تبلیغات
وبلاگ داستان شاینی!! - کنسرت در تاریکی-قسمت دوم
وبلاگ داستان شاینی!!

سلام سلام!

ببخشید دیر شد سرم خیلی شلوغه.

اینم قسمت دوم.

امیدوارم حالشو ببرید...!

آخرشم چند تا عکس خوشمل گذاشتم که مال همین تابستونه.

 

کنسرت در تاریکی(قسمت دوم)

 

- شما دیگه کی هستین؟

- روی صحنه چیکار میکنین؟

- کره ای به نظر نمیان...

نمیتوانم جلوی لزرش تنم را بگیرم.همه چیز وحشتناک به نظر میرسد...هر کلمه.درست مثل یک کابوس.

چیزی که همیشه رویایش را میدیدم,حالا تبدیل به بزرگترین کابوس زندگی ام شده است...

و این ها همه تقصیر امیرحسین است.

او همیشه دردسر ساز بوده است.همیشه ی خدا...

- گفتم شما کی هستین؟

شخصی یکبار دیگر این سوال را تکرار میکند.اما من حتی نمیتوانم او را ببینم.تنها چیزی که میبینم نور عظیمی است که گستره ی چشمم را فرا گرفته است.و البته...آن ها میتوانند ما را ببینند.

حالا باید چیکاار کنیم؟جلوی هزارن چشم؟

حالا باید چیکار کنیم...؟

با صدایی آهسته میگویم:((بچه ها,دیگه هیچکس نباید فارسی حرف بزنه,افتاد؟)) آتنا اعتراض میکند:((چی؟))

مرد دوباره فریاد میزند:((بلند تر حرف بزنید!))

وای...

افکارم را جمع میکنم,و به راه نجات فکر میکنم.و هیچ چیز به غیر از فکری که قبلا هزاربار از ذهنم رد شده نمیابم...

راه دیگری نیست...این تنها راه نجاتمان است....

بلاخره دهانم را باز میکنم و با بلندترین صدایی که میتوانم شروع میکنم به انگلیسی صحبت کردن:((این طرز برخورد با کسی که میخواد کمکتون کنه اصلا درست نیست...))مرد میپرسد:((چی؟منظورت چیه؟))درحالی که با چشمانم اطراف را جستجو میکنم میگویم:((ببخشید...من نمیتونم شما رو ببینم.میشه این نورو از چشمامون بردارید؟واقعا داریم کور میشیم!))

- خیل خب...

نور را خاموش میکند و به جای آن صفحه ی موبایلی را روشن میکند:((حالا بهتر شد؟))صفحه ی موبایل را به طرف خودش میچرخاند:((حالا میتونید منو ببینید؟)) همه سر تکان میدهیم.

او مردی چاق با قدی نسبتا کوتاه است.از کت شلوار نقره ای براقش مشخص است که باید مدیری...مسیولی...کسی باشد.

میگوید:((فکر میکنم تو این تاریکی حرف زدن بهتر از ایم و اشاره باشه,گفتید منو میبینید؟))غزاله با صدای بلندی میگوید:((آره!ما همه ی شما رو میبینیم.))مرد چند قدم جلوتر می آید:((خب...گفتید میخواید به ما کمک کنید؟)) همه ی بچه ها هاج و واج به من نگاه میکنند.درحالی که سعی میکنم صدایم نلرزد میگویم:((بله بله...ما اون کسیو که این کارو کرد دیدیم...یعنی...یعنی فکر میکنیم که اونه.اومدیم اینو بگیم,گفتیم شاید کمکتون کنه.))

چهره ی مرد از خوشحالی برق میزند:((چی؟معلومه که کمکمون میکنه!از شما خیلی ممنونیم!آخه میدونید...شما به نظر مال اینجا نمیاید,همه ی اهالی میدونن که این اولین بار نیست که این اتفاق میفته...راستش...))نگاهی به جمعیت می اندازد.با وجود نور کمی که از موبایل هاایشان ساطر میشود,میتوان نگاه های خیره شان را به راحتی تشخیص داد.مرد,دوباره به سمت ما برمیگردد:((ام...میدونید؟من مسیول شرکتم.بیشتر از این نمیتونم با شما صحبت کنم.الان دیگه کنسرت منحله.من باید مردمو آروم کنم....))نلی   غرولند میکند:((هی   این انصاف نیست!ما کلی پول دادیم!))اما روژان با آرنج به او میکوبد تا ساکتش کند.مرد به طرفی که ما نمیتوانیم در این تاریکی ببینیم بشکن میزند و با سر علامت میدهد.آتنا میگوید:((ببخشید...اما ما نمیتونیم ببینیم.با کی؟))

- کی.

