیلی محکم.

او بازهم نگاهم میکند.قبل از این هم که کاری باهاش نداشتم با نگاه هایش تکه تکه ام میکرد.جوری که انگار  بخواهد مرا سلاخی کند.حالا که دیگر حسابی هم برایش دردسر ایجاد کرده ام...

با عصبانیت نگاهم میکند.

خواهش میکنم حرفی بزن...

کم کم احساس میکنم که گونه هایم سرخ میشوند.و قطرات اشک به چشم هایم هجوم می آورند.اگر این وضع ادامه پیدا کند,من زیر نگاه های سردش ذوب میشوم...

و بالاخره تصمیم میگیرم که برای جلوگیری از ریزش اشک هایم حرفی بزنم:((م...من...))اما او,با گذاشتن انگشتش بر روی لب هایم مرا بسیار غافلگیر و ساکت میکند:((تقصیر من بود,نباید موقع راه رفتن با تلفن صحبت میکردم,باید جلوی راهمو نگاه میکردم.)) با تعجب نگاهش میکنم.او خم میشود و  موبایلش را از آنطرفش برمیدارد و شروع به ور رفتن با آن میکند:((ببخشید,امروز خودم میبرم درستش میکنم...))سعی میکنم او را متوجه ماجرا کنم:((نه نه...این...تقصیر خود م...)) اما ناگهان متوجه میشوم که این موبایل خود من است!

با عصبانیت میگویم:((وووووووووووی!موبایلم!موبایل نازنینم!!))با خشم نگاهش میکنم:((تو...تو موقع راه رفتن باید چشماتو بیشتر باز کنی!))

و ناگهان همه چیز برمیگردد...

او من و من کنان میگوید:((گفتم که ببخشید!من خودم برات درستش میکنم!اصلا کی یه آشنا داره...))

- کی؟

-کی!ام...کیبوم!یه آشنا داره که میدم سه سوته برات درستش کنه...

با عصبانیت میگویم:((این حرفا که واسه من موبایل نمیشه آقا!)) جونگهیون موبایل خودش را جلوی چشمانم تکان میدهد:((ببین...مال خودمم داغون شده!امروز عصر باهم میریم هردوشو میدیم درست کنن.خوبه؟))

چند لحظه نگاهش میکنم.و به این نتیجه میرسم که از این واژه ی با هم زیادی خوشم آمده است.

با این حال,سعی میکنم خودم را لو ندهم.نگاه تفکر آمیزی بهش می اندازم و آهی میکشم:((خیل خب...مثل اینکه چاره ی دیگه ای ندارم!)) او لبخند میزند:((عالیه...))و از روی انگار بالاخره یادش می افتد که باید از روی زمین بلند شود.او بلند میشود دستش را به طرف من دراز میکند تا کمکم کند.من هم در حالی که سعی میکنم اشتیاقم را مخفی کنم دستش را میگیرم و بلند میشوم.و هردو شروع به تکاندن لباس هایمان میکنیم.

- راستی...اینجا چیکار میکنی؟

حواس پرتی اش مرا به خنده وا میدارد:((فقط من نه...دوستام...))و با دست آتنا و روژان که با دهان باز در حال تماشای ما هستند را نشان میدهم.او به آن ها نگاه میکند و چهره اش مثل کسانی که از خواب پریده اند میشود:((سلام.من شمارو ندیدم.))آن ها درجواب او سرتکان میدهند.جونگهیون دوباره به من نگاه میکند:((خب...نگفتی...اینجا...)) با شتاب میگویم:((ا...آره,راستش,ما منتظر تو بودیم!)) یکی از ابروهایش را بالا می اندازد:((منتظر من؟!))

- ام...نه...نه منتظر خود تو!منتظر یکی از شما ها که...بهتون بگیم که ما ترانه رو ساختیم.

-ترانه؟

- آره دیگه,ترانه.همونی که دی...

- آهان!ترانه!خب؟حالا میخواین اونو به کمپانی بفروشین؟

- نه نه...راستش...ما میخواستیم که شما...شما...اونو بخونین.

