تبلیغات
وبلاگ داستان شاینی!! - کنسرت در تاریکی-قسمت اول
وبلاگ داستان شاینی!!

سلااااااااااااااااااااااااااامی دوباره به همه ی دوستان!

ببخشید که دیر شد...آخه اینترنت مزخرف عزیزم قاطی کرده بود!

درهر حال,خوشبختانه یا متاسفانه ثبت نام تموم شد و خوشبختانه یا متاسفانه من همینطوریشم دیر کردم!

مینهو: روژان

انیو:نلی

تمین:آتنا

کی: غزاله

جونگهیون: خودم

برای خوندن داستان به ادامه ی مطلب برید....

راستی ممنون میشم اگه وبلاگای منو لینک کنید و اگه این کارو کردید خبرم کنید تا شما رو هم لینک کنم.

کنسرت در تاریکی(قسمت اول)

در حالی که به ناخن های مشکی رنگم نگاه میکنم سعی میکنم غرغر های مامان در ردیف کناری را بفهمم:((هر چقدر هم که بهش میگم این لاک مشکی کوفتیو به دستت نزن گوش نمیکنه...تو دست این زنیکه دیده فکر میکنه که چی...!این لات های اروپایی...))و البته خیلی سریع دست از این تلاشم بر میدارم...

احمقانه است!

آتنا که از چهره ی حق به جانبم متوجه اوضاع شده است با لبخند میگوید:((مامانا حرف زیاد میزنن تا حوصلشون سر نره!لاکات خیلی هم قشنگه!))در جوابش لبخند بی رمقی میزنم.تنها چیزی که فعلا برایم اهمیت دارد زودتر رسیدن است...

از پنجره ی هواپیما به پایین نگاه میکنم...اما...

- لعنتی!هیچی معلوم نیست!

بله,ما داخل یک هواپیمای مزخرف هستیم...من,آتنا,برادر کوچکم امیرحسین و مادرهایمان.

این اولین بار است که مامان من ماموریت رفتن را قبول کرده است.آن هم کجا!به کره ی جنوبی!

من هم که از خدایم بود...به محض اینکه فهمیدم بلیط کنسرت را اینترنتی هماهنگ کردم!اینطوری مامان هم مجبور شد که کمی زودتر راه بیفتد.

آتنا اینا هم که بچه مایه دار...با ما هماهنگ شدند!

- نرگس!آهاااااااای با توام!

بر میگردم و نگاه میکنم.مامان با یک چهره ی خنثی در حال صدا کردن من است.

- هان؟چیه؟

مامان لبخند بزرگی میزند:((شنیدی؟هواپیما داره میشینه!))

- این یعنی...

-دیگه رسیدیم!

با خوشحالی فریاد میزنم:((وااااااااااااااااااااای!واقعا؟!!))

ناگهان سکوت همه جا را فرا میگیرد,و صد ها چهره به سمت من برمیگردد.

وای خدای من...مطمینم که به شدت سرخ شده ام...

و به غیر از کلاس های فیزیک,این اولین موقعیتی است که جلوی جمع سرخ میشوم!

حتی آتنا هم به من چشم غره میرود.

کمی توی صندلی فرو میروم تا کمی از بار سنگین نگاه ها کم کنم.

***

راه رفتن در خیابان های کره ی جنوبی...هیچوقت فکر نمیکردم که شدنی باشد...

آتنا لبخند زنان میگوید:((فکر نمیکردم اون ظالما بذارن که همین دو قدم راهم خودمون تنها بیایم!))لبخند میزنم:((اگه همین دوتا خیابون هم نمیذاشتن که دیگه باید میرفتیم میمردیم!مثلا دیگه شونزده سالمونه ها...))

- خب باشه,بازم تو یه کشور غریب...

شانه بالا می اندازد.

