تبلیغات
وبلاگ داستان شاینی!! - کنسرت در تاریکی- قسمت پنجم
وبلاگ داستان شاینی!!

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام!

خوفین؟خوشین؟چه خبرا؟

با اینکه نمیدونم چرا یه سریا غییییییییییییییییییییییییییییب شدن اما...

بفرما

اینم قسمت پنجم

بعد از خوندنش حتما نظر بذاااااااااااااااااااااااااااااااار چون...

خیییییییییییییییییییلیییییییییییییییییییییی برام مهمه!

فعلا!

- خب,کنسرت چطور بود؟خوش گذشت؟

مامان این سوال را با لبخند نمادین روی لبانش میپرسد.من هم یک لبخند ساختگی تحویلش میدهم:((آره,بهتر از اونی که باید میبود!)) مامان لبخندش را کش دار تر میکند,و به خورد کردن مرغ ادامه میدهد.

هتلی که اداره برای مامان رزرو کرده,خیلی هم شیک به نظر نمی آید.حداقل نه به اندازه ای که مامان قبل از رسیدنمان به کره,و حتی قبل از ورود به هواپیما از آن حرف میزد.خیلی هم عجیب نیست,مامان همیشه زیادی خوشبین و زودباور بوده است.

اتاق حدودا هفتاد متر,و یک مقدار قدیمی بنظر می رسد.همه ی دیوارهایش را کاغذ دیواری های شیری رنگ با توپ های قرمزی به رنگ مبل ها پوشانده است,و اندکی هم بوی نم میدهد.

دو اتاق کوچک دارد و تقریبا هم اندازه دارد,که در هر کدام دو تخت روحی فلزی گذاشته اند.یکی از اتاق ها هم یک آینه ی قدی مستطیلی دارد.آشپزخانه هم اپن و نسبتا بزرگ است.اما با این حال,میز غذاخوری را به زور در آن چپانده اند.

و اصلا زیبا نیست.

مادر آتنا که از روی وسواس زیاد درحال شستن ظرف ها است,میگوید:((حالا جاهای خیلی زیاد دیگه ای مونده که باید بریم,و اول از همه هم باید از بازارا دیدن کنیم!)) مامان با او مخالفت میکند:((نه نه!خرید واسه آخر کاره که جاهای مهمترو رفتیم و مطمینیم که پول کم نمیاریم!))

- این جا که...جای دیدنی زیادی نداره.خرید از همه مهم تره!

- چرا!موزه ها هستن.هیچ چیزیم دیدنی تر از موزه نیست!

- چرا هست,مغازه ها!

- من که از فردا جلسه هام شروع میشه...فکر نمیکنم که وقت کافی...

و من و آتنا تمام درحالی که روی مبل های زوار در رفته ی اینجا لم داده ایم,آن ها را تماشا میکنیم.و انتظار میکشیم تا زودتر شب به اتمام برسد و فردا بیاید.چون کار خیلی مهمی داریم.

اما مادرها خیلی حوصله سر برانه تر از این حرف ها هستند.من که فکر میکنم آن ها سرعت عقربه ها را ده برابر کندتر میکنند.

ناگهان صدای موبایم همه را از جا میپراند.

یک اس ام اس.

روژان است.

اس ام اس را باز میکنم تا آن را بخوانم که ناگهان...

- اون دیگه کیه؟مگه به دوستات نگفتی که مسافرتی تا دیگه بهت اس ام اس ندن؟اصلا نباید گوشیتو میاوردی...خاموشش کن ببینم!

- وااااااااااااااااااای!مامان یه دقه هم بین حرفات نفس بگیر!دوستام نیستن که...

مامان چشمانش را تنگ میکند و چهره اش را درهم میکشد:((ا...دوستات نیستن؟!بگو ببینم,پس کیه؟آها...خوب مچتو گرفتم...!لابد...منظورتم از اینکه کنسرت بهتر از اونی که باید میبود بود این بود!پس حالا د...)) حرفش را قطع میکنم:((نه نه!یعنی...دوستم هست...ولی نه اون قبلیا که الان تهرانن!این جدیده.امروز تو کنسرت پیداش کردم.ایرانیه.اسمشم روژانه.)) چپ چپ نگاهم میکند:((هوووووووم...امیدوارم....)) مامان آتنا میگوید:((خب بچه ها!نظرتون درمورد خرید فردا چیه؟)) آتنا یکی از ابروهایش را بالا می اندازد:((یعنی فردا بریم خرید....؟))

- آره دیگه...

آتنا در فکر فرو میرود.و من یادم می آید که باید اس ام اس روژان را بخوانم.به صفحه ی موبایلم نگاه میکنم.او نوشته است:

slm.note hazere.faghat man gitari nadaram k bekham rush emtehan konam.

 farda berim hamun jayi k emruz ma ro bordan.shayad betunim yekishuno gir bendazim.

pas gharar farda,dame dare hamunja ,saate 11 sobh.

felan

در جوابش یک ok میفرستم و حواسم به آتنا جلب میشود که درحال برنامه ریزی برای فردا است:

- آره مامان,منم یه مرکز خرید دیدم که لباسای خیلی قشنگی دا...

حرفش را قطع میکنم و خطاب به مامانش میگویم:((ببخشید,ولی ما فردا جایی کار داریم,باشه برای بعد.)) و به آتنا علامت میدهم که دنبالم بیاید و به سمت یکی از اتاق ها میروم.او هم با تردید دنبالم می آید.

مامان آتنا پشت سرمان میگوید:((چی؟کار دارین؟یعنی چی؟)) اما ما جواب نمیدهیم.فعلا جواب ندادن بهتر است.