- نمیدونم...کی؟!

- کی!

- ام...منظورتون اینه که...

- خانوم کی!گفتم کی,کیبوم.میشناسی که؟

غزاله با خوشحالی میگوید:((معلومه که میشناسیم!))اما روژان با ناراحتی میگوید:((حالا مینهو انگلیسی بلد نیست؟)) و ایندفعه نلی است که با آرنجش و را ساکت میکند.اما مرد اعتنایی نمیکند.او میرود و در تاریکی محو میشود.و خیلی سریع جای او شخصی در حالی که نور موبایلش را روی ما گرفته است می آید:((سلام.من کیبوم هستم.دنبالم بیاین.)) و خودش شروع به را رفتن میکند.ما هم به دنبال نور گوشی او  میرویم.

غزاله که مشخص است دنبال موضوعی برای صحبت کردن با او میگردد میگوید:((ام...ما داریم کجا میریم؟))

- اتاق گیریم.

- مگه قراره ما رو گیریم کنید؟!

- نه عزیزم,جای دیگه ای رو نداریم.قراره که اونجا صحبت کنیم.

چهره ی غزاله از خوشحالی برق میزند.معلوم است که واژه ی "عزیزم" برایش خیلی خوشایند بوده!

                                                                           ***

در آینه ی روبه رویمان چهره ی خودم را برنداز میکنم.مدادم کمی پایین ریخته,و رنگ پریده تر از همیشه به نظر میرسم.زیر چشمانم دست میکشم تا مداد را پاک کنم...

آتنا با تشر به من میگوید:((آخه این چه خالیی بود بستی؟ما کی اونو دیدیم؟وای خدا...))و با کفش نک تیزش به میز آرایش رو به رویش لگد میزند. نلی که آنطرف آتنا نشته است او را نیشکون میگیرد:((هیسسسسسسسس!آروم تر!الان میادا!)) من هم با عصبانیت بهش میگویم:((چقدر بگم فارسی حرف نزن؟من نمیخوام اونا فکر کنم ما عربیم!))

آتنا با عصبانیت میگوید:((فکر نمیکنی الان دردسر هایی خیلی بزرگتر از این داریم؟)) روژان هم که کنار من نشسته است میگوید:((راست میگه دیگه!آخه این چه خالیی بود که بستی؟)) خونم به جوش ی آید:((چیز دیگه ای به ذهنم نرسید!شما اگه چیز بهتری میدونستید میگفتید!خوب بود جلوی اون همه آدم ضایه میشدیم؟))

غزاله در حالی که با لبخند به جلو خیره شده است میگوید:((اشکال نداره...))و آه واقعا رمانتیکی میکشد!

روژان با تشر به او میگوید:((خوشحال نباش خانوم!الان جلوی کی جونت ضایه میشی!)) چهره ی غزاله درهم میرود:((نخیر!حتما نرگس نقشه ای داره!))بعد به طرف من نگاه میکند:((مگه نه...عزیزم؟!))به چهره اش نگاه میکنم.حالم از اینکه بخواهم خوشحالی اش را خراب کنم بهم میخورد:((نه...ولی,دارم یکی میکشم...)) آتنا با عصبانیت سرم داد میکشد:((پس لطفا زودتر!)) بهش چشم غره میروم و دهانم را باز میکنم تا شروع به دعوا کردن کنم.اما ناگهان چیزی یادم می افتد:((صبر کن ببینم...راستی,امیرحسین کجاس؟)) و با گیجی اطراف را بر انداز میکنم:((اون کج...)) اما ناگهان کی وارد سالن میشود:((ببخشید که طول کشید...))یک صندلی بر میدارد و با فاصله پشت بقیه ی صندلی های میز آرایش میگذارد:((ببخشید خانوما,میشه از آینه دل بکنیدو به سمت من برگردید؟!)) و خودش روی همان صندلی مینشیند.ما همه 360 درجه میچرخیم.