- بدون اینکه از ما پولی بخواین؟

به نشانه ی تایید سرتکان میدهم.او میخندد:((شماها دیوونه اید!دیوونه و عجیب!و این به نفع ماست!))دست از خندیدن برمیدارد:((خب باشه...با من بیاید بالا تا ببینم چه کاری از دستمون بر میاد.))

و شروع به راه رفتن میکند.ما هم دنبالش میرویم.

روژان خودش را به من میرساند و بهم سیخونک میزند:((خوب پیچوندیشا!)) چپ چپ نگاهش میکنم:((چی میگی؟تقصیر اون بود!))

- آرررررررره!میدونم!

و بهم چشمک میزند.

                                                 ***

روژان گیتار را روی پایش تنظیم میکند و در حالی که روی نت خم شده است,شروع به زدن میکند.مینهو که روبه روی او نشسته است سرش را با ریتم ساز تکان میدهد:((آهان...حالا داره بهتر میشه...))و به او علامت میدهد که ادامه دهد.روژان به سختی تمرکز میکند.

مینهو بعد از کمی تامل,بالاخره به جونگهیون علامت میدهد که شروع به خواندن کند.و او با صدای فوق العاده اش,خواندن را از سر میگیرد:

- oh,you'r shinin again

and dancing in the rain

but i can get somethin

what you'r hiddin again

and we are noway same

even way the hours change

so it's not happenin

how i tell you i'm so lame?

wish you could close your eyes

and image something nice

cause i wach all the time

...some great thing about us

و ناگهان ریتم از دست روژان در می رود.مینهو نفس عمیقی میکشد:((خیل خب,فکر کنم واسه ی امروز دیگه کافی باشه,دیگه خسته شدیم.))روژان سرتکان میدهد:((نه,من خوبم...))مینهو لبخند جذابی تحویلش میدهد:((لازم نیست به خودت فشار بیاری.ما بازهم وقت داریم.))روژان از لبخند مینهو سرخ میشود.

کی که آنطرف سالن لم داده است میگوید:((چطوره تا خودمونیم بریم یه بستنیی بخوریم؟من که حوصله ی زیاد کار کردنو ندارم...))مینهو با تعجب به او نگاه میکند:((تا خودمونیم؟))کی چشمانش را در کاسه میچرخاند:((آره دیگه!الان که انیو نیست که بخواد کنترلمون کنه,بزن بریم بیرون!))تمین میخندد:((آررررره!خیلی وقته که از این جور کارا نکردیم!))جونگهیون اخم میکند:((خوشم نمیاد که نبود انیو انقدر براتون خوشحال کننده باشه.)) کی لبخند میزند:((خوشحال کننده نیست,انرژی بخشه!میدونی...یه جورایی وقت اضافس...)) مینهو هم به جمع آن ها اضافه میشود:((هه!آره!)) و جونگهیون به او چشم غره میرود.لبخند از روی لبان مینهو محو میشود:((معذرت میخوام!))و نگاهش را پایین می اندازد.

کی به طرف ما نگاه میکند:((نظرتون چیه خانوما؟بریم یه بستنی بزنیم؟))ما هر سه با لبخند میگوییم:((آررررررره!)) اما ناگهان یاد بقیه می افتم:((فقط...میشه یه کم منتظر بمونین تا...بقیه ی دوستامونم بیان؟بدون اونا به خوش نمیگذره...))و نگاه ملتنسانه ای به کی می اندازم.آتنا بهم سیخونک میزند و آهسته میگوید:((تو غلط کردی!))

مینهو میگوید:((باشه,یه بیست دقه صبر میکنیم.بهشون بگو زودتر بیان.))لبخند میزنم:((مرسی.))

ناگهان در آهسته باز میشود.

بدون هیچ در زدنی.

و بدون هیچ مقدمه ای.

کی چشمانش را در کاسه میچرخاند:((وای...باز دوباره خودشه...اومده مارو چک کنه...))

اما از این حرف او چیزی دستگیرمان نمیشود.سرم را خم میکنم و دقیقتر نگاه میکنم.

و بالاخره,متوجه کت و شلوار نقره ای رنگی میشوم که از لای در برق میزند...

 

                         ادامه دارد...



[ دوشنبه 13 شهریور 1391 ] [ 10:32 ب.ظ ] [ Nargess ] نظرات



      قالب ساز آنلاین