فکر میکنم نگاه وحشتناک مردم تا خود سالن کنسرت هم ادامه داشته باشد.علاوه بر زبان عجیبمان,چهره های ما در بین این همه مردم چشم بادمی تک است.

با صدایی واقعا آهسته به آتنا میگویم:((میگم...فکر نمیکنی بهتر باشه اینگیلیسی صحبت کنیم؟که حداقل فکر کنن آمریکیی چیزی هستیم؟!))آتنا چهره اش را در هم میکشد:((نه تا وقتی که مجبور بشیم.))با نگرانی اطراف را برانداز میکنم:((فکر نمیکنی الانم یه جورایی مجبوریم...؟))با تعجب نگاهم میکند:((نه...واسه چی مجبوریم؟))

- وای تو رو خدا!من نمیخوام اونا فکر کنن ما عربیم!

- چه اهمیتی داره که اونا چی فکر کنن؟مهم اینه که ما الان داریم...تا چند دقیقه ی دیگه تمین اینا رو از نزدیک میبینیم!

- آره خب,اما من نمیخوام اونا هم فکر کنن که ما عربیم!

- انقد خل نباش,اونا قرار نیست حتی صدامونو بشنون.

- چرا که نه؟!

یک لحظه از حرکت می ایستد و با عصبانیت نگام میکند:((آخه تو...))

- درست شنیدم؟شما... فارسی صحبت میکنین؟

هردو برمیگردیم و نگاه میکنیم:

دختری با قد بلند و موهای سیاه لختی که کمی تا زیر شانه اش میرسد,با پوست گندمی پشت سر ما ایستاده است.او تی شرت چسبان بنفش رنگی پوشیده که با صندل های براقش به شدت همخونی دارد.اما بیشتر از همه,از شلوارک خاکستری رنگش خوشم می آید.دختر جذابی به نظر می آید.چشمان سبز رنگ,تغریبا به رنگ چشمان من دارد.

شروع میکنم به انگلیسی صحبت کردن:((نه راستش...))که ناگهان:

- نرگس!نرگس!

امیرحسین را میبینم که از دور به سمت ما میدود.او بالاخره به ما میرسد و نفس نفس زنان میگوید:((ن...نر...گس!مامان گفت منم باهاتون بیام!))

و مامانم را میبینم که در کنار مامان آتنا سر کوچه در حال ست تکان دادن است.

- لعنتی!

دخترک غریبه شروع به خندیدن میکند:((اونم فارسی حرف زد!چرا داشتی انگلیسی صحبت میکردی؟!))و بازهم میخندد.

حتی امیرحسین هم متوجه میشود که چقدر ضایع شده ام.وقتی به آتنا نگاه میکنم,متوجه میشوم که او هم دارد به همراهی دختر غریبه,پوزخند میزند.

لبخند مصنوعی تحویل دختر غریبه میدهم:((یه لحظه فارسیم نیومد.))و به سرعت رویم را برمیگردانم.اما او شروع به حرف زدن میکند:((درهر حال,من روژان هستم...خوشبختم...))و برای دست دادن با من دستش را جلو می آورد.با او دست میدهم:((نرگس...منم خوشبختم.))و بعد با آتنا دست میدهد:((خوشبختم...))آتنا با خوشرویی با او دست میدهد:((منم خوشبختم روژان جون...من آتنا ام.))

حق هم دارد!او که ضایع نشده است!من بودم!

درحالی که سعی میکنم خوشحال و راضی به نظر بیایم لبخند میزنم:((خب دیگه,ما باید بریم...))و دست آتنا را میکشم.اما ناگهان روژان میگوید:((کنسرت؟))

آتنا با تعجب میپرسد:((هان؟))

- کنسرت؟کنسرت میرین؟

- آره خب...چطور؟

- آخه ما هم همونجا میریم!بهتر نیست با هم باشیم؟

چهر ام را در هم میکشم:((ما؟!)) روژان لبخند میزند:((آره خب!منو دوتا دیگه از دوستام.ام...اونا هم تو راه پیدا کردم.مثل شما!این همه ایرانی!جالب نیست؟!)) آتنا به بینی اش چین می اندازد:((آره خب...))

