تبلیغات
وبلاگ داستان شاینی!! - کنسرت در تاریکی - قسمت سوم
وبلاگ داستان شاینی!!

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااام.

خوفین؟
 

اینم قسمت سوم.

راستی بچه ها,من یه چند روزی مسافرتم.از امروز عصر میرم.نمیتونم قول بدم که این مدت بتونم بنویسم.ولی سعی خودمو میکنم.

کنسرت در تاریکی(قسمت سوم)

 

 

 

- با اینکه اصلا نمیفهمم چی میگه,ولی خیلی بامزس,نه؟

مینهو در حالی که امیرحسین را در آغوش دارد وارد اتاق میشود.با چشم های از کاسه در آمده نگاهی به اطراف می اندازد و میگوید:((مزاحم که نشدم؟)) کی بدون اینکه به این حرفش اهمیتی بدهد,به طرفش میرود و کاغذ شعر را جلوی صورتش تکان میدهد:((بیا اینو بخون!))

مینهو به کی اعتنایی نمیکند و با تردید چهره های ما را دانه دانه از نظر میگذارند:((ببخشید,خودش دوید اومد سمتم.منم یه ذره نگهش داشتم...بعد گفتم شاید نگرانش بشینو...آوردمش.)) روژان از جایش بلند میشود و سراسیمه به طرف او میرود:((آره آره ممنون...))امیرحسین را از آغوش او بیرون میکشد:((خیلی نگرانش بودیم.)) مینهو لبخند میزند:((عالیه!خوشحالم که به موقع رسیدم...)) به کی نگاه میکند:((منم میتونم اینجا بمونم؟اون بالا...شرایط زیاد خوب نیست...)) و شکلکی در می آورد.کی میگوید:((آره آره...بیا بشین...باید اینو بخونی.))مینهو یکی از صندلی های میز آرایش را برمیدارد و کنار صندلی کی میگذارد:((بدش به من.)) و کاغذ را از دست کی می قاپد.بعد روی صندلی مینشیند و شروع به خواندن آن میکند. و بعد از چندین ثانیه لبخند مییزند و میگوید:((جالبه...حالا چی هست؟متن ترانه ی بعدیه؟)) کی لبخند میزند:(( نه هنوز.اما...اگه اونا قرارداد ببندن فکر کنم بشه.))با تعجب میپرسم:((یعنی به نظرت انقد عالی میاد؟))

- آره.خیلی جالبه!از این گذشته,ما تاحالا متن تمام انگلیس کار نکردیم.باید خیلی جالب بشه!

لبخندی عصبی تحویلش میدهم:(( آره خب...)) واقعا نگران هستم.اگر کار به قرارداد و این حرفا بکشد...مدیر اینجا میفهمد,و ما بزودی رسوا میشویم.باید زودتر بزنیم به چاک.

کی از جایش بلند میشود و به طرف ما می آید:((پس زود باشین دیگه!زودتر پاشین بریم قرارداد ببندید.))نلی سریع از جایش بلند میشود و میگوید:((عالیه!بزن بریم!))چپکی نگاهش میکنم.احتمالا او به فکر زودتر دیدن انیو است و هنوز متوجه وخامت اوضاع نشده.

رو به کی لبخند میزنم:((فکر میکنم واسه قرارداد یه کمی زود باشه.))

- یعنی چی که زوده؟تو داری از قرارداد بستن فرار میکنی؟!واقعا که آدم عجیبی هستی!

- نه نه راستش...ام...فکر میکنم بهتره بریم خونه و... این قضیه رو با خونواده هامون هم در میون بذاریم.بعد دوباره برگردیم.

چند لحظه نگاهم میکند.بعد میگوید:((من نمیتونم بذارم شما برید.همین الان زنگ بزن و باهاشون صحبت کن.من نمیدونم واسه چی از قرارداد بستن فرار میکنی,اما از اون متنی که بهم دادی خوشم اومد.نمیتونم فراموشش کنم.))

وای خدای من...باورم نمیشود که او این حرف ها را جدی میزند...

غزاله میگوید:((خب باشه!ما این یه آهنگو امتحانی روش کار میکنیم تا شما بخونید,بعد اگه خوب از آب در اومد,باهاتون قرارداد میبندیم,خوبه؟))از این فکرش واقعا خوشم آمد.اینطوری ما وسط کار از کره میرویم و...همه چیز به خیر میگذرد!

عالی به نظر میرسد.