کی پیش دستی میکند:((خب...)) ما هاج و واج نگاهش میکنیم.او صبر میکند,اما باز هم هیچکدام از ما حرفی نمیزنیم:((خب....بهتر نیست یه چیزی بگید؟))

- برای شما رژلب هم میزنن؟!

غزاله این را با شتاب میگوید.کی با تعجب به سمت او برمیگردد.غزاله نگاهش را میدزدد:((آخه...اینجا رو میز چندتا رژلب پیدا کردم...))کی لبخند جذابی میزند:((ام ...نه!منظورم یه همچین حرفی نبود...!))جلوی خنده اش را میگیرد:((به من گفتن قراره درمورد یه چیزی صحبت کنیم...گفتن شما قراره کمکمون کنید؟)) با ترس و لرز سر تکان میدهم. او نیم نگاهی به من می اندازد و ادامه میدهد:((خب...چون من نمیدونم دقیقا درمورد چیه...بهتره که اول شما شروع کنید.))و منتظر میماند.

احساس میکنم که زیر نگاهش در حال ذوب شدن هستم.نمیدانم چه بگویم.در ذهنم شروع به ساختن داستانی برای تعریف کردن میگردم...

اما ناگهان جرقه در ذهنم زده میشود:((اوه!آره!ما...یه متن آهنگ برای شما آوردیم!ما ترانه سرایی میکنیم!میخواستیم ببینیم که اگه شما از متن خوشتون میاد,ما براش آهنگ هم بسازیم!))بچه ها با تعجب به طرف من برمیگردند.کی میپرسد:((به چه زبونیه؟))

- انگلیسی!

او که انگار از شنیدن این حرف خوشش آمده با لبخند میگوید:((خب,من میتونم اونو ببینم؟)) با من و من میگویم:((را...راستش الان همراهم نیست!باید بنویسمش.میشه یه کاغذ بدین؟))

- آره.الان یکی میارم...

و از جایش بلند میشود و سراسیمه دنبال یک کاغذ میگردد.و بالاخره یکی از روی زمین پیدا میکند:((بیا...))از جیب شلوارش یک خودکار در می آورد و به من میدهد.هاج و واج نگاهش میکنم.او میگوید:((زودباش بنویس دیگه!چیز دیگه ای لازم داری؟)) سرتکان میدهم:((نه نه...الان مینویسم.)) و برمیگردم و کاغذ را روی میز آرایش میگذارم.زیاد راجع بهش فکر نمیکنم...فقط اولین شعری از شعرهایی که قبلا گفته ام را مینویسم و کاغذ را به او میدهم.

او کاغذ را میگرد و با چهره ای مصمم شروع به خواندن آن میکند.

منتظر میمانم...

فقط کیفیت شعر شعر من است که فعلا میتواند نجاتمان دهد.

چهره ی کی هر لحظه بیشتر در هم میرود.و قلب من هم هر لحظه تندتر و تندتر میزند.فکر میکنم که حال همه الان همین است.

او اخم میکند...و بیشتر اخم میکند...و بیشتر...

و ناگهان لبخند میزند:((هی!این با مزه به نظر میاد!شما ها قرار داد بستین؟)) گل از گلم میشکفد:((چی؟قرا...رداد؟!))

میخندد:((آره این عالیه!زودتر راه بیفتید!مطمینم اونا هم دوست دارن با شما قرار داد ببندن!))

- اما...

ناگهان در اتاق گریم باز میشود.همه با کنجکاوی به در نگاه میکنیم.

در به آرامی بازتر و بازتر میشود.

اگر او...مسیول شرکت باشد همه ی برنامه ها بهم میخورد...

و واقعا,چه کسی به جز او میتواند باشد...؟

نفس هایمان را در سینه حبس میکنیم و منتظر فاجعه میمانیم...

            ادامه دارد...

 

 

چطور بود؟خوشتون اومد؟

اینم عکسایی که قولشو داده بودم:

 

 

 

فعلا!



[ دوشنبه 30 مرداد 1391 ] [ 12:28 ب.ظ ] [ Nargess ] نظرات



      قالب ساز آنلاین