- عالیه!پس یه دقه وایسین تا اونا هم بیان!میتونیم دوستای خیلی خوبی واسه همدیگه باشیم.

و لبخند گل گشادی میزند.

***

فکر میکنم نیم ساعتی هست که اینجا منتظر ایستاده ایم.

بلیط فروش از توی باجه ی قراضه اش به ما لبخند میزند.مطمینم چشمش یکیمان را گرفته!

غزاله زیر لبی میگوید:((فکر کنم زیادی زود اومدیم!)) در جوابش آهسته میگویم:((مطمین باش!))

غزاله دختر دوست داشتنییی است.او موهای قهوه ای تیره,پوست گندمی و چشمان مشکی رنگ نافذی دارد.قدش کمی از قد من که 164 است بلندتر به نظر می آید.

فکر میکنم با نلی خیلی جور شده است.نلی هم از لحاظ رفتاری به او شباهت زیادی دارد.او پوستی سفید,چشمان جذاب مشکی رنگ و قدی نسبتا بلند دارد.موهای بلند خرمایی رنگش را هم دورش ریخته است.او تاپی صورتی رنگ,

شلوار جین چسبان سرمه ای آل استار به رنگ لباسش را پوشیده است.

حتی لباسش هم مثل لباس غزاله است.فکر میکنم آنها قبلا هم با هم دوست بوده اند.مثل من و آتنا که شلوارک های کوتاهمان را با هم ست کرده ایم.با این تفاوت که تاپ من صورتی و مال آتنا بنفش است.

غزاله نگاه حقارت باری به من می اندازد و میگوید:((تا حالا کسی بهت گفته بود که خیلی سفیدی؟))سعی میکنم که به رویم نیاورم چقدر عصبانی شده ام:((آره,خیلیا.))روژان به همراهی او میگوید:((چه حسی داره؟))لبخند میزنم:((فلاکت!))بچه ها در جواب من پوزخندی میزنند.

ناگهان بلیط فروش به زبان کره ای چیزی را بلغور میکند.نلی غرولند میکند:((ها...؟)) آتنا که کمی کره ای بلد است میگوید:((فکر کنم میگه میتونیم بیم تو.))با خوشحالی رو به هم لبخند میزنیم و به سمت سالن راه می افتیم.

اما ناگهان صدای آشنایی توجه ما را جلب میکند.همه برمیگردیم:

او تمین است!

آتنا با خوشحالی جیغ میکشد.حتی من هم که از تمین خوشم نمی آید به زور جلوی جیغ کشیدنم را میگیرم.

تمین چند قدم دیگر هم جلو می آید اما با دیدن عکس العمل ما به تردید می افتد و از حرکت می ایسد.مردی از پشت سر او که سوار ماشینی شبه ون است او را صدا میزند و چیزی میگوید که تمین به عقب بر میگردد و سوار ماشین میشود تا از اینجا میروند.

روژان در حالی که با گیجی سرش را میخاراند می پرسد:((چی شد...؟!)) آتنا در حالی که هنوز به روبه رو خیره شده است میگوید:((فکر کنم میخواست از این ور بیاد که اون یارو صداش کرد و گفت که از این ور بیاد.وای خدای من!اون تمین بود!))

دستم را روی شانه اش میگذارم:((آره آره!حالا دیگه باید بریم!))

***

بعد از حدود یک ربع صبر کردن,بالاخره آنها وارد صحنه میشوند و سالن منفجر میشود.بیشتر افراد حاضر در سالن دختر هستند.

هر یک از دخترها با لهجه ی عجیب غریبشان اسم یک نفر را صدا میزند.و برای من بیشتذ از همه صدای امیرحسین جالب است که فریاد میزند:((مینهوووووووووو!مینهوووووووووو!))چند نفر دیگر هم مثل من توجهشان به امیرحسین جلب میشود.

