تبلیغات
وبلاگ داستان شاینی!! - کنسرت در تاریکی(قسمت چهارم)
وبلاگ داستان شاینی!!

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام!

چطططططططططططططططورین خوفین؟

دلم براتون خیلی خیییییییییییییییییییییلییییییییییییییییییی تنگ شده بود...!

مسافرتم خوش گذشت جاتون خالی...

اینم پارت چهارم امیدوارم خوشتون بیاد!

 

 

- بله...دارن کمک میکنن...بله...

درحالی که قلبم به شدت به سینه میکوبد,با دقت به حرف های کی گوش میدهم.

همه گوش میدهیم.

- ا...راستش من...نخیر من...بله.حق با شماست.خب...من از اولم...

چهره ی کی درهم میرود.و یک لحظه طوری نگاهم میکند که انگار بزرگترین گناه دنیا را مرتکب شده ام.

- من هم همینطور فکر میکنم...بله...بله...حتما,خداحافظ...

و بالاخره تلفن را قطع میکند.

او با چهره ای در هم رفته چهره ی ما را بررسی میکند و لغات به آرامی از دهان او خارج میشوند:((بچه ها...ما...نمیتونیم دیگه ادامه بدیم...)) غزاله که کنار او نشسته است با چهره ای نگران میپرسد:((چط...ور؟چیزی شده؟)) کی با عصبانیت سرتکان میدهد.کی از جایش بلند میشود و شروع به راه رفتن میکند.

سعی میکنم از چهره اش افکارش را بخوانم,اما اخم های او چیزی جز عصبانیت را بروز نمیدهند.

او بعد از کمی راه رفتن بالاخره شروع به حرف زدن میکند:((کسی...چیزی دستش اومده؟))و به اعضای گروهش نگاه میکند.این کارهایش مرا عصبی تر میکند.و انگار که او دست بردار نیست,فقط ناواضح حرف میزند.

مینهو که انگار حرف های کی ا را هم عصبی کرده است میگوید:((میشه انقدر...ناواضح حرف نزنی؟اون چی گفت؟منظورت از این حرفا چیه؟)) کی هوای سینه اش را بیرون میدهد و میگوید:((اون خیلی عجله داره.گفت که بهتره کارو به حرفه ای ها بسپریم یا زودتر به نتیجه برسیم...))با گیجی سر تکان میدهد:((عجیب غریب حرف میزد اما...گفت که این یه بازی نیست.)) انیو چهره اش را در هم میکشد:((ها؟!)) جونگهیون پوزخند میزد:((حتما زیادی فیلم ترسناک نگاه میکنه!)) انیو به این حرف او میخندد:((واقعا قاطی کرده!منظورش چیه؟))

کی کنار او مینشیند:(( شماها تونستین چیزی درست کنین؟)) نلی سعی میکند از خودشان دفاع کند:((خب...ما...داشتیم بهش فکر میکردیم...ما...)) کی حرف او را قطع میکند:(( عالیه...شما چی؟)) به تمین و آتنا اشاره میکند.تمین لبخند میزند:(( ما...هنوز سر نوع سازش به توافق نرسیدیم!شما فکر نمیکنین پیانو بهتر باشه؟!)) کی به حرف او اعتنایی نمیکند:((شما چطور؟)) و ایندفعه روژان و مینهو را خطاب قرار میدهد.مینهو میگوید:(( داریم سعی میکنیم.فعلا که...همه ی سازها مثل آهنگ های دیگن.چیز جدیدی به ذهنمون نرسیده.)) روژان هم به نشانه ی تایید سرتکان میدهد.کی به طرف ما برمیگدد:((شما چطور؟)) دهانم را باز میکنم تا حرف بزنم,اما جونگهین پیشدستی میکند:((من داشتم به اون گیتار زدن یاد میدادم...)) و با این حرفش مرا به شدت عصبی میکند.کی لبخند میزند:((ما هم هیچی نساختیم.))

از جایش بلند میشود و باز هم شروع به راه رفتن میکند:((میبینید؟ما کاری پیش نمیبریم.)) مینهو با چهره ای مصمم میگوید:((خب...حتما یه جای کار مشکل داره.))