کی نگاه تفکر آمیزی به غزاله می اندازد و میگوید:((اووووم....فکر خوبیه!پس پاشید راه بیفتید.))روژان با تعجب میپرسد میپرسد:((کجا؟)) نگاهش هنوز روی مینهو است.مینهو که متوجه نگاه روژان روی خودش میشود در جواب او شانه بالا می اندازد. اما کی به او جواب میدهد:((سوار ماشین بشیم.بقیه ی بچه ها هم باید تا الان سوار ماشین شده باشن.))مینهو در حالی که با موبایلش ور میرود میگوید:((آره آره...اتفاقا الان داشتم به تمین مسیج میدادم.همه منتظر مان.))نلی با کنجکاوی میپرسد:((کیا تو ماشینن؟)) کی میگوید:((هستیم دیگه...بچه ها هستن با راننده.))با شتاب میپرسم:((یعنی مسیول شرکت نیست؟))چپکی نگاهم میکند:((نه.چطر مگه؟کاریش داری؟))با من و من جواب میدهم:((ن نه!فقط میخواستم ببینم جا میشیم یا نه!))کی بخند میزند:((نگران نباش!وقتی دارم دعوتتون میکنم,یعنی جا میشیم دیگه!زودتر پاشید که بریم!))و خودش به سمت در  میرود.

                                                                                       ***

- شما همونایی هستین که امروز رو صحنه بودین؟

- پ نه پ!همونایی هستیم که دیشب تو استخر بودیم!

- ها؟!

اول فکر میکردم که در ماشین,و کنار جونگهیون نشستن باید خیلی عالی باشد.اما حالا که خودم را در این ماشین شش در,کنار او چپانده ام احساس خوبی ندارم.از موقعی که سوار ماشین شده ایم,یک ریز دارد من را سوال پیچ میکند.و هرچقدر هم که با شوخی جوابش را میدهم,او متوجه نمیشود.و به غیر از آن,به خاطر استرسم گاهی اوقات جواب های احمقانه ای میدهم.نمیدانم او هم میتواند صدای قلب من را بشنود یا نه.

بقیه ی بچه ها با آن ها خوب گرم گرفته اند و صحبت میکنند.غزاله,کی,تمین,آتنا و نلی پشت سرمن,روژان سمت راست من و انیو سمت چپ جونگهیون و کنار پنجره نشسته است.فقط مینهو روی صندلی کنار راننده نشته است.امیرحسین هم روی پاهای خودش نشانده است.و این ماجرا,روژان را خیلی عصبانی کرده است.آتنا نتها کسی است که فعلا همه چی به باب میل اوست.او کنار تمین نشسته,و گرم صحبت با او شده است.بقیه ی بچه ها هم صحبت میکنند...اما خوب,شرایط آتنا را ندارند.من هم که نمیتوانم با این برج زهرمار ارتباط برقرار کنم!

- دلیل اینکه الان...دارین با ما میاین چیه؟

او باز هم با سوال هایش عصبی ام میکند.سعی میکنم عصبانیتم را بروز ندهم:((ما یه ترانه نوشتیم که...قراره با هم روش کار کنیم.)) کی به حرف های من اضافه میکند:(( و واقعا عالیه!)) به او لبخند میزنم:(( لطف داری.)) جونگهیون درحالی که هنوز هم به روبه رو خیره شده است میگوید:((این یعنی...قرارداد بستین؟))

- نه.راستش,من واسه قرارداد بستن عجله ای ندارم.

کی از عقب به شانه ی او میزند:((اون از قرارداد بستن فراریه!)) این جملهی کی,لبخندی را بر لب جونگهیون پدیدار میکند:((واقعا؟!))و برای یک لحظه, نگاه مغرورانه اش را از روبه رو بر میدارد و برای اولین بار به چهره ام نگاه میکند.

عجیب است که این را میگویم,اما واقعا برای اولین بار.

و احساس میکنم که کمی از طلسمش شکسته میشود.لبخندش محو میشود,و نگاهش را میدزدد:((ا...چشمای خودت این رنگیه؟)) و این اولین بار است که از سوال پیچ شدن لذت میبرم.اما باز هم اذیتش میکنم:((پ نه پ!چشمای بابام این رنگیه!))

این دفعه چیزی نمیگوید,فقط چهر اش را درهم میکشد.و به من این اطمینان را میدهد که بازهم از شوخی ام چیزی نفهمیده است.

و خوشحالم که برای اولین بار چیز دیگری را وانمود میکند.

                                                                           ***

روژان گیتار را از دست مینهو میگیرد و میگوید:((بدش به من!فکر میکنم این ریتمی بهتر باشه...))و چیزی تقریبا شبیه همانی که مینهو چند ثانیه ی پیش درحال نواختنش بود,میزند.مینهو با خنده میگوید:((اینکه همونیه که من الان داشتم میزدم!))روژان چهره اش را درهم میکشد:((چطور نمیتونی فرقشو بفهمی؟!)) و باز هم با جدیت همان آهنگ را تکرار میکند.مینهو لبخند جذابی میزند و میگوید:((ولی نه,خوب تار میزنی!))

- میدونم!

اما وقتی نگاهش به لبخند جذاب مینهو می افتد,چهره اش به کلی دگرگون میشود:((ام...خب...تو هم خیلی خوب تار میزنی!))