اما جالب تر از آن,آتناست که مثل بچه ها بالا پایین میپرد و اسم تمین را صدا میزند.او فکر میکند که تمین او را به خاطر می آورد.اما حقیقت این است که آنها به هیچ کدام از ماها نگاه نمیکنند.

نمیتوانم بیان کنم که با دیدن جونگهیون...واقعا...واقعا چه حالی به من دست میدهد!

و آنها بدون هیچ مقدمه ای شروع به اجرا میکنند.و چیزی طول نمیکشد که متوجه میشوم اولین آهنگ شرلوک است.

جونگهیون...تمین...مینهو...انیو و کی.آن ها میخوانند و میرقصند و زیر ده ها نوری که آن ها را هدف گرفته اند میدرخشند.

وقتی به خودم می آیم متوجه میشوم که چطور دارم بالا و پایین میپرم و جیغ میکشم.نگاهی به اطراف می اندازم و بقیه ی بچه ها را میبینم که مثل من از خود بی خود شده اند.انگار که ما بقیه را فراموش کرده ایم و همه به غیر از کسی که میخواهیم برای ما نامریی اند.

خودم را به دست موسیقی می سپارم و سعی میکنم راجع به همه چیز فراموش کنم.

آنقدر ها هم مهم نیست که الان او مرا نمیبیند.حالا من و او هر دو در یک مکان هستیم و....خب,فعلا همین کافی است.

نوبت به خواندن مینهو میرسد و سر و صدا و بالا میگیرد.صدای صدها دختر که اسم مینهو را صدا میزنند از جمعیت بلند میشود.و من از بین آن ها صدا و لحن متفاوت روژان را تشخیص میدهم.بر میگردم و نگاه میکنم.چهره ی او به شدت میدرخشد.ای کاش مینهو برای یک لحظه هم که شده چهره ی او را در این حالت میدید...

و بعد از آن نوبت به خواندن کی میرسد.غزاله جیغ میکشد و بیشتر از قبل بالا و پایین میپرد.طوری که چند نفر برمیگردند و از رفتار او جا میخورند.

نبت به خواندن اونیو میرسد.او به آرامی به جلو میلغزد و باید اعتراف کنم که در این تی شرت سفید اندامی و سوییشرت مشکی رنگ لی اش امشب عالی به نظر میرسد.و بالاخره حتی دختر ساکتی مثل نلی هم که تمام مدت را ساکت بود شروع به جیغ کشیدن میکند.و در همین هنگام است که...

برق ها میرود!

***

نلی با نسبتا بلندی میگوید:((میدونی چیه؟من همیشه بدشانس بودم...!))با این که در این شرایط همه گیج هستند و کسی حوصله ی خندیدن را ندارد,اما حرفش واقعا خنده دار به نظر میرسد.اما روژان از این حرف او عصبانی میشود و با تشر میگووید:((چی میگی تو بابا؟تا حالا سابقه نداشته که تو یه کنسرت برقا بره!اصلا یه جورایی مشکوکه!))

غزاله با لحنی ذوق زده میگوید:((وای چه باحال!اینطوری این اتفاق تو تاریخ ثبت میشه و ما هم توی این حادثه ی بی سابقه حضور داشتیم!))

اگر اینجا روشن بود و میتوانستم چهره اش را ببینم,حتما به او چشم غره میرفتم!

امیرحسین غرغر میکند:((وای...من میترسم...)) سعی میکنم او را آروم کنم:((چیزی نیست!ببین,اینجا تاریک هست,ولی مینهو هنوزم اونجا وایساده!تو الان پیش مینهویی!))و گوشی موبایلم را ا جیبم در می آورم و صحفه اش را روشن میکنم تا بتوانم چهره ی او را ببینم.و در کمال تعجب,میبینم که در حال نیشخند زدن است!