- آره قطعا.اما...میتونی بگی کجاش؟

مینهو دستش را بالا میبرد و مثل دانش آموزهای دبستان رفتار میکند:(( آقا اجازه؟!میشه ما بگیم...؟!)) کی با تعجب نگاهش میکند.مینهو چهره اش را در هم میکشد:(( میشه لطفا معلم بازیو تموم کنی و مثل آدم حرف بزنی؟ما بیکار نیستیما.)) کی از راه رفتن دست برمیدارد:(( آره...آره...)) چهره های مارا از نظر میگذارند:((ما به حرف های شما گوش کردیم.گفتین قرار داد نمیبندیم,گفتیم باشه.گفتین بیایم اینجا,گفتیم باشه.گفتین گروه تشکیل بدیم,گفتیم باشه.حتی تعداد و اعضای گروهم خودتون مشخص کردین.و ما هم چیزی نگفتیم,چون فکر میکردیم این درخواست مدیر شرکته و حتما درسته.و البته که حتما درسته اما...)) چهره اش را با ناراحتی درهم میکشد:((خانوما,ما کاری پیش نمیبریم,چون ما خواننده ایم نه آهنگساز.چون...ما به اندازه ی کافی سریع نیستیم.اما افراد ماهرتر از ما هم هستن.شما باید با اونا کارکنین.اونا آهنگسازا هستن.اونا آهنگو میسازن و ما میخونیم,و این کار ماس.ما به خاطر این پول میگیریم.ما وقت کافی و اضافه نداریم که بخوایم برای آهنگسازی بذاریم.شما بهتره که قرار داد ببندینو اینطوری کار کنین.اینطوری پول خوبی هم گیر خودتون میاد.چیزی که من از همون اول پیشنهاد دادم.)) به طرف کیفش که گوشه ای افتاده است میرود:(( ما دیگه باید بریم.)) بقیه ی اعضای گروه هم از جایشان بلند میشوند و به طرف وسایلشان میروند. کی ادامه میدهد:((امیدوارم دوباره همدیگرو ببینیم.))

روژان از جایش بلند میشود و با عصبانیت میگوید:((ما که گفتیم نمیخوایم فعلا قرارداد ببندیم.قرارامونو یادتون رفت؟)) جونگهیون برمیگردد و به او میگوید:((ما نمیدونیم مشکل شما چیه,اما این دستور مدیر شرکته.و ما به چیزی خلاف اون عمل نمیکنیم.)) مینهو میگوید:((ما هزارتا کار داریم,ووقتی برای آهنگسازی ندارم.ما خوشحال میشیم که ترانه ی شما زرو بخونیم,اما با آهنگ روش.)) نلی با ناراحتی میگوید:((اما اینطوری...ما دیگه نمیتونیم این ترانه رو به شما بفروشیم و...همه چی منحله...)) انیو با ناراحتی به او نگاه میکند:((متاسفم.)) تمین هم برای ابراز همدردی سری تکان میدهد.آتنا میگوید:((ااگه ما اینجا کار کنیم...بازهم همو میبینیم؟)) و من دلیل سوال بی نتیجه اش را نمیفهمم. جونگیون در حالی که یقه ی کت چرمی اش را صاف میکند جواب میدهد:((شاید...البته ما زیاد با ترانه نویسا در ارتباط نیستیم,اما شاید.)) و نگاه گذرایی به من می اندازد.

کی لبخند نصف نیمه ای میزند:((خب دیگه خانوما,دیگه وقت رفتنه.))

                                                                        ***

فکر نمیکنم نشستن لب جوب,برازنده ی شخصیت یک خانوم محترم باشد,اما برازنده ی شخصیت یک آدم شکست خورده هست.

درهر حال,روی جدول های لب جوب نشسته ایم.با عصبانیت پاهیمان را به زمین میکوبیم و از سکوت حاکم در بینمان زجر میبریم.خانه نرفتنمان نباید عجیب باشد,چون هنوز باید در کنسرت باشیم.

هنوز هم غرق ساعت های کوتاهی که در بین قهرمان هایمان بودیم هستیم.و هنوز هم به از دست دادنش غبطه میخوریم.ای کاش میتوانستیم ادامه اش بدهیم.

برای هزارمین بار به کاغذ متن لعنتی شعرم که در دستم است نگاه میکنم.شعر که زمانی,وقتی داشتم به جونگهیون فکر میکردم نوشته بودم.شاید که قدیم ها زیاد بهش فکر نمیکردم,اما حالا که او را از نزدیک دیده ام ,فکر او بیشتر آزارم خواهد داد.