- آره,ما شبیه هم تار میزنیم!

اما روژان باز هم چهره اش را درهم میکشد و پا فشاری میکند:((فکر نمیکنم زیادم شبیه باشن!))

غزاله از آنطرف سالن سراسیمه,و در حالی که لبخند بزرگی بر لب دارد به طرف آتنا که در حال گپ زدن با تمین است میدود:((آتنا آتنا!بیا نگاه کن!ببین کی متنو چطوری میخونه!)) آتنا با کنجکاوی نگاهش میکند:((نمیدونم....کی متنو چه جوری میخونه؟))

- کی.

- کی؟!

- کی!

- نمیدونم بگو دیگه...

- ای بابا!دارم میگم کی!مثلا به من که میگن غزاله,به اون میگن کی!

- آهاااااااااااااااااااااا!خب چه کاریه؟از همون اول بگو کیبوم دیگه!

- من چه میدونم تو دوهزاریت کجه!

نلی و انیو هم تنها در گوشه ای از سالن درحال گپ زدن هستند.فکر میکنم فقط من هستم که در مخ زنی هیچ استعدادی ندارم!

ما در سالنی هستیم که شاینی موسیقی هایش را ضبط میکند.و یادم رفت که بگم...بی اجازه آمده ایم!

درهر حال,اگر تاثیر زیاد نلی بر روی انیو نبود,ما الان رسوا شده بودیم.

و من گوشه ای تنها نشسته ام.به دور از آقای برج زهرمار.او برای خودش گوشه ای نشسته ,متن آهنگ را جلویش,و گیتار مشکی رنگش را روی پایش گذاشته و دارد آهنگسازی میکند.قرار شده است که ما به گروه های مختلف تقسیم شویم و برای متن ترانه ای بسازیم,و در آخر,مال هرکی بهتر شد همه روی آن کار کنیم.

اما من احساس میکنم که او از من فرار میکند.

بالاخره غرور را کنار میگذارم و به سمتش میروم.کنارش روی زمین مینشینم و بهش زل میزنم.

او اعتنایی نمیکند.

صدایم را صاف میکنم تا توجهش را جلب کنم.اما او نیم نگاهی نثارم میکند و به کار خودش ادامه میدهد.و باباخره تصمیم میگیرم که حرف بزنم:((هی...قشنگ گیتار میزنی!)) بدون اینکه نگاهم کند میگوید:((لطف داری.))

- اما این چیزی نیست که من برای متنی که نوشتم تصور میکردم!

- اینو تو نوشتی؟

- آره.

و عکس العمل او فقط یک ابرو بالا نداختن ساده است.میگویم:((به منم یاد میدی؟))

- چیو؟ابرو بالا انداختنو؟!

- گیتار زدنو.

نگاهم میکند:((بلد نیستی؟)) لبخند موزیانه ای میزنم:((پ نه پ,بلدم دوس دارم یه بارم از تو بشنوم!)) هاج و واج نگاهم میکند.من که میبینم آبی از او بخار نمیشود گیتار را از دستش بیرون میکشم:((خب...اینطوری باید بگیرمش دیگه؟)) او کمی به جلو خم میشود:((اینجای دستت قرار نیست تکیه گاه باشه,قراره این تارارو بگیره...))و با انگشت به تار های روی دسته ی گیتار اشاره میکند.سعی میکنم ناشیانه برخورد کنم تا مجبور شود خودش انگشتانم را تنظیم کند:((ام...یعنی...دقیقا...))جا به جا میشود و بقل دستم مینشیند.انگشتانش را روی گیتار میگذارد:((ببین...اینطوری...)) سرسختی میکنم:((نمیفهمم...)) سعی میکند راه را برای دید من بازتر کند:((نگاه کن...اینطوری...))

- متوجه نمیشم...با...کجای انگشت دقیقا؟!

واقعا که آدم سر سختی است.انگار حتی از لمس کردن من هم فرار میکند.

او از من میترسد.

بالاخره انگشتانش را به طرفم می آورد تا کاری که من میخواهم را انجام بدهد.اما ناگهان...صدای زنگ موبایلی را بهانه میکند و دست از کار میکشد.هردو به طرف صدا برمیگردیم.

فکر میکنم همه ی ما به طرف صدا برمیگردیم.

کی درحالی که با یکی از دستانش گوشی اش را از جیبش در می آورد,دست دیگرش را در هوا تکان میدهد:((مال منه!)) بعد,گوشی را در می آورد.به صفحه ی آن نگاهی می اندازد و لبخند میزند:((چیزی نیست,آقای مدیره...!))

و با این حرفش مو را بر تن همه ی ما سیخ میکند...

 

 

                                     ادامه دارد...

 

 

 



[ سه شنبه 31 مرداد 1391 ] [ 01:34 ق.ظ ] [ Nargess ] نظرات



      قالب ساز آنلاین