- یعنی الان هیشکی ما رو هم نمیبینه؟

آتنا در جواب او با شتاب میگوید:((نه عزیزم...))

اما من به این سوال مشکوک میشوم.

امیرحسین برای چند لحظه در فکر فرو میرود.بعد ناگهان میخندد و شروع به دویدن میکند.پشت سرش داد میزنم:((کجا؟))در جوابم چند لحظه می ایستد و با صدای کودکانه اش میگوید:((میرم مینهو رو ببینم!)) و دوباره شروع به دویدن میکند.

- نه!

روژان میخندد:((آره راست میگه!الان که کسی مارو نمیبینه,بذار بریم جلو تر!)) بانگرانی داد میکشم:((نه تو نمیفهمی!اون نمیخواد بره جلوتر,میخواد بره رو صحنه!))

اما دیگر دیر شده است,او هم به دنبال امیرحسین و به واسطه ی یه نور موبایل در حال دویدن است.من هم شروع به دویدن میکنم.آتنا داد میزند ((کجا؟))

- دنبال اون دیوونه ها.باید برشون گردونم!

و جمعیت را کنار میزنم و سعی میکنم به طرف صحنه بدوم.مشکل اینجاست که نور موبایل محدوده ی کمی را روشن میکند و من نمی توانم حتی امیرحسین و روژان را ببینم.

وحشتناک است.

به تلاش کردن ادامه میدهم.مردم را کنار میزنم و کنار میزنم...وحشت همه ی وجودم را فرا گرفته است.آن ها متوجه نیستند,رفتن روی صحنه,آن هم در این شرایط که همه چیز مشکوک به نظر میرسد خطرناک است.

ناگهان زمین میخورم.متوجه میشوم که جلوی پایم پله بوده است.با اینکه مطمین نیستم کجا میروم,اما پایم را بلند میکنم و روی پله اول میگذارم.و پله ها را به سختی طی میکنم.

بالاخره به یک سطح صاف و خلوت میرسم...جایی که اکسیژن بیشتر است.

صدای روژان و امیرحسین را میشنوم که در حال کلکل هستند و خیالم راحت میشود که پیدایشان کرده ام.

به خودم اجازه میدهم که چند لحظه ای نفس تازه کنم...

و ناگهان...

نور کور کننده ای به چشمم پرتاب میشود.صدای غزاله,آتنا و نلی را میشنوم که همزمان با من ناسزا میگویند.و متوجه میشوم که آن ها ه در کنار من حظور دارند و نور روی صورت آن ها هم افتاده است.

کسی به زبان انگلیسی میگوید:((اونا دیگه کین...؟))و من متوجه میشوم که این صدای نزدیک و آشنا,صدای کی است.

مثل افسانه است اما...الان وحشتناک ترین صحنه از یک افسانه است...

ناگهان به طرز مشکوکی برق ها رفته,و ما به روی صحنه رسیده ایم.

شما اگر بودید چه فکری میکردید...؟

مطمینم که الان از بین بین صدها چشمی که به ما خیره شده,چشم های جونگهیون هم میتوان پیدا کرد.اما مطمین نیستم که همانطوری باشد که همیشه میخواستم...

ناگهان امیرحسین با خوشحالی داد میزند:((مینهوووووووووو!))

و سکوت مرگبار سالن را میشکند.

و این,فقط بوی دردسر را تندتر میکند.

به آتنا که در کنارم ایستاره است تنه میزنم و با صدایی لرزان میگویم:((دیدی گفتم صدامونو میشنون...؟!))

ادامه دارد...

وای خدا!خیلی خسته شدم!حتما نظر بذارید!



برچسب ها:کنسرت در تاریکی-قسمت اول،  
[ یکشنبه 29 مرداد 1391 ] [ 02:39 ق.ظ ] [ Nargess ] نظرات



      قالب ساز آنلاین