زن دوره گرد آنطرف خیابان,دست از آهنگ زدن با گیتار شکسته اش,و خواندن آهنگ بی محتوایش برنمیدارد.و عجیب ترین چیز,قطره های بارانی است که در این موقع سال بر سر ما حمله ور شده اند.

ما به آن ها اعتنایی نمیکنیم.

غزاله بالاخره سکوت را با غرولند کردنش میشکند:((یعنی ما از این زنه هم کمتریم...!))و با سر به زن دوره گرد اشاره میکند.با صدایی آهسته به او گوش زد میکنم:((فارسی حرف نزن...)) آتنا با عصبانیت می غرد:((بس کن دیگه!ما همه چیزو از دست دادیم اونوقت تو نگران عرب شناخته شدن یا نشدن خودتی؟!)) نگاهش نمیکنم.سعی میکنم به او اجازه دهم تا داد بکشد.اما او بعد از چند لحظه خیره نگاه کردنم,با صدایی آهسته میگوید:((شرمنده.من...من...زیاد حالم خوب نیست... )) و رویش را از من برمیگرداند.امیرحسین با صدای خشداری غر میزند:((من خسته شدم.میخوام برم خونه...)) روژان با صدای آهسته ای,انگار که با خودش درحال حرف زدن باشد, میگوید:((کاش به مینهو میگفتم که...برام چه معنیی داره.اونوقت شاید...اون نمیذاشت برم.ازم نمیگذشت...)) نلی میگوید:((من سعی کردم به انیو بگم,اما نشد.نمیدونم چطور...میشه گفت...))غزاله آه بلندی میکشد:((ولش کن,حالا که دیگه گذشته...))اما چشمان امیرحسین همچنان برق میزند:((مینهو منو بقل کرد...!))و صدای خنده ی کودکانه اش فضا را پر میکند.

خوشید کم کم دارد غروب میکند.

و زن دوره گرد دست از ساز زدن برنمیدارد.

سعی میکنم بچه ها را آرام کنم:((هی...شما ها چتون شده؟ما قرار بود به یه کنسرت معمولی بریم,اما اتفاقایی بیشتر از حد خیالمون افتاد.ما اونا رو از نزدیک دیدیم,و اونا هم...و در ضمن,آخرش هم به خیر کذشت,این کافی نیست؟)) آنها جواب نمیدهند.این زیاده خواهی ما احمقانه است.

احمقانه.

به خورشید درحال غروب نگاه میکنم.صدای زن دوره گرد,اصلا به این غروب زیبا نمی آید.به متن ترانه ی مچاله شده و خیسم نگاه میکنم,و یاد خیلبافی های کودکانه ام می افتم.و باز هم مثل دفعات زیادی در اتاقم,شروع به خواند آهنگم میکنم:

 - oh you'r shinin again

and dancin in the rain

but i can get somethin

what you'r hiddin again

and we are noway same

even way the hours change

so it's not happenin

?how i tell you i'm so lame

wish you could close your eyes

and...

(لطفا کپی نکنید)

اما بغض در گلویم  اجازه نمیدهد که بقیه اش را بخوانم.سرم را روی پاهایم میگذارم و آرام چند قطره اشک میریزم.اما صدای دست های مختلف,مرا از جا میپراند.

چندتا از مردم اطرافم به همراه زن دوره گرد درحال دست زدن برایم هستند.

با تعجب نگاهشان میکنم.بچه ها هم با تعجب به من نگاه میکنند.نلی که بقل من نشسته است,ضربه ای بهم میزند و آهسته میگوید:((میگم برو با این زنه کار کن,شعرت اینا خیلی با سازش ست بودن!)) لبخند بیرمقی میزنم.

اما ناگهان فکری به سرم میزند.

شاید بازهم در دردسر بیافتیم,اما فعلا ما را نجات میدهد.

به روژان علامت میدهم:((هی!روژان!)) او برمیگردد:((هان؟))

- تو بلدی نت هم برداری؟

- آره خب,واسه چی؟

- با دقت به این آهنگی که زنه میزنه گوش کن.بعد اونو پشت این کاغذ بنویس.

و کاغذی که یک طرفش شعر خودم را نوشته ام را به او میدهم:((ما به این نت احتیاج داریم...))

و لبخند موزیانه ای میزنم.

 

                                      ادامه دارد...



برچسب ها:کنسرت در تاریکی-قسمت چهارم،  
[ پنجشنبه 9 شهریور 1391 ] [ 08:23 ب.ظ ] [ Nargess ] نظرات



      قالب ساز آنلاین