در اتاق,روی تخت لم میدهم و آتنا هم کنارم می نشیند:((هان چیه؟روژان چی میگه؟)) چپ چپ نگاهش میکنم:((اصلا هیچ معلوم هست جنابالی حواست کجاس؟نشستی داری با مامانت قرار میذاری؟یادت رفته که...))

- خیل خب حالا,بگو ببینم روژان چی میگه؟

کمی تامل میکنم.بعد با صدایی آهسته میگویم:((نت آمادس.فقط گیتار نداره که امتحانش کنه.گفت فردا دم در همونجایی که بودیم ساعت یازده قرار بزاریم.شاید بتونیم...))

- خب خب,نگفتید فردا کجا کار دارین...؟

هردو از این صدا جا میخوریم.

مامان آتنا در حالی که در چهارچوب در ایستاده است به ما چشم غره میرود:((شما تو یه مملکت غریب چیکار دارین؟ها؟)) آتنا به من چشم غره میرود تا زودتر جواب مامانش را بدهم.با من و من میگویم:((ام...خ...خب راستش...ما با...ام...یکی از دوستامون قرار داریم.همونی که الان بهمون اس ام اس داد.شنیدین که...؟))

- بله شنیدم.اما این باعث نمیشه که ما به شما اجازه ی رفتن بدیم...

عاجزانه به آتنا نگاه میکنم.معلوم است که تا فرا صبح باید داستان های زیادی ببافیم,تا بتوانیم از اینجا خارج شویم.

                                                                                 ***

باز هم انتظار

و باز هم انتظار.

فایده ای ندارد,آن ها از اینجا رد نمیشوند.

آتنا با عصبانیت میگوید:((فایده ای نداره...اونا رد نمیشن.باید بریم تو.)) روژان در جواب او میگوید:((نمیتونیم بریم تو.ما اجازه نداریم.)) آتنا غرولند میکند:((وای...چه مسخره.))و به دماغش چین می اندازد.

ما الان حدود یک ساعت است که دم در همان آپارتمانی که دیروز با شاینی داخل شدیم ایستاده ایم.اما خبری نیست.چند نفری رفتنند تو,و یک نفر هم بیرون آمد,اما هیچکدام از اعضای شاینی نبودند.

ناامیدی تمام وجودمان را فرا گرفته است...

روژان کمی به پایین میلغزد:((فایده ای نداره بچه ها...ما همون دیروز...همه چیزو از دست دادیم.)) سعی میکنم سرحال بیاورمش:((ای بابا بیخیال.اینجا محل کار اوناس,حتما از اینجا رد میشن.)) لبخند تلخی میزند:(( آره آره.ولی شاید یک ساعت...شاید ده ساعت...و شاید صد ساعت دیگه!میبینی؟درهر حال...شدنی نیست.باید خوش شانس بود که ما نیستیم.)) آتنا سر تکان میدهد:(( اگه خوش شانس بودیم,دیروز تو اون مصیبت نمیفتادیم که الانم بخوایم اینجا باشیم.)) لبخند میزنم:((اما اون مصیبت باعث شد که کسایی که دوست داریمو از نزدیک ببینیم,مگه نه؟)) روژان اخم میکند:((ولی فایده ای نداشت.))

ناگهان آتنا میگوید:((ا...اونجا رو نگا!شانس بهمون رو کرده!)) و درحالی که لبخند بلد بالایی بر لب دارد,با سر به سمت چپش اشاره می کند.

هر دو نگاه میکنیم.

جونگهیون در حالی که با موبایلش حرف میزند به طرف ساختمان می آید.او به جلوی پایش زل زده و هنوز متوجه ما نشده است.

وای خدای من...

آتنا به من سیخونک میزند:((خیل خب,بدو برو دیگه!برو یه زره مخشو بزن,بعدشم بهش بگو که چه خبره.))

با حیرت به نزدیک تر شدن ونگهیون نگاه میکنم.

روژان کمی به جلو هولم میدهد:((بدو برو دیگه!))

جونگهیون نزدیک تر میشود.

آتنا با عصابانیت میگوید:((بدو دیگه!داری استخاره میکنی؟!)) با صدای آهسته ای میگویم:((درمورد اون قسمت شانس بهمون رو کرده سخت اشتباه میکردی,چون من رابطم با ایشون اصلا خوب نیست...)) روژان عصبانی میشود:(( اه!چرا انقدر مزخرف میگی؟پس دیروز که کنارش نشسته بودی یه ساعت چی داشتی بهش میگفتی...؟))

- بچه ها جدی میگم,اون از من خوشش نمیاد...

- تو غلط کردی!

و باز هم مرا به جلو هل میدهد.

اما این دفعه خیلی بیشتر.

به اندازه ای بیشتر که...محکم به سینه ی جونگهیون کوبیده میشوم,و هر دو نقش بر زمین میشویم.

و از آن بدتر,

گوشی او یک متر آنطرف تر از خودش به زمین پرت میشود و تشکیلاتش به بیرون میریزد.

او با گیجی به اطراف نگاه میکند,و متوجه گوشی اش میشود.

و بعد,کم کم سرش را بالا می آورد تا عامل حدثه را شناسایی کند.

چهره ی درهم رفته اش اندکی سرخ به نظر میرسد.

در این شرایط,ترجیح میدهم که کس دیگری باشم....

و بالاخره,چشمان خون گرفته اش در چشمان من قفل میشود...

                                     

 

                        ادامه دارد...



[ شنبه 11 شهریور 1391 ] [ 09:33 ب.ظ ] [ Nargess ] نظرات



      قالب ساز